تبليغاتX
دلاویزترین اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات
دلاویزترین
عكس تماس آرشیو صفحه نخست
  روزمرگي ها     چهارشنبه 28 فروردین1387-6:15 بعد از ظهر-دلاویزترین  
دماي هواي امروز با ديروز فكر مي كنم لا اقل ١٥ درجه سانتيگراد فرق داشت.من هم خوشحال با دوچرخم راه افتادم كه ييهو نزديك خونه زنجير چرخ در اومد و من موندم و دوچرخه و كلاسي كه نيم ساعت بعدش شروع مي شد.توي ايستگاه اتوبوس نشستم و سعي كردم زنجير رو درست كنم ولي نمي شد كه نمي شد.تمام دستم و لباسم كه كرم رنگ هم بود سياه و روغني شده بود.حتي نمي تونستم گره روسريم رو سفت كنم كه باد نبره.كساني هم كه تو ايستگاه بودن مثل بوق وايساده بودن و نگاه مي كردن،اين اينديويژوال بودنشون منو كشته.خلاصه به هر زور و ضربي  كه بود اومدم خونه و دستام رو شستم و لباسم رو عوض كردم ،تازه اون موقع فهميدم كه زنجيره درست شده بوده و من فكر مي كردم درست جا نرفته.خلاصه روز از نو و روزي از نو.(اين مساله دوچرخه هم دردسري شده براي ما.از اونجايي كه سال قبل دو تا دوچرخمون رو از توي پاركينگ دزديدن،امسال مي ترسيم و ٣ طبقه دوچرخه ها رو مياريم بالا و توي خونه نگه مي داريم).وقتي رسيدم كلاس درست ساعت ١ بود.

مساله دست دادن هم مساله اي است اينجا براي ما.اما امروز يه چيزي فهميدم كه كلي كارم رو راحت كرد.ظاهرا در فرهنگ آمريكايي بزرگتر به كوچكتر و زن به مرد دستش رو دراز مي كنه براي دست دادن.البته توي روابط دوستانه و صميمي ديگه ترتيب خاصي وجود نداره.در روابط رسمي تر بايد اينگونه رفتار كرد و هر كس هم كه غير از اين عمل كنه حمل بر بي ادب بودنش ميشه.نكته اينه كه اينجا در خيلي از موارد آقايون خواستن كه دست بدن و من دست ندادم و تازه طرف يه نگاهي كرده و علت رو متوجه شده.اما  امروز فهميدم كه اون آقايون آداب معاشرت بلد نبودن و به قول استادمون مامانشون خوب تربيتشون نكرده.اصولا اگر من دستم رو دراز نكنم اون ها مودبانش اينه كه دستي دراز نكنن.بعضي از مراجع تقليد هم در اسلام دست دادن مرد مسلمان رو با زن غير مسلمان از همين جهت صحيح مي دونن كه مي گن  با زني كه خودش دستش رو دراز مي كنه دست دادن جايز هست.ولي مثلا من كه اين كار رو نمي كنم اون مرد بايد متوجه بشه كه من يه حريم خصوصي دارم كه به هر دليلي نمي خوام بشكنمش.

پ.ن:راستي كسي مي دونه چطور مي تونم لكه هاي سياه روغني رو از روي لباسم پاك كنم؟

لینک به نوشته  |   
 
  از اين در و اون در     سه شنبه 27 فروردین1387-10:19 قبل از ظهر-دلاویزترین  
١)توي اين دو ماه حدود ٣ تا كتاب انگليسي خوندم.براي من كه خيلي اهل رمان خوندن حتي به فارسي نبودم ،خيليه كه بشينم و رمان و يا نول اون هم به انگليش بخونم.اولين كتابي كه شروع كردم Having our say بود.در مورد دو تا خواهر سياه پوست آمريكايي بود كه خاطرات گذشتشون رو كه بيشتر به مساله تبعيض نژادي مربوط بود با زبان محاوره اي خودشون تعريف كرده بودند.متنش براي شروع خيلي سخت نبود ولي اصطلاحاتي كه توش به كار رفته بود قديمي بود و نا آشنا.كتاب بعدي كه شروع كردمFunny in Farsi يا همون بوي سنبل عطر كاج بود كه اصل كتاب به زبان انگليسي نوشته شده و در ايران ترجمه شده.اين رو هنوز تا اخر نخوندم ولي تا همين جايي كه خوندم بد نبوده.كتاب بعدي Being there هست كه امروز به سلامتي تموم ميشه.تا حالا حدود ٧٠٠ تا لغت جديد از اين كتاب ياد گرفتم.موضوع داستان جذابه و يه جورايي آدم ياد مرد هزار چهره هم ميفته.در كل كتاب انگليسي خوندن خيلي بهم چسبيده و تاثير قابل توجهي در يادگيري زبانم داشته.
٢)در راستاي تكاليف كلاسي ، هر فرد لااقل يك بار در ماه بايد به عنوان داوطلب در اجراي يكي از برنامه هاي دانشگاه كمك كنه.اين مساله داوطلب شدن اينجا خيلي رواج داره.مثلا من بايد به يه تاتري مي رفتم ،هم تاتر رو مي ديدم و هم در اجراش كمك مي كردم ،(براي ارتباط بيشتر با مردم) و اين بخشي از فعاليت هاي كلاسيم به شمار مي رفت.اين تاتر رو دانشجوهاي تاتر همين دانشگاه اجرا مي كردن و بليطش براي دانشجوها ١٠ دلار بود.من هم كه در نقش داوطلب بودم رايگان مي تونستم شركت كنم به همين خاطر احسان رو هم داوطلب كردم و يكشنبه شب به ديدن موزيكال تاتر اوكلاهما رفتيم تاتر خيلي قشنگي بود.بازيگرهاش خيلي حرفه اي بودن اما مشكل اينجا بود كه ما خيلي چيزي متوجه نشديم.كلا كه فهميدن تاتر سخت هست حالا فكر كنيد با لهجه ايالت هاي جنوبي آمريكا همون ديالوگ هاشون رو آواز مي خوندند.اولش جو تاتر ما رو گرفته بود و حال كرده بوديم اما بعدش ديگه حوصلمون سر رفت و تخمه و آجيل هم نداشتيم و داشت خوابمون مي برد.فكر كنيد يه خارجي بياد و تاتر شمس پرنده و يا يوسف و زليخاي پري صابري رو در تالار وحدت ببينه.ازش چي مي فهمه؟فكر كنم بيشتر با دكور صحنه و طرز لباس پوشين ها و رقصيدن هاي دسته جمعي و موزيكش و بالا و پايين رفتن سن و حاشيه ها حال كنه و شايد هم جسته و گريخته بعضي از ديالوگ ها رو متوجه بشه.در هر صورت اين هم تجربه اي بود.
٣)چند وقته كه حداكثر ساعت ٨ صبح بيدارم.كلاس هام هر روز بعد از ظهره ولي اگه اون ساعت بيدار نشم تقريبا به هيچ كاريم نمي رسم.دوستاني كه من رو مي شناسن مي دونن كه من حتي سال كنكورم هم ميزان خواب و استراحتم از الان بيشتر بود.تا بيام ناهار درست كنم و به درس و مشق هام برسم ميشه ظهر.بعد هم كه كلاس و ناهار با احسان در دانشگاه،تا برگردم خونه ٥ بعد از ظهره،دوباره درس و مشق و شام و ...تا همسر عزيز بيان خونه.اون هم كه بد تر از من از ٧ صبح تا ٩ شب تو آفيسشه و مشغول درس و كاره.حالا پيش خودم فكر مي كردم تازه خوبه هنوز درس اصل كاري من شروع نشده و اينقدر سرم شلوغه،همه دلخوشيم به يه آخر هفته است كه يه خريد خانه اي بكنيم و يا خونه تام و گلندا بريم.خانواده هامون هم كه قربونشون برم اون ور دنيا ،حتي سالي يه بار هم نمي تونيم خونشون بريم و مهمونشون باشيم.
البته من سعي مي كنم از اين لحظه هاي دوري در جهت رشد شخصي وتوانايي هام استفاده كنم.
٤)اينجا هنوز هوا سرده و غير از همون يكي دو تا نشونه از چيز ديگه اي خبري نيست.

لینک به نوشته  |   
 
  هنر زندگي كردن     شنبه 24 فروردین1387-1:15 قبل از ظهر-دلاویزترین  
چند روز پيش منتظر اتوبوس بودم كه يه صحنه قشنگ بهاري ديدم.بين يه عالمه خار و خاشاك اين گل هاي جوونه زده اي كه در زير مي بيند توجهم رو جلب كرد.دوربين عكاسي هميشه همراهمه مثل برق گرفته ها سريع درش آوردم و با هيجان آماده عكس گرفتن كردمش.آدم هايي كه مثل من منتظر اتوبوس بودن يه نگاه غريبي بهم كردن كه بابا اين چهارتا برگ و گل اينقدر برات قشنگه كه مي خواي ثبتش كني؟حتما برام ارزش داشته كه اين كار رو كردم.از اون جهت كه با اين كار سرماي زياد هوا و باران شديدي كه سر تا پام رو خيس كرده بود تحت الشعاع اين صحنه قشنگ قرار دادم و در طي روز هم با چند بار ديدن عكس ها به خودم گفتم اين هم بهار كه منتظرش بودي،اومد.برو خوشحال باش.





هر كسي توي زندگيش لحظه هاي سخت و خسته كننده و آزار دهنده اي داره كه اين شرايط از فردي به فرد ديگر متفاوته.هم از نظر جنس اون لحظه هاي سخت و هم از نظر چگونگي كنار امدن با چنين شرايطي.
ما هم ٩ ماهي ميشه كه داريم يه زندگي سخت توام با لذت رو تجربه مي كنيم ولي كمتر شده از شرايط سخت زندگي در اينجا بنويسم.شايد يه دليلش روحيه اي هست كه دارم .دوست ندارم هميشه نيمه خالي ليوان رو ببينم.دوست دارم زندگي كنم هرچند اون زندگي پر از سختي و مشقت باشه.دوست دارم چيزهاي قشنگ خيلي خيلي كوچكي كه در اطرافم مي بينم سهم بزرگي در روحيه دادن به من داشته باشن.دوست دارم همين اتفاقات كوچك دور و برم من رو به زندگي كردن دور از خانوادم اميدوار كنند.دوست دارم مثبت بي انديشم و از اين لحظه هاي جووني و زندگيم لذت ببرم.دوست ندارم زندگي رو به خودم و همسرم جهنم كنم.
بعضي وقت ها شده كه نتونستم جنبه مثبت بعضي اتفاقات رو در نظر بگيرم و احساسات و دلتنگي بر من غلبه كرده ولي در كل فكر مي كنم اين آدم ها هستند كه لحظه هاي زندگي خودشون رو رقم مي زنن چه خوب و چه بد و من از روزي كه پامو توي اين سرزمين گذاشتم و زندگي مشتركم با احسان رو شروع كردم تصميم گرفتم كه با وجود همه سختي ها ،چند سالي كه از بهترين سالهاي زندگيمون كه همون جوونيمون باشد رو در اينجا هستيم به معناي واقعي زندگي كنيم .نيمه پر ليوان رو ببينيم.و به اين هم افتخار مي كنيم كه داريم خودمون رو با شرايط زندگي در اينجا وفق مي ديم .
پ.ن: به به ديروز برف اومد.١٢ آوريل،٢٤ فروردين.خوشم مياد از اين هوا شناسيشون.


لینک به نوشته  |   
 
  از اين در و اون در     دوشنبه 19 فروردین1387-4:39 بعد از ظهر-دلاویزترین  
١)ديروز و پريروز هوا اتفاقي خوب شده بود.خوب كه مي گم حدود١٠ يا ١٢ درجه بالاي صفر بود.همون طور با اغاز فصل بهار همه چيز سبز و زنده ميشه ما آدم ها هم زنده و پر انرژي مي شيم.هفته گذشته از دانشگاه ٢ تا دوچرخه گرفتيم،٣ روز هم سعي كردم باهاش برم دانشگاه ولي اينقدر سرد بود كه فعلا تا بهتر شدن هوا بي خيال شدم.هنوز خبري از گل و شكوفه نيست ولي هفته پيش اولين اثر بهار رو ثبت كردم كه عكسش رو در پايين مي بينيد.اينجا ٤ فصل رو به صورت خيلي خيلي پررنگ لمس مي كنيم.از زمستان برفي و سرد و طولاني گرفته تا بهار پر شكوفه و باراني و كوتاه مدت.



٢)روز شنبه باغ وحش ميلواكي رايگان بود،ما هم از فرصت استفاده كرديم و يه سري به اونجا زديم.بزرگ بود از باغ وحش هاي ايران كه خيلي بهتر.حيوان هايي رو ديديم كه animal kingdom ديزني هم اونارو نداشتند،مثلا خرس قطبي ،پاندا، كانگورو ، كوآلا،يا گوزن شمالي .در كل بد نبود،فكر كنم ديگه حالا حالاها باغ وحش نريم.










لینک به نوشته  |   
 
  فرودگاه امام     سه شنبه 13 فروردین1387-10:35 بعد از ظهر-دلاویزترین  
اين چند روزه حسابي سرم شلوغ بود،يه چيزي پيش اومده بود كه مي خواستم تا قطعي نشده خبرش رو ندم.امروز ديگه قطعي شد،روز ٣١ مي كه فكر مي كنم ١١ خرداد باشه دارم ميام ايران.امروز بليطمو كانفرم كردم.دوري سخته و تحملش سخت تر،من كه ديگه كم آوردم.حالا اميدوارم برگشتنم خيلي طول نكشه.احسان هم به خاطر سربازي نمي تونه بياد،كاش مي شد با هم بر مي گشتيم ايران.در هر صورت وعده ما فرودگاه امام.دلم براي همه حسابي تنگ شده.
پ.ن: از همه دوستان عذرخواهي مي كنم كه با احساساتتون بازي كردم. هرچند دروغ به اين مهمي روي احساسات خودم هم اثر داشت.دلم ايران رو خواست.كاش حالا واقعا مي تونستم لااقل سالي يه بار بيام يه سري بزنم ولي حيف.ماييم و اين آمريكاي جهان خوار.آش كشك خاله شده برامون.ببخشيد من آدم خوبي بودم دروغ نمي گفتم سرم به كار خودم بود ولي جو گير شدم و ديگر هيچ.

لینک به نوشته  |   
 
  زمستان را در بهار تجربه كنيد     پنجشنبه 8 فروردین1387-3:5 بعد از ظهر-دلاویزترین  
برف برف برف.آخه با اين همه سرما و برف چه طور ميشه موج مثبت فرستاد؟؟؟
نيازمند انرژي هاي مثبتتان هستيم.عكس شكوفه و گل هم مي پذيريم.

لینک به نوشته  |   
 
  عيد نبوت     دوشنبه 5 فروردین1387-10:5 قبل از ظهر-دلاویزترین  
ميلاد پيامبر اكرم رو تبريك مي گم،اينجا كه اومديم نسبت به بعضي چيزهاي مذهبي تعصب بيشتري پيدا كردم.مثلا يكيش همين اهميت دادن به مراسم هاي مذهبيمون هست.اين مسيحي ها رو مي بينم كه براي كوچك ترين مناسبتشون كلي اهميت قائلند طبيعي مي دونم كه تو كشور ما هم براي ١٧ ربيع و مبعث و نيمه شعبان و عيد غدير و عيد فطر و محرم و...ارزش هايي قائل باشن.فقط كاش اين اهميت دادن ها در كشور ما در جهت استفاده ابزاري نبود.در هر صورت من و احسان با بيشتر اين مناسبت ها خاطرات شيرين و سرنوشت سازي داشتيم كه اهميت موضوع رو برامون دو چندان مي كنه.
پ.ن:جاي ما رو هم توي عروسي خالي كنيد.

لینک به نوشته  |   
 
  Norouz     شنبه 3 فروردین1387-0:6 قبل از ظهر-دلاویزترین  
امروز همان طور كه قبلا گفتم طبق معمول بيشتر جمعه ها رفتيم خونه تام و گلندا .سفره هفت سين رو هم برديم و يكي از بچه ها هم يه پرزنتيشن در مورد نوروز اجرا كرد و توضيحاتي در مورد قدمت تاريخ ايران،تخت جمشيد، مراسم مربوط به سال نو (خانه تكاني ،٤ شنبه سوري، سفره هفت سين ،تحويل سال، ١٣ به در)در ايران و برخي كشور هاي ديگه توضيح داد.من هم دو تا كتاب از مناظر ايران بردم كه تا تنور داغه يه چيزهايي رو بچسبونيم مثلا اينكه يه تصوير درست از ايران داشته باشن و فكر نكنن كه طبيعت ايران منحصر به صحراهاي سوزانه.چقدر هم كل اين مراسم خوب و موثر بود.يكي ديگه از دوستان ايراني هم كه پيانيست ماهري هست چند قطعه موزيك زد و براي اين دوست هاي آمريكايي فال حافظ هم گرفتيم.در آخر هم با آجيل هاي مشكل گشاي چهارشنبه سوري كه براشون پرزنت كرده بوديم از خودشون پذيرايي كردن.
پ.ن١:نكته جالب اين بود كه امروز ٢ فروردين مصادف بود با گود فرايدي يعني روزي كه معتقدند كه حضرت مسيح كشته شده ، ١ شنبه عيد پاكه و دو شنبه هم ميلاد پيامبر ما حضرت محمد (ص) كه ما(مسلون ها و مسيحي ها) هر كدوم از ظن خودمون جشنمون رو گرفتيم.
پ.ن٢:امروز از صبح برف سنگيني اومد كه اينجارو مثل كريسمس سفيد پوش كرده.اين دومين برف سنگيني بود كه امسال تجربه كرديم.در عرض چند ساعت عمق برف به بيشتر از نيم متر در بعضي قسمت هاي شهر رسيد.
خيابان ها بسته شدند و كار اتوبوسراني هم مختل شد.اين هم اولين برف بهاري ما بود.به شكوفه ها به باران برسانيد سلام مارا.






اون دو تا كه از همه سنشون بيشتره تام و گلندا هستند.


لینک به نوشته  |   
 
  هفت سين     پنجشنبه 1 فروردین1387-11:52 بعد از ظهر-دلاویزترین  
ديشب به مناسبت تحويل سال ١٣٨٧، دوستان ايراني منزل ما بودند.جاي خانواده هامون و دوستاي ايرانمون خيلي خالي بود.٣ تا متاهل بوديم و ٤ نفر هم مجرد بودند كه ايشالا به زودي يكي ديگه هم به جمع متاهلين خواهد پيوست.احسان در مورد جزئيات برنامه ديشبمون توضيحات خوبي داده.جمع خوبي بود ،درسته كه دوريم ولي لااقل ٤ تا دوست درست و حسابي اينجا داريم كه دلمون بهشون خوش باشه.
اين هم چند تا عكس از ٧ سين ما:







لینک به نوشته  |