تبليغاتX
دلاویزترین
دلاویزترین
عكس تماس آرشیو صفحه نخست
  به مناسبت افتتاح برج ميلاد     سه شنبه 16 مهر1387-3:14 بعد از ظهر-دلاویزترین  
اين عكس ها توسط خودم و از پنجره اتاقم در خانه پدري گرفته شده.
حيف كه عكس اين آخري ها رو ندارم.













لینک به نوشته  |   
 
  روز حسرت     یکشنبه 14 مهر1387-7:39 بعد از ظهر-دلاویزترین  
مصداق بارز آسمون  و ريسمون به هم بافتن مي دونيد چيه؟روز حسرت
قسمت آخر  روز حسرت رو هم ديديم.دست اندركاران خودشون هم توقع اين همه بافتن رو نداشتند چرا كه آخر سريال يه مرور كلي بر همه وقايع كردند و از اين همه به هم چسبوندن شگفت زده بودند.آخر سر هم كه همه آدم بدا به سزاي اعمال زشتشون رسيدن و بهشت و جهنم وعده داده شده و آدم هاي بهشتي و جهنمي هم نشون دادن كه ديگه شكي باقي نمونه.اين همه خلاقيت فقط و فقط از ذهن پيچيده ايراني ها بر مياد كه اين بار هم مثل هميشه فيلم همان طوري تمام شد كه اكثريت اذهان خلاق ايراني توقعش رو داشتند.


لینک به نوشته  |   
 
  بدون تيتر     جمعه 12 مهر1387-10:40 قبل از ظهر-دلاویزترین  
الان كه دارم مي نويسم دماي هوا ٥ درجه بالاي صفره و ساعت ١٠ صبح هست.رسما زمستون اومده و هواشناسي خبراز دماي زير صفر در امشب رو مي ده.من در حال حاضر چند تا لباس گرم رو هم رو هم پوشيدم كه بتونم از زير پتو بيام بيرون.وقتي مي خواستيم بيايم اينجا دوستان توصيه كردند كه پتوي گرم همراه خودتون بياريد و من هم از ترس سرما به مامان گفتم كه فكر يه پتوي گرم حسابي رو بكنن.نتيجه اينكه يه پتوي پر قو (سبك  كه براي حمل آسان ياشه و گرم كه توي سرماي اينجا مارو تنها نگذاره)خريداري شد و اينكه من الان در خدمت شما هستم از اثر گرمايش اين پتو هست.وقتي از زيرش بياي بيرون بلانسبت انگار وسط يخ هاي قطب شمال هستي.از صاحب خانه خواستيم كه گرمايش رو راه بندازه غافل از اينكه گرمايش راه افتاده بوده و ما بي خبر بوديم.آقايي رو كه فرستادن تا هواگيري لوله ها ر و انجام بده مي گفت ببخشيد ديگه تكنولوژي سال ١٩٥٠ هست ديگه.من  كه ياد خاطرات هواگيري شوفاژ و رادياتور خانه تو ايران افتاده بودم گفتم اتفاقا سيستم رادياتور تو ايران خيلي زياده حتي تو خانه هاي نوساز،و رادياتور هم سيستم خوبيه ،لااقل من كه به فن كوئل بيشتر ترجيح مي دم.البته ديگه نگفتم كه سيستم بخاري هم كم نداريم و سالي كلي كشته هم از گازگرفتگي مي ديم.
سرماي سال قبل اينجا هم مثل ايران بي سابقه بود ،اميدوارم امسال كه هوا زودتر هم داره سرد ميشه به بدي سال قبل نباشه.

لینک به نوشته  |   
 
  دست نوشته هاي يك ايراني-آمريكايي دور از وطن     چهارشنبه 3 مهر1387-11:30 بعد از ظهر-دلاویزترین  
 يه استاد زبان ايراني-آمريكايي به اسم آنيتا در  دانشگاه احسان تدريس داره.برادر اين خانم بونا ،كه ٥٠ سال داره براي ديدن پدرش  يعد از ٢٥ سال به ايران ميره و سفرنامه اش رو با زبان فارسي دست و پا شكسته نوشته و توي اين سايت فرار داده تا علاقه مندان بخونن.قراره اين مطالب به انگليسي ترجمه بشه.
اگر هر گونه مشكلي در خواندن اين سفرنامه در ايران داشتيد بگيد ببينم شايد بشه به كاريش كرد.
بعد از خوندن دوست دارم در موردش نظراتتون رو بدونم.

لینک به نوشته  |   
 
  سيب چينون     دوشنبه 1 مهر1387-11:41 بعد از ظهر-دلاویزترین  
روز شنبه با دوستاي امريكايي به يه باغي رفتيم براي چيدن سيب،پر بود از سيب هاي سرخ ،زرد و سرخ و زرد. 
در مرحله اول شام خورش سيب داشتيم كه همسر عزيز از طعم شيريني كه داشت خوشش نيامد.در مرحله دوم كيك سيب درست كردم  كه در فاصله ٢ ساعتي بعد از افطار كلش تمام شد و زحمت ٩٩ درصدش رو احسان عزيز كشيد.
اينجا يه جورايي شهر جالبيه واسه خودش.بيشترين تعداد فستيوال در طي سال رو در كل آمريكا داره و هم چنين سومين شهر يهودي نشين دنياست.بعد از اورشليم و نيويورك.اسم كتابخانه دانشگاه  به اسم گلدا مير( چهارمين نخست وزير اسرائيل) هست كه از اين دانشگاه فارغ التحصيل شده.

پ.ن(مخاطب خاص دارد):لااقل شهامت اين رو داشته باشيد كه با اسم و مشخصات كامنت بگذاريد.اين كه آدم از راه برسه و يه مشت حرف رو سر هم كنه و به اسم كامنت اين ور و اون ور بگذاره و ديگران رو به هزار تا چيز متهم كنه،هنر نيست،وقتي هنره كه يه رد پايي هم از خودش بگذاره. در ضمن من هم مثل همه وبلاگ نويس ها حق خودم مي دونم در هر موردي كه دوست داشته باشم،از عقايد و علايق و خيلي چيزهاي ديگه به هر سبكي كه مي پسندم بنويسم.

لینک به نوشته  |   
 
  روز اول مدرسه     شنبه 30 شهریور1387-1:26 قبل از ظهر-دلاویزترین  
به بازي وبلاگي هست در مورد خاطره روز اول مدرسه،چون براي من روز خيلي به خصوصي بوده گفتم كه توي اين بازي شركت كنم.
من كلا هميشه به مدرسه رفتن علاقه داشتم و براي اول مهر لحظه شماري مي كردم.روزهاي اول مدرسه رفتنم مصادف شده بود با يه اتفاق مهم ديگه توي خانوادمون.از مدت ها قبل كيف و كتاب و روپوش و مقنعه و اينا خريداري شد.روي كيفم عكس سند باد و اون كلاغه بود.خيلي از كيفم خوشم ميومد.شب قبل از شروع مدرسه با مامان و بابام و برادر كوچكم براي ديدن آتش بازي به مناسبت هفته دفاع مقدس به پارك لاله رفتيم.دور اون حوض گرد وسط پارك همه جمع بوديم و مراسم شروع شد كه يهو به خاطر شرايط خاص مادرم مجبور شديم به خانه برگرديم و از بالاي پشت بام آتش بازي رو تماشا كنيم اما باز هم شرايط اجازه نداد و مامان به همراه بابام به بيمارستان رفتند و بابا و مادربزرگم سعي مي كردن به من روحيه بدن .بابام مي گفتن كه بگير بخواب صبح كه بيدار شدي ميام دنبالت ،هم مي ريم مدرسه و هم  بعدش مي ريم و داداش كوچولوي جديدت رو مي بيني.من از ذوقم تا صبح نخوابيدم.صبح كه شد بابام اومدن و با برادرم يه عكس يادگاري از روز اول مدرسه من گرفتيم و به سمت مدرسه حركت كرديم.خانه ما در خيابان ١٦ آذر بود و سرويس مدرسه قرار بود كه از چند روز بعد جلوي در دانشگاه در خيابان قدس من رو سوار كنه.خلاصه بابام براي اينكه مسير رو به من ياد بدن من رو به دانشگاه بردن و از دريان دانشگاه خواهش كردن كه  اجازه بدن من هر روز از در ١٦ آذر برم داخل و از در قدس بيام بيرون  و به سرويسم برسم كه امنيت داشته باشه و چون اون زمان پدرم دانشجو بودن اون آقا قبول كرد.بعد از اون به همراه پدرم به مدرسه رفتيم.شايد من از معدود كساني باشم كه اين روز رو بدون مادرم به مدرسه رفتم و اصلا هم ناراحتي و گريه نكردم.(بچه هاي اين دوره زمونه در اين شرايط چشم ديدن بچه جديد رو نخواهند داشت)ظهر بابام اومدن دنبالم و با هم به بيمارستان رفتيم و من دومين برادر كوچولوي خودمو ديدمو كلي هم ذوق داشتم.البته اين برادرهاي كوچولو الان ديگه براي خودشون مرد شدن و اوني كهاول مهر اون سال به دنيا اومد از اول مهر امسال دانشجو ميشه.اين هم داستان من.

لینک به نوشته  |   
 
  شب آرزوها     پنجشنبه 28 شهریور1387-6:50 بعد از ظهر-دلاویزترین  
١)به نظر من خدا شب قدر رو گذاشته براي يه كسايي مثل من كه اگه تو كل ماه رمضون هم دعا و مناجات نكردن لا اقل يه چند شبي فرصت داشته باشن كه جبران كنن.جالبه الان اينجا شب قدره،يه ١٣ ١٤ ساعت ديگه ايران شب قدره،چند ساعت قبل هم شب قدر چيني ها و واون وريا بوده.ظاهرا فرشته ها هم براي اينكه توي ماه رمضون بهشون فشار نياد شيفتي و نوبتي كار مي كنن و در اين شب ،دور دنيا رو در چند ساعت مي چرخن.
يادش به خير زماني كه دبيرستان بودم به معلم آزمايشگاه شيمي داشتيم كه خيلي خانم خوب و مهربوني بودن و چون جوون هم بودن با بچه ها بهتر ارتباط برقرار  مي كردن.شب هاي قدر نزديك بود و معلممون به همه التماس دعا گفتن.فرداي شب قدر كلاس داشتيم ،وقتي اومدن سر ميز ما پرسيدن كه دعاشون كردم يا نه.من هم چون ايشون رو به كلي يادم رفته بود ،عذر خواهي كردم و گفتم نه من يادم رفت.انگار ايشون تا اون روز همچين چيزي نشنيده بودن كه كسي اين طور جواب بده.حالا بعد از اين همه سال يكي از دوستان رو جايي ديدن و بهش گفتن كه يكي از هم كلاسي هات بود كه فلان و فلان ،من هر وقت فضاي دعا و اين چيزاست اون رو يادم نميره.خلاصه اين شب ها شب قدره و ما هم دستمون از شماها كوتاهه.من رو يادتون نره.

٢)من تقريبا هر شب چند تا سريال در خواب مي بينم.به قول احسان عزيز ديگه نيازي به سريال هاي ماه رمضون ندارم و خودم خودكفا توليد سريال مي كنم.
براي ديگران هم خواب زياد مي بينم.مثلا خواب رتبه كنكوري ها كه با واقعيت خيلي تفاوت نداره و يا خواب عروسي اين و اون.گاهي اوقات هم توي خواب آسمون و ريسمون رو به هم مي بافم.مثلا تازه از سفر مينياپوليس برگشته بوديم كه خواب ديدم عروسي يه بنده خدايي هست و اسم عكاسيشون مينياپوليسه .گاهي اوقات اين قدر تو خواب كانال عوض مي كنم و تا صبح اين بساط ادامه داره كه تمام روز رو احساس خستگي مي كنم.
ديشب هم خواب ديدم پيك نيك رفته بوديم كنار درياچه كه در همون موقع ها رعد و برق شديدي زد،نگاه به آسمون كرديم و ديديم هواپيمايي كه از بالاي سرمون رد مي شد دچار آتش سوزي شده و ارتفاعش در حال كم شدنه.چند دقيقه بعد مسافراش شروع به بيرون پريدن كردن و خود هواپيما هم توي درياچه سقوط كرد.البته هم زنده موندن .حالا توي اين اوضاع من مشغول گرفتن عكس از اين صحنه ها بودم كه بيام اينجا بگذارم و شماها ببينيد.اين هم از ذهن فيلم ساز من. خواب هاي من معمولا خوبن و كابوس نيستن.بيشتر رويا هستن.مثلا هر چند وقت يه بار خواب مي بينم اومدم ايران و يا نصف فاميل(خانم ها)اومدن اينجا ديدن من.اين هم از اوضاع ماست ديگه دلم رو به خوابش خوش كردم.



لینک به نوشته  |   
 
  نرم نرمك باز مي رسد اينك سرما!!!     دوشنبه 25 شهریور1387-5:38 بعد از ظهر-دلاویزترین  
يه چند روزي هست كه اينجا يه بوي گندي مياد بد جور،بله بوي گند زمستون.هيچ وقت نشده بود كه تا اين حد از زمستون بدم بياد.هر كسي زمستان سال قبل اينجارو تجربه كرده باشه ،حتي اگه يه روزي عاشق برف و سرما  بوده باشه و متولد زمستون ، باز هم مطمئنا همين حس بد رو خواهد داشت.به بركت توفانIKE چند روزيه هوا بارونيه و خيلي هم سرد شده.الان كه اين هارو مي نويسم يه پتو پيچيدم دورم كه يخ نزنم.البته بيرون از خونه به اين سردي نيست ولي چون سيستم گرمايش هنوز راه نيفتاده توي خونه  خيلي سرد تره.
زمستون و تابستون اينجا اين قدر متفاوته كه دو سياره جدا رو براي آدم تداعي مي كنه.خيليه كه ٤ ماه از سال چشمات فقط برف ببينه.اون هم نه برف قشنگ بلكه سياه و كثيف و گلي.واي ي ي ي من نمي خوام.كاش مي شد اين ٦ ماه دوم سال رو فرار مي كرديم به يه جاي خوش آب و هوا.الان فقط دلم به پاييز كوتاه اينجا خوشه كه رنگ آميزي طبيعتش آدمو مسحور مي كنه.
البته توصيه من به كساني كه مي خوان درس بخونن اينه كه بيان همين ورا.چون با شروع فصل سرد درس ها شروع مي شه و ديگه عملا هيچ كاري غير از درس خوندن نمي شه كرد و درست با شروع بهار و گرم شدن هوا و زدن شكوفه ها دانشگاه تعطيل مي شه و ميشه از طبيعت و هواي خوب اينجا بهترين استفاده رو كرد و براي زمستون بعد انرژي ذخيره كرد.
بخش هوا شناسي وبلاگ رو دوباره مي خوام راه بندازم.منتظر گزارش هاي هوا شناسي  من باشيد.



لینک به نوشته  |   
 
  اين روزها     پنجشنبه 21 شهریور1387-5:6 قبل از ظهر-دلاویزترین  
حس نوشتن ندارم.براي من ماه رمضان و روزه مثل يه قرص آرام بخشه خواب آوره.وقتي هم كه مي خوابم عذاب وجدان نمي گيرم ولي مجبورم ساعت كار و زندگيم رو تغيير بدم كه لااقل از ساعت هاي بدون روزه بتونم بهترين استفاده رو بكنم.اينكه اين ماه تقريبا توي تابستونه براي من كه بد نميشه،چون مي تونم كل شب رو بيدار بمونم و به كارهام برسم و نصف روز رو هم با خوابيدن بگذرونم تا افطار بشه.
شنبه با چند تا از دوستان به بهانه افطار  در منزل ما دور هم هستيم و تقريبا بيشتر روزهاي هفته رو هم به افطاري دانشگاه مي ريم.


لینک به نوشته  |   
 
  هارلي ديويدسون     پنجشنبه 14 شهریور1387-9:53 بعد از ظهر-دلاویزترین  
ماه شهريور به نيمه رسيد و نتايج انواع و اقسام كنكور ها هم اومد.آخرين عضو خانواده ما هم دانشگاه تهراني شد.
بقيه كنكوري هامون هم موفق شدن و از بين اونها ٣ نفر ديگه هم دانشگاه تهراني شدن.از همين جا به همشون تبريك مي گم .

هفته گذشته جشن صد و پنجمين سالگرد تاسيس كارخانه موتورسازي هارلي ديويدسون در ميلواكي بود.به گفته آگاهان حدود ٥٠٠ هزار نفر از كل دنيا با موتورهاشون خودشون رو به مراسم رسوندن.ظاهرا در صدمين سالگرد ٨٠٠ هزار موتور و بيش از ١ ميليون نفر به مراسم آمده بودند.قيمت هاي اين موتورسيكلت ها از ٨ هزار دلار شروع ميشه و مي ره بالا.ظاهرا براي اين مراسم دارندگان از كل دنيا موتورهاشون رو هوايي به شهرهاي نزديك ميلواكي آوردن و از اونجا زميني خودشون رو به مراسم رسوندن.حتي خود همشهري ها هم پول دادن تا موتورشون رو به شيكاگويي جايي بردن بعد از اونجا به مراسم اومدن(مثلا مي خواستن كه همه ييهو وارد شهر بشن) من فكر مي كردم كه كساني كه اين موتور ها رو دارن اراذل و اوباش آمريكايي هستن كه كاپشن چرم مشكي مي پوشن و مو هاشون رو بلند مي كنن و تمام بدنشون هم تاتو شده است،ولي در حقيقت بيشتر اين افراد از ثروتمند ترين و گاهي تحصيل كرده ترين مردمان آمريكايي هستن كه بخشي از تفريحاتشون سوار شدن بر موتورهاي پر سر و صداي هارلي و چرخ زدن در خيابان هاست.به گفته شخص آگاهي،ميانگين سن صاحبان موتورها ٤٥ سال هست وهمچنين در مراسم صدمين سال، موتورهايي ديده شده كه كل قسمت عقب موتور و ديگر قسمت هاي فلزي اون رو با طلا ساخته اند.از روزي كه سفارش خريد موتور داده بشه تا روز تحويل حداقل يك سال طول مي كشه.خلاصه به قول معروف مي گن:مايه داريه و هزار درد بي درمون.چند شبي كه مراسم بود به يمن صداي گوش خراش (صداي اين موتور هم به اسم خود هارلي ديويدسون ثبت شده )موتورهاي مسافرين محترم تا صبح خواب به چشممان نيامد.
اين هم يه عكس از اين موتورها:



پارسال در مورد فستيوال سرخپوستي نوشتم.ميلواكي و شيكاگو از محله هاي سرخپوستي بودند و حتي لغت ميلواكي و شيكاگو هم ريشه سرخپوستي دارند.اين هم عكس ازلباس سرخپوستي



لینک به نوشته  |   
 
  رمضاني ديگر در ديار غربت     سه شنبه 12 شهریور1387-10:3 بعد از ظهر-دلاویزترین  
دومين ماه رمضان ما در ديار غربت با بازشدن مدارس و دانشگاه ها و شروع ماه سپتامبر مصادف شد.از شواهد پيداست كه امروز گرم ترين روز اين شهر در تابستان امسال بود،دماي هوا توي اين ٣ ماه از ٣٠ درجه بيشتر نشده بود ولي امروز به ٣٥ هم رسيد.اينجا اذان صبح ساعت ٤.٣٠ هست و اذان مغرب ٧.٥٠.معمولا در ايران در ساعت هاي اوليه ماه رمضان موج دعوت براي افطاري ها شروع ميشه وتقريبا به سرعت تمام پنج شنبه جمعه ها پر مي شن ولي اينجا كه از اين خبرها نيست و دور هم جمع شدني به شكل ايران وجود نداره البته در دانشگاه هر روز بساط افطار به راهه و سريال هاي ماه رمضان هم قابل پيگيري.


لینک به نوشته  |   
 
  ماجراي من و ساعتم     جمعه 8 شهریور1387-0:52 قبل از ظهر-دلاویزترین  
امروز در آستانه  Labor Dayتخفيف هاي مال ها شروع شده و من و يكي از دوستان از ٩ صبح تا ٧ بعد از ظهر به امر خطير خريد پرداختيم.سهم خودمون در اين خريد بسيار ناچيز بود ولي لذت خود خريد كردن رو  كه قطعا نميشه انكار كرد.
ساعت مچي سواچم باتريش تموم شده بود و مدت ها بود كه مي خواستم باتري جديد بندازم ولي فرصت نشده بود.بلاخره قسمت شد و به قسمت تعميرات ساعت توي مال رفتم.از مسئول اونجا خواستم كه باتريو عوض كنه،گفت كه هزينش ميشه ٨ دلار.گفتم آقا نوش جونتون مردم از بي ساعتي.خلاصه بعد از چند دقيقه كلنجار رفتن گفت كه نميشه و بايد بفرستيم شركت اين كار رو انجام بده.من گفتم چرا ؟باتريشو نداريد؟گفت داريم ولي من نمي تونم در باتري رو باز كنم.گفتم من كه مي تونم.باز كنم مشكل حله؟گفت حله.خلاصه به قول بچه ها در ٣ سوت درش رو با انداختن ناخن به زير در باتري باز كردم.(دوستاني كه سواچ دارن منظور از اون در باتري رو متوجه ميشن)يارو هاج و واج و متعجب نگاه مي كرد و رفت باتري رو آورد و داد جا انداختم.بعد گفت :ما اينجا درخواست همكار براي كاركردن زديم بد نيست شما بيايد اينجا كار هارو راه بندازيد.در آخر هم فقط هزينه باتري يعني ٣ دلار رو دريافت كرد و گفت كه بقيش هزينه كاري بود كه خودتون انجام داديد.
اينجا بود كه ٢ تا مورد رو كه درباره آمريكايي ها شنيده بودم لمس كردم:
١)هزينه دريافت خدمات در آمريكا بسيار زياده و معمولا افراد ترجيح ميدن كه كاري كه خودشون مي تونن انجام بدن از كسي درخواست نكنن.(مثلا به جاي تعمبر وسايل، خريد نوي اونها به صرفه تره)
٢)اين كه مي گن مغز امريكايي ها رشد پيدا نكرده ،راست مي گن.هميشه يادشون دادن و ديدن كه براي رسيدن به يه چيزي يه راهي هست كه قبلا پيش بيني شده و نياز به اون نيست كه دوباره در موردش پيش بيني و فكر بشه براي همين در خيلي از موارد جلوي ما ايراني ها كم ميارن.چون مغزشون در هنگام بروز مشكلات پيش بيني نشده كاملا هنگ مي كنه.در حالي كه ما ايراني ها از بدو تولد با مشكلات پيش بيني نشده مواجه بوديم و  اون زواياي پنهان مغزمون هم رشد كرده و در موارد مشكل مي تونه به شرعت يه راه جديد پيدا كنه.يه مثال خيلي ساده جا موندن از اتوبوسه.اگر يه امريكايي از يه اتوبوس جا بمونه صبر مي كنه تا بعدي بياد.ولي يه ايراني در يه لحظه تمام سيستم اتوبوسراني مياد جلوي چشمش و زودترين راه رو پيدا ميكنه.
يه مثال ديگه اينكه يه بار ما با اتويوس رفتيم باغ وحش شهر.وقتي مي خواستيم برگرديم ديديم كلي آدم توي صف جلوي ما هستن و همه هم از باغ وحش اومده بودن و قطعا جايي براي ما در اتوبوس نمي موند.چاره اي كه به ذهنمون رسيد اين بود كه پياده به سمت ايستگاه قبل بريم تا يه ايستگاه زودتر سوار شيم كه به اتوبوس بعدي نخوريم.جاتون خالي همين كار رو كرديم و به ايستگاه قبل رفتيم و به تنهايي سوار اتوبوس شديم.به ايستگاه باغ وحش كه رسيديم حدود ١٠٠ نفر توي صف بودن كه به مخ هيچ كدومشون نرسيده بود كه ١٠٠ قدم عقب تر مي تونستن سوار اتوبوس خالي بشن.

لینک به نوشته  |   
 
  مساله حجاب     دوشنبه 4 شهریور1387-1:9 قبل از ظهر-دلاویزترین  
چند وقتي بود كه مي خواستم در مورد حجاب بنويسم كه الان شرايطش پيش اومد.
به نظر من نوع حجاب با توجه به زمان و مكان اين قابليت رو داره كه تغيير بكنه.حجاب يه حد و حدودي داره كه مهم رعايت اونهاست اون هم براي كساني كه بهش معتقدهستند.
 ١٠٠ سال پيش اكثريت زنان ايراني با چادر و پوشيه بودند. بعد از ٥٠ سال با تغيير نوع حجاب به چادر يدون پوشيه و بعد از ٢٠ سال به مانتو و چادر و بعداز ٣٠ سال هم به مانتو و روسري هاي رنگي امروز، اون نوع حجاب دوره قاجار به حجاب امروزي تغيير شكل داده و ماهيت رعايت حد و حدود هم هيچ تغييري نكرده با اين تفاوت كه يه زماني با نداشتن پوشيه و يه زماني با پوشيدن مانتو و روسري هاي رنگي اسلام يه خطر مي افتاده.در اينجا هم كه تحت هيچ شرايطي اسلام به خطر نمي افته.در اون زمان برخي از زنان با داشتن با آرايش هاي زياددر زير پوشيه جلب توجه مي كردند والان هم به شيوه هاي ديگر.
به نظر من هر انساني بايد در مورد مسايل مربوط به خودش حق انتخاب داشته باشه.براي اداره يه جامعه قانون لازم هست ولي نه قانوني كه توش انسان ها با عقايد مختلف حق نفس كشيدن نداشته باشن.قانون بايد از هرج و مرج جلوگيري كنه نه اينكه به زور يه ايدئولوژي خاص رو در كشور القا و اجرا كنه.خدا با اون عظمت و بزرگيش براي بنده هاش حق انتخاب گذاشته و به اون ها عقل داده كه بسنجن و بفهمن و انتخاب كنن،حالا بنده خدا شده كاسه داغ تر از اش و مي خواد همه رو به زور هم كه شده ببره بهشت.بعني مملكت ما براي اينكه همه دسته جمعي به بهشت بريم فقط لنگ يه حجاب هست؟
همين رفتار هاي متعصبانه باعث شده كه مردم ما توي يه كشور آزاد هم همش سرشون توي كار ديگري باشه و در مورد رفتارهاي اجتماعي ديگران قضاوت كنن.(البته اين به مقدار زياديش هم به ژنتيك ما ايراني ها مرتبطه)،مثلا يكي از دوستان با حجاب تعريف مي كرد كه ايراني هاي اينجا لحظه اي نيست كه در مورد ظاهر ايشون و ديگر خانم هاي محجبه و رفتارهاي اجتماعيشون اظهار فضل نكنند.يه عده مي گن اين حجاب چيه برش دار.به عده مي گن حجاب بلوز شلواري كه به دردنمي خوره،يه عده ديگه به چيزهاي ديگه كار دارن.خب اين  آدم آزاده و دوست داره اين طور بگرده،با حجاب بودن و بي حجاب بودن آدم ها و ميزان رعايت اصول ديني توسط افراد به شما  و ما چه ربطي داره؟اين دسته از آدم ها هم بدون اينكه متوجه رفتار خودشون باشن مي خوان ايدئولوژي و نظر خودشون رو تحميل كنند پس فرق اونها با كسايي كه اينقدر به اجبار و زورگويي و تحميل عقايد محكوم مي شن چيه؟؟؟
از نظر بعضي از افراد حجاب صفر و يكي هست.اين جور افراد مي تونن محجبه يا غير محجبه هم باشن ولي از نظر من داشتن و نداشتن حجاب يه طيفه .ما نبايد بر اين اساس به عده اي كه در وسط طيف هستند امر و نهي كنيم و توقع داشته باشيم كه با صفري باشن يا يكي.از نظر آدم هاي بين دو سر طيف همون چيزي كه اونها بهش معتقدند و رعايت مي كنند ارزشمنده پس ما حق زير سوال بردن ارزش هاي ديگران رو نداريم.اگر به كسي كه از روسري استفاده مي كنه ولي موهاش بيرونه بگيم كه اين كه نشد حجاب يا درست سرت كن يا بردار. مثل اينه كه به خانمي كه روسري هم سر نمي كنه ولي لباس پوشيده استفاده مي كنه بگيم كه خب تو كه حجاب نداري ديگه  بلوز شلوار پوشيدنت با مايو پوشيدن  تو خيابون چه تفاوتي مي كنه؟اينها همه بر مي گرده به اعتقادات طيفي ادم ها و همچنين علائق و سلايق اونها.پس بهتره به جاي دخالت و سركشي در كار ديگران به كار و زندگي خودمون برسيم.

نتيجه گيري:
١)ايراني ها بايد ياد بگيرن كه به عقايد هم احترام بگذارن.
٢)نوع حجاب بسته به سليقه ادم هاست و ما مسئول قضاوت رفتار آدم ها هم نيستيم.
٣)هر انساني آزاده كه انتخاب كنه وبا عقايد انتخاب شده اش آزادانه زندگي كنه.به شرطي كه آسيبي به ديگران نرسونه.


لینک به نوشته  |   
 
  دوست وبلاگي     دوشنبه 28 مرداد1387-3:28 بعد از ظهر-دلاویزترین  
ديروز دوست عزيزم بنفشه و همسرش به ديدن ما اومدن.ديدن يه دوست وبلاگي براي بار اول تجربه بسيار جالبي بود. بنفشه به اندازه كافي خوب نوشته ، من فقط به دادن لينك بسنده مي كنم.
پ.ن:مخاطب خاص دارد:آدرسي كه گذاشتيد اشتباهه.اگه ميشه دوباره بگذاريد.

لینک به نوشته  |   
 
       یکشنبه 27 مرداد1387-0:8 قبل از ظهر-دلاویزترین  
هر سال با اومدن نيمه شعبان بيشتر ياد مدرسه ميفتم و بعد هم چراغاني خيابان ها كه شنيدم امسال خبري نبوده.
مدرسه ما پررنگ ترين و بهترين مراسمي كه برگزار مي كرد همين نيمه شعبان بود.هر سال دانش آموزان سال سوم دبيرستان مسئول برگزاري مراسم بودند.يادش يه خير سالي كه نوبت ما بود چند باري تا شب توي مدرسه مونديم و به رسم هر سال هديه براي كل مدرسه درست كرديم.گروه سرود و نمايش و پذيرايي و ... هم كه واقعا عالي بود.
هر سال اين موضوع تكرار ميشد زمان ما فارغ التحصيل ها رو هم اون روز دعوت مي كردند ولي از بعد از ما كه هيچ خبري از مدرسه نشد.حتي براي سرزدن به مدرسه هم قوانين مسخره اي گذاشتن كه در واقع اكثر هم دوره اي هاي من ترجيح دادن كه ديگه به اونجا نرن،ولي من خيلي دلم براي اون روزها و فضاي مدرسه و معلم ها تنگ شده.ياد حياط پايين به خير چه روزهايي اونجا داشتيم.
عيد همه مبارك.فردا يه دوست خوب با همسرش ميان پيشمون.بعدا بيشتر مي نويسم.
پ.ن:از ذوستي كه كامنت خصوصي گذاشتن و تذكري دادن تشكر مي كنم ولي كاش يه آدرسي چيزي از خودشون مي گذاشتن كه نظر من رو هم بشنوند.

لینک به نوشته  |