تبليغاتX
دلاویزترین اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات
دلاویزترین
عكس تماس آرشیو صفحه نخست
  نقش      یکشنبه 21 آبان1385-11:23 بعد از ظهر-دلاویزترین  
   

آسمان

 دریای آبی

ابرها

قوهای مست

شوق یک دریا تماشا بر نگاهم داده بود.

آه ! ای آرامش جاوید کی آیی به دست ؟

آسمان

یک لحظه حالی دلبخواهم داده بود

 


                                             انتخابات       انتخابات        انتخابات 

           باز هم شروع شد.

                 همه چیز از شوراهای قبلی شروع شد . ولی تمام شدنش قطعآ با  این شورا نیست .

ا                      میدوارم از این شورا چیز های بهتری در بیاد.

                               می گن خلایق هر چه لایق . شاید لیاقتمون بیشتر از این نبوده .


لینک به نوشته  |   
 
  وقتشه وقتشه رفتن وقتشه . . .     یکشنبه 21 آبان1385-1:0 قبل از ظهر-دلاویزترین  
                                                          

           این روزا سرم خیییلی شلوغه . سرگرم پایان نامه ام . دلم می خواست این ۲ ماه باقی مانده هم زود تر تمام بشه ُ ولی خوب که فکر می کنم می بینم این ۶ ترم گذشت و درس ما هم دیر یا زود بلأخره تموم میشه  ولی چیزی که باقی میمونه حسرت یه روز بی دغدغه دور هم جمع شدن و امتحان دادن و کلاس نرفتن و تجمع  و نشریه و انجمن و . . .  و از همه مهمتر در و دیوارهای دانشگاه و دیدن دوستانیه که یه زمانی روزگاری با هم داشتیم  . با اینکه هنوز تو دانشگاهم  ولی به رفتن که فکر می کنم دلم خیلی می گیره . امیدوارم بتونم مثل خیلی ها که رفتن ُ  در جایگاه دیگری دوباره بر گردم .

                                                           

عجب رسمیه ! رسم زمونه

قصه برگ و باد خزونه.

میرن آدما  ُ از اونا فقط  ُ خاطره هاشون ُ به جا میمونه.

کجاست اون کوچه؟!!

چی شد اون خونه؟!!

آدماش کجان؟!!

خدا می دونه.

 


لینک به نوشته  |   
 
  نقطه سر خط     یکشنبه 14 آبان1385-0:38 قبل از ظهر-دلاویزترین  

 

     سال گذشته شروع به مطالعه كتابي كردم كه ازمحتواي آن اطلاعي نداشتم ، اما همان صفحات اول كتاب كششي داشت كه عمق وجود واحساس من را تسخير كرد و شايد اين چيزي بود كه من مدت ها به دنبال آن بودم ، با خواندن فصل هاي ابتدايي كتاب به حدي فكرم مشغول شد كه ديگر قادر به ادامه مطالعه نبودم وبعد از گذشت يك سال از ان روز، تصميم به خواندن بقيه كتاب گرفتم .

         اين كتاب فلسفه را به صورت داستان بيان كرده بود و فصل هاي اول آن فقط اشاراتي به كل موضوع كتاب بود . بحث در مورد فلسفه زندگي ؟ ؟ ؟ ؟ چيز غريبي است ، احساس كردم چقدر از اين واژه ها دور شده ام ، چقدر دچار روزمرگي .

         درعمق هركاري فلسفه اي نهفته است ، اما گاهي ما انسانها آن قدرغافليم كه زندگي و مفاهيم زيباي آن

، جزعادت وتكرارمكررات چيزي براي ما ندارد ، زندگي رسم خوشايندي است ونشانه هايي براي ما دارد كه ازآن هم بي خبريم .

" چگونه مي گذرد هااا

"  گذشت " شد ناگاه ؟ ! ! !

چه اتفاقي بايد بيفتد اي همراه

كه اين حباب براحوال خود شود آگاه

كه لحظه اي دگر اين نيز مي گذرد . "

         اگر به اطرافمون خوب دقت كنيم حتما كساني را مي بينيم كه مدت ها قبل ازما از اون خواب خرگوشي بيرون آمدند و حرف هايي براي ما زدند اما دريغ از اينكه ما هنوز درخوابيم و از آنها چيزي نمي فهميم :

" پرده را برداريم بگذاريم كه احساس هوايي بخورد

ساده باشيم چه درباجه يك بانك چه در زيردرخت

چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد "

        در همين لحظات چيزهايي را مي بينيم و درك مي كنيم كه شايد در گذشته نه تنها نمي فهميديم بلكه انكار هم مي كرديم :

"من قطاري ديدم كه فقه مي برد و چه سنگين مي رفت

من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت

و پله هايي كه به سوي تجلي مي رفت

من صداي نفس باغچه را مي شنوم "

        آيا واقعا هدف ازخلقت انسان اين بوده كه بياييم وغرق درزندگي شويم ؟ ! !

من فكرمي كنم اگرما بخواهيم وهمان طوركه براي مسايل نه چندان با اهميت وقت مي گذاريم ، براي شناخت زندگي و فلسفه وجودي خودمان ارزش قايل شويم قطعا زندگي متفاوتي خواهيم داشت ، يعني زندگي به معناي واقعي .

" زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت ازياد من تو برود

زندگي بعد درخت است به چشم حشره

كارما نيست شناسايي راز گل سرخ

كارما شايد اين است كه ميان گل نيلوفروقرن پي آوازحقيقت بدويم ".

 


لینک به نوشته  |   
 
  دوست ، گل ، خزان      چهارشنبه 10 آبان1385-12:17 بعد از ظهر-دلاویزترین  

گلی را که دیروز، به دیدار من ،هدیه آوردی ای دوست،

ـ دور از رخ نازنین تو ـ امروز پژمرد.

همه لطف و زیباییش را

 ـ که حسرت به روی تو می خورد و هوش از سر ما به تاراج می برد،ـ

گرمای شب برد.

صفای تو اما، گلی پایدار است

بهشتی همیشه بهار است.

گل مهر تو در دل و جان

گل بی خزان،

گل تا که من زنده ام ماندگار است.

(ف.م)


لینک به نوشته  |   
 
  سر آغاز ...     دوشنبه 1 آبان1385-8:4 بعد از ظهر-دلاویزترین  

سلام به همه کسانی که یه روزی روزگاری این مطالب را می خوانند.

این وبلاگ قراره جایی باشه که من گاهی اوقات مطالبی را در آن می نویسم.

الان که این وبلاگ افتتاح میشه شب عید سعید فطره و من از طریق مشاهده آتش بازی این را فهمیدم.

عیدتون مبارک.

امشب یادآور سر آغاز مسیر تازه زندگی من است .

امیدوارم همانطور که این شب آغاز زیبایی  برای زندگی جدید من بود برای ثبت مطالبم نیز اینچنین باشد.


لینک به نوشته  |