تبليغاتX
دلاویزترین اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات
دلاویزترین
عكس تماس آرشیو صفحه نخست
  ۸۸/۸/۸     شنبه 9 آبان1388-11:7 بعد از ظهر-دلاویزترین  
۸۸/۸/۸ هم گذشت.اصلا تصور اینکه در این روز ایران نباشم رو نمی کردم.تصویری که از چنین روزی برای خودم داشتم با چیزی که امروز هستم خیلی متفاوت بود.یه جورایی تصویری که در ۸ ۹ سال پیش از خودم و شرایطم  در ۸۸/۸/۸ ساخته بودم خیلی بیشتر از اینها زمان می بره و من در اون سال حساب دو  دو تا چهار تا نکرده بودم و به نظرم این زمان برای خیلی اتفاقات کافی بود.

امروز به ۹۹/۹/۹ فکر می کردم.این که در ۱۱ سال بعد چه سرنوشتی دارم برام خیلی جالبه.امروز هم نمی تونم خودم رو در ۹۹/۹/۹ اینجا تصور کنم.این که در اون روز دوستانی که امروز در نزدیک ما هستند و خاطرات بخش مهمی از زندگیمون با اون ها شکل گرفته کجای این دنیا هستن می تونه خیلی هیجان انگیز باشه.این که آیا می تونم دوباره در ۱۱ سال دیگه دوستای عزیزی که باهاشون قرار ۸۸/۸/۸ را گذاشتیم ببینم برام خیلی مهمه.



لینک به نوشته  |   
 
  ....     دوشنبه 27 مهر1388-2:9 بعد از ظهر-دلاویزترین  

این پست به مناسبت بچه دار شدن چند تا از دوستان هست.

یک بنده خدایی تعریف می کرد که یکی از آشنایانشون تصمیم می گیرن که بچه دار بشن ولی یه مشکلی که باعث میشده خانم نخواد که بچه دار بشه این بوده که فکر گریه های وقت و بی وقت بچه رو در نصفه شب می کرده. همسرشون می گن که اگر بچه شب ها گریه کرد نوبتی  یه شب خانم بیدار بشه یه شب آقا.خلاصه بچه دار می شن و شب اول نوبت خانم بوده و بیدار می شه و بچه رو ساکت می کنه.شب بعد نوبت آقا بوده و خانم می بینه بچه گریه می کنه و أقا بیدار نمی شن.صداشون می کنه می گه مرد بچه مرد از بس گریه کرد.آقا می گن تو چی کار داری من می خوام نوبتم بچم گریه کنه.

نتیجه گیری اخلاقی :در این جور مواقع به هیچ عنوان نمیشه روی کمک آقایون حساب کرد.قول هم فایده ای نداره.



لینک به نوشته  |   
 
  درس خواندن در اینجا و ایران     پنجشنبه 26 شهریور1388-0:48 قبل از ظهر-دلاویزترین  
امروز اولین امتحان رو دادم.در هفته دوم کلاس و اون هم بدون اطلاع قبلی.همین نشون میده که درس خوندن در اینجا شوخی بردار نیست. من هیچ وقت به یاد نداشتم که درسی رو همون روز که معلم یا استاد داده بخونم و یا قبل از کلاس پیش مطالعه داشته باشم ولی فکر کنم باید کم کم به این کار عادت کنم.لااقل در مورد درس اون استاد هندیه که باید یه فکر اساسی بکنم.هنوز شروع نشده هفته دیگه باید گزارش اول از پروژه رو بدیم.یادش به خیر دوره لیسانس توی دانشگاه هر کاری میشد کردیم ُ انجمن و نشریه وهزار تا کار دیگهُ  کنارشم یه درسی خوندیم.ولی اینجا باید درس بخونیم کنارش اگه وقت شد یه  رفع خستگی کنیم.علت این همه تفاوت در درسهای خونده شده نیست.شاید همین کتاب ها و درس ها در ایران هم تدریس بشه .تفاوت در نحوه نمره دادن هست.توی ایران تقریبا تمام نمره فرد به امتحان آخر ترم وابسته است ولی اینجا امتحان پایان ترم فقط ۲۰ تا ۲۵ درصد نمره نهایی رو تشکیل میده.خوبی های این سیستم بر همه روشنه.درس نمیشه فقط برای شب امتحانُ یادگیری تدریجی صورت می گیره و دوامش خیلی بیشتر خواهد بودُ یه جورایی مفهموم درس کاملا در ذهن آدم نهادینه میشه.اگر خدای نکرده کسی شب امتحان مشکلی براش پیش بیاد مطمنا چیزی رو از دست نمی ده.در ضمن استرس شب های امتحان به نظرم به شدت کم میشه و خوب صد البته که زحمت زیادی هم داره.

حالا ممکنه در همون سیستم ایران هم کسانی باشن که خودشون همین روش درست درس خوندن رو پیاده می کنند که خوشا به حالشون.


لینک به نوشته  |   
 
  کلاس ها     چهارشنبه 18 شهریور1388-11:46 بعد از ظهر-دلاویزترین  
یه هفت ای هست که من دوباره مدرسه ای شدم.همیشه توی شرایط سخت و فشرده بهتر از پس کارهام بر اومدم و وقت تلف کنی کمتر داشتم.حالا خوشحالم از اینکه دوباره سرم شلوغه و بهتر می تونم از وقتم استفاده کنم اما این بار یه تفاوت اساسی با درس خوندنم در ایران داره و اون اینه که این بار متاهلم و دور از خانواده و مسولیتم قطعا از تجربه های قبلی سنگین تر خواهد بود.

۴ تا درس ۳ واحدی دارم که ظاهرا زیاده و سنگین خواهد بود.فعلا سر دو کلاس رفتم که هر دو استادم هندی هستن .یکیشون فوق العاده خوب و دیگری افتضاح.از کلاس ۳ ساعته  این استاد دومی تقریبا هیچی نفهمیدم و حسابی توی ذوقم خورد.حرف زدن با لهجه هندی ُبسیار سریع و در عین حال با  اااا اااا گفتن و گاهی لکنت زبان استاد تجربه وحشتناکی بود و مشکل اینجا بود که ۹۵ درصد کلاس آمریکایی هستن و من تقریبا مطمن بودم که این فقط مشکل منه.خوش بختانه امروز که کلاس دیگری داشتم بحث داغ بچه ها لهجه استاد روز قبل بود و همه می گفتن که هیچی از کلاس نفهمیدن.و اینجا بود که من کلی خوشحال شدم که تنها نیستم و مشکل از من نیست.



لینک به نوشته  |   
 
  اندر احوالات این ماه     یکشنبه 15 شهریور1388-8:41 بعد از ظهر-دلاویزترین  
توی یه سرزمین غریب اون هم این روزها باید به هر دری زد تا حال و هوای این ماه رو داشت.به رغم اینکه چند وقتی است  مردم داخل ایران تلویزیون رو تحریم کردن ولی ما نتونستیم دست از سریال های آبکی صدا و سیما بکشیم و سعی می کنیم لااقل با دیدن اون ها حس بعد از افطارهای ایران رو داشته باشیم.

امسال افطاری ندادم و قرار هم نیست بدم .افطاری هم ۲ بار دعوت شدیم و البته هر دو میزبان دوستان مسیحی آمریکایی بودن و برای ما تدارک گوشت حلال هم دیده بودند.

یکی از این دوستان آمریکایی با یه هیجان خاصی به من می گفت که اسمت رو یه جایی دیدم.گفنم کجا؟ گفت مشغول مطالعه یه کتاب هستم در مورد عاشورا و دیدم اسم خواهر حسین (ع)و نوه محمد (ص) زینب بوده است.از خوانده هاش یه جورایی با احساس برای دیگر دوستان آمریکایی صحبت می کرد که انگار خیلی تحت تاثیر قرار گرفته.البته ایشون داماد کشیش  یکی از کلیساهایی است که خیلی تو خط دانشجو های خارجی هستن و هر کمکی که از دستشون بر میاد برای  این دانشجو ها می کنند .


لینک به نوشته  |