تبليغاتX
دلاویزترین اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات
دلاویزترین
عكس تماس آرشیو صفحه نخست
   سفرنامه مينياپوليس ٢     پنجشنبه 26 اردیبهشت1387-10:57 بعد از ظهر-دلاویزترین  
ادامه از پست قبل:
١٢)معمولا به هر كسي كه قصد سفر به مينياپوليس رو داره توصيه ميشه كه به Mall of America هم يه سري بزنيد،ما هم با وجود وقت اندك با مترو به اونجا رفتيم ،قبلا در نقشه اش ديده بودم كه خود مال ،مثل تيراژه دور قرار گرفته و وسط خاليه ولي در واقع وقتي اين مال لا اقل ٣ ٤ برابر تيراژه هست پس طبيعتا اين فضاي وسط هم بايد خيلي بزرگ تر باشه و هميشه اين سوال برام بود كه خوب يعني اون وسط خاليه؟وقتي رسيديم جواب سوالم رو گرفتم.يه شهر بازي تقريبا مختصر و مفيد اما بسيار هيجان انگيز اونجا قرار داشت.انواع و اقسام رولر كوستر رو مي شد اونجا ديد.اين مال حدود ٥٢٠ تا فروشگاه داره و ٥٠ تا رستوران.برخي منابع آگاه مي گن كه بزرگترين مال آمريكا هم هست.


١٣)يه چرخي توي مال زديم و برگشتيم به هتل.هتل رو تونستيم از طريق اينترنت با قيمت خيلي مناسب پيدا كنيم،جاش هم در خيابان نيكولت،خيابان اصلي داون تاون بود.هنگام برگشت شب بود و داون تاون مثل شهر مرده ها بود.جايي كه عصرش پر از آدم بود،شبش تك و توكي آدم ديده مي شد.يكي از اين هوم لس هاشون هم داشت يه موسيقي غمناك مي زد كه واقعا شهر مرده ها رو تداعي مي كرد.


١٤)وقتي برگشتيم هتل نوبت به بررسي وسايل اتاق رسيد.يك تلويزيون با كنترلش و يه كي بورد.آخه اين كي بورد بدون كامپيوتر به چه دردي مي خوره؟خلاصه بعد از بررسي هاي انجام گرفته ازتلويزيون اينترنتي پرده برداري شد و وبلاگ اينجانب چك گرديد.


١٥)روز بعد هم از دانشگاه مينسوتا كه رنكينگ بالايي داره و قدمتش هم به حدود ١٦٠ سال پيش ير مي گرده ديدن نموديم.دانشگاه بسيار قديمي و بسار زيبايي بود.من رو يه جورايي ياد دانشگاه خودمون انداخت.
يه محوطه باز بزرگ در وسط(پارك فني) و دانشكده هاي مختلف در اطراف و يكي از دانشكده هاشون هم مثل دانشكده پزشكي در راس اين محوطه قرار داشت.


١٦)جاي ديدني ديگه هم Sculpture Garden (باغ مجسمه)بود كه اون هم شامل مجسمه هاي قشنگي مي شد.




١٧)از حدود ٢ ٣ ماه پيش به علت ديدن يه ويديوي يوتيوب در مورد غذاهاي فست فود با احسان تصميم گرفتيم كه تا مجبور نشديم اصلا از اين چيزهاي به درد نخور نخوريم.خلاصه ديروز براي ناهار به دنبال يه فست فود ناقابل حدود ٢ ساعت از اين ور به اون ور گشتيم ولي آخر ،دست از پا دراز تر همون نون و پنير خودمون رو خورديم.هيچ وقت توي عمرم اين قدر گرسنه ام نبود و البته هيچ وقت هم براي پيدا كردن يه مك دونالد يا ساب وي اي چيزي اينقدر تلاش نكرده بودم و هيچ وقت هم اين قدر در اين راستا بي ثمر نبودم كه اين اتفاق افتاد.البته اسلام هم كه تا حدودي دست و بالمون رو بسته بود و رستوران هم نمي تونستيم بريم چون معلوم نبود كه ماهي داشته باشن يه نه.خلاصه آخرش به اين نتيجه رسيديم كه نكنه اين ها توي اين شهر شعبه ندارن.(البته ما چون پياده و خسته بوديم و بارون هم مي اومد نمي تونستيم خيلي راه دور بريم ولي حداقل ٢ ساعت در جهت هدفمون پياده روي كرديم).
١٨)راستي هواي اونجا از شهر ما گرم تر هم بود.
سفر كوتاه و پرباري بود،جاي همه رو خالي كرديم.شنبه گذشته هم به خانه رسيديم.

لینک به نوشته  |   
 
  مجلس عيش و نوش     پنجشنبه 26 اردیبهشت1387-3:43 بعد از ظهر-دلاویزترین  
مي خواستم قسمت دوم سفر نامه رو بگذارم ولي خيلي حال و حوصله ندارم.ديشب به بركت مجلس عيش و نوش اين همسايه هاي جهان خوار كه تا صبح صداي غش غش و خنده و موزيك به دردنخور جازشون تا اين ور ميومد تاخود طلوع صبح نخوابيدن و نگذاشتن كه من هم بخوابم.خلاصه الان هم از سردرد دارم مي ميرم.


لینک به نوشته  |   
 
  تولد+روز مادر+مينياپوليس 1     یکشنبه 22 اردیبهشت1387-11:2 بعد از ظهر-دلاویزترین  
اول از همه اينكه تولدخودم و برادر عزيزم مبارك باشه.از اونجايي كه قبلا گفته بودم من از بچگي عادت كردم كه مناسبت هاي قمري هم برام تولد گرفته بشه.امروز هم كه مصادفه با ميلاد حضرت زينب هم روز تولد قمري من هست و هم دومين سالگرد ازدواج قمري من و همسر عزيزم احسان و هم تولد واقعيه برادر عزيزم.
دوم اينكه امروز اينجا روز مادره.مادران عزيز روزتون مبارك.
سوم اينكه روز جمعه من و احسان به يك سفر كوتاه كمتر از ٢٤ ساعت به مينياپوليس رفتيم.نكات مثبت و منفي زياد داشت كه از خير منفي هاش مي گذرم و مثبت هارو براتون مي گم.
١)فاصله اش تا ميلواكي يه چيزي شبيه تهران تا اصفهانه.ولي مسير شبيه جاده چالوس بدون پيچ و دره بود.معمولا امتحان و سفر يه ارتباط هايي با هم دارن ولي اون موقع كه ما بليط گرفتيم در نظر نگرفتيم كه معمولا بعد از امتحان ها مي رن مسافرت يا قبل از امتحان.اين شد كه ما دو روز مونده به امتحانات احسان به اين سفر رفتيم.



٢)طبق معمول با مگا باس رفتيم.اتوبوسش دو طبقه بود و در مسير برگشت ما درست جاي راننده و كمكش منتها در طبقه بالا نشسته بوديم.


٣)اين شهر در غرب ميلواكي و در ايالت مينسوتا قرار داره و با شهر كناريش يعني سنت پل به تويين سيتي معروفند.رود مي سي سي پي از اين ايالت شروع ميشه بعد از گذشتن از مينياپوليس درواقع مرز آبي خيلي از ايالت ها نظير ويسكانسين، ايلينوي ،آيوا،كنتاكي،تنسي،آركانزاس،ميزوري و... ميشه.
اگر در اخبار شنيده باشيد شهريور سال قبل يكي از پل هاي بزرگ همين شهر كه روي اين رود بود فرو ريخت و ٣٥ نفر كشته شدن،كه در حال حاضر مشغول ساختن دوباره پل هستند.
٤)از رودخونشون بگم كه تقريبا دو برابر زاينده روده،ولي به قشنگي و با صفايي زاينده رود نيست.اطرافش همه ساختمان هاي ساخته شده و يا در حال ساخته كه چهره شهر و رودخونه رو خيلي زشت كرده.هر جا هم كه رسيدن يه پل زدن روي اين رودخانه بيچاره.



٥)چهره شهر قديمي تر از ميلواكي بود.داون تاون قشنگي داشت.پر از برج هاي شيشه اي كه عكس هر كدوم روي ديگري هم پيدا بود.خيابون هاي داون تاون باريك تر از اينجا بود و پر از رستوران و بار، خارج از رستوران هاشون صندلي گذاشته بودن و خيلي با صفا شده بود چيزي كه ما توي داون تاون ميلواكي نمي بينيم و فقط بعضي جاهاي خاص اين چيزا وجود داره.



٦)به نسبت اينجا شهر شلوغ و بي نظمي بود.مردمش معمولا رعايت چراغ عابر پياده رو نمي كردن.
٧)از لحاظ تفاوت نژادي و مذهبي،سياه هاشون خيلي كمتراز اينجا و مسلمون هاشون خيلي بيشتر از ميلواكي بودن.يعني در عرض ١٠ ساعت شايد حداقل ٥٠ تا مسلمون(زن باحجاب)ديديم.
٨)مردمشون به چاقي مردم ميلواكي نبودن.
٩)لهجشون خيلي قابل فهم تر و بهتر از اينجايي ها بود.
١٠)تنوع سيستم حمل و نقلشون بيشتر بود.چند نوع اتوبوس با قيمت هاي مختلف داشتن كه بعضي هاشون سوخت هيبريدي داشتن و اون معمولي هاشون به تميزي اتوبوس هاي اينجا نبود،و همچنين مترو كه از يه سمت شهر به سمت فرودگاه و Mall of America مي رفت.متروشون بسار تميز و سريع بود و فكر مي كنم نو هم بود.



١١)نكته ديگه اي كه جلب توجه مي كرد اهميت دادن به دوچرخه سوارهاشون بود.تقريبا توي هر خيابون مسير دوچرخه جدا وجود داشت و همچنين در اتوبوس و مترو هم جايي براي حمل دوچرخه در نظر گرفته شده بود.چيزي كه اينجا ما نيازش رو احساس كرديم ولي وجود نداره.


ادامه در پست بعدي

لینک به نوشته  |   
 
  از اين در و اون در     چهارشنبه 18 اردیبهشت1387-10:43 بعد از ظهر-دلاویزترین  
ديشب يه جكي شنيدم كه يه آقاي اصفهاني براي خريد كفش مي ره همون فروشگاهي كه يك بار ٣٠ سال قبل ازش خريد كرده بوده و وقتي وارد ميشه ميگه من باز هم اومدم.حالا اين حكايت دوستان وبلاگ نويسي شده كه بعد از ١ سال ميان يه پست مي گذارن و مي گن من باز هم اومدم.
يه هم كلاسي كلمبيايي دارم كه ليسانس عمران خونده و چند روز پيش امتحان GREداده بود و چند روز ديگه هم تافل داره.پرسيدم كه امتحانش رو چطور داده،با يك اعتماد به نفسي گفت كه خيلي خوب شده و ايشالا زودتر براي فوق پذيرش مي گيره.حالا نمره اش چند شده باشه خوبه؟وربال :٣٠٠،رياضي:.٤٠٠.تازه مي گفت رياضيش چقدر آسون بود.حالا ما با نمره هاي خيلي خيلي بالاتر نگران گرفتن پذيرش در رشته هاي غير از مهندسي هستيم كه قاعدتا نمره GRE پايين تري هم لازمه.
مشكل دانشجوهايي كه از ايران اپلاي مي كنن چيزي نيست جز معدل.چقدر ايراني مي شناسم كه به خاطر پايين بودن معدل ريجكت مي شن.تبديل معدل هم دغدغه خيلي از ايراني هاست.چون معدل هاي ما از ٢٠ و اينجا از ٤.اگر همين طور بخوايم تقسيم بر ٥ بكنيم يه مقدار زيادي بي انصافيه.حالا تا ايراني ها بيان اثبات كنن كه نمره دهي توي ايران مشكل داره و معدل ١٥ ١٦ يعني معدل خوب و ١٣ ١٤ يعني متوسط و در حد ٢.٨ و ٣ حساب ميشه ريجكت شدن رفته.
اداره هوا شناسي(دلاويزترين) هم يه چند روز بي خيال هوا شد.خوشبختانه درختا سبز شدن و شكوفه ها در اومدن.هوا هم بالا پايين داره.
دارم لحظه شماري مي كنم كه اين يه هفته هم تموم بشه و يه شاپينگ درست حسابي برم.حدود ٢ ماه ميشه كه نرفتم.همسر عزيز هم پروژه هاشو تحويل داده و هفته ديگه هم امتحان ميده و خلاص.
يه ذره كه سرم خلوت تر بشه مي خوام كلي عكس براتون بگذارم.
راستي خدا همه مريض ها رو شفا بده(مخاطب خاص دارد).اين رو گفتم كه يه كم كمتر فكرم رو مشغول كنه.


لینک به نوشته  |   
 
  اندر مصائب زبان آموزي     یکشنبه 15 اردیبهشت1387-2:58 بعد از ظهر-دلاویزترین  
يه دوست آمريكايي جديد پيدا كردم.دختر خوبيه و اهل واشنگتنه.٤ تا خواهر و برادر كوچكتر داره خودش هم فكر كنم ١٨ سال بيشتر نداشته باشه.بهش گفتم پس بايد پدر مادر جووني داشته باشي كه خواهر برادرات ٦ ٧ سالشونه.گفت:نه،در واقع پدر مادر من سرپرستي اون ها رو قبول كردن.برام خيلي جالبه،اين مساله سرپرستي كردن رو اينجا از خيلي ها شنيدم.
اسمش رو فراموش كردم ،يه اسم عبري بود.خلاصه گفت كه دو هفته ميره شهرشون و دوباره برمي گرده اينجا.ازم دعوت كرد كه تابستون به صرف چايي برم خونشون.علاقه خاصي هم به روسري هاي من پيدا كرده.در ضمن ازم پرسيد قبل از اينكه بياي اينجا اسپيكينگ انگليسي كار كرده بودي؟من هم گفتم نه در حد سلام و احوال پرسي.گفت  پس خيلي زود پيشرفت كردي و خوب صحبت مي كني.تازگي ها از اين فيدبك ها دريافت مي كنم كه اميدوارم خالي بندي نباشه.خودم كه خيلي احساس پيشرفت نمي كنم ولي وقتي يه امريكايي اينو مي گه آدم يه ذره اميدوار ميشه.در مورد ليسنينگ باز مشكل دارم،لهجه قسمت هاي شمالي ظاهرا سخت تر و تند تره و توي اتوبوس كه هستم از حرف هاي اينو اون تقريبا فقط موضوع رو متوجه مي شم و جزئيات رو لنگم.البته يه بخش مهميش بر مي گرده به لغات و اصطلاحات كه اگر كسي بلد باشه كارش خيلي خيلي راحت تر ميشه.
اين ماه يكي از سريال هاي قديمي آمريكايي(سينفيلد) رو داريم مي بينيم كه از قبل تمام لغات و اصطلاحات رو بهمون با توضيخات ضروري ارائه مي دن و موقع ديدن سريال تقريبا همه چيز رو ميشه گرفت.
شايد يه علتي كه متوجه بعضي ديالوگ هاي فرندز نمي شم همين چيز ها باشه.يه سريال قديمي ديگه هم با احسان ديديم به اسم گوست باستر اون هم با مزه بود.برنامه آيندم اينه كه سر فرصت يه وقت گنده براي ديدن فرندز بگذارم.

لینک به نوشته  |   
 
  مسابقه     جمعه 13 اردیبهشت1387-11:27 بعد از ظهر-دلاویزترین  
اول از همه كسي مي دونه فردا يعني ١٤ ارديبهشت چه روزيه؟
دوم اينكه كسي مي دونه كه صاحب عكس هاي زير چه كساني هستن و چه نسبت و شباهتي به هم دارن؟






تا ساعت ٦.٥ بعد از ظهر ١٤ ارديبهشت به وقت ايران مي تونيد در مسابقه شركت كنيد.به كسي كه به هر ٣ سوال جواب صحيح بده جايزه ارزنده اي پست خواهد شد.جايزه اش واقعيه ها.بشتابيد بشتابيد.
پ.ن:تا ١٢ شب به وقت ايران تمديد شد.كسي نبود؟
پ.ن ٢: مناسبت بين المللي نيست.
پ.ن ٣: لگد به بخت خودتون نزنيد،جايزه اش بين الملليه.

جواب مسابقه:
١: ٢ سال پيش در چنين روزي من رسما شدم خانم قطبي.از اونجايي كه علاقه خاصي به آقاي خاتمي دارم و اون رو آدم با اخلاقي(نه سياست مدار) مي دونم ايشون مارو به عقد هم در آوردن.
٢:عكس اول كه خودمم.
٣:ديشب منزل اين دوست هاي آمريكايي يكي اين عكس دوم را آورد و با چه شور و هيجاني اصرار داشت كه اين عكس خيلي به من شباهت داره.اين خانم هم كسي نيست جز مادر اوباما نامزد رياست جمهوري آمريكا.
خلاصه همه دوستان هم نظر ايشون رو تاييد مي كردن.
حالا با اين حساب هر جور شده اين اوباما بايد يه كاره اي بشه كه لااقل ما يه ويزاي مولتيپل ازش بگيريم .
جايزه هم كه مال خودم شد.


لینک به نوشته  |   
 
  روز معلم     پنجشنبه 12 اردیبهشت1387-10:49 بعد از ظهر-دلاویزترین  
امروز خواستم يه يادي از معلم هاي خوب زندگيم بكنم كه چيزهاي زيادي ازشون يادگرفتم.
١)معلم كلاس اولم خانم بنكدار بود.يادش به خير.چه خانم خوبي بود.خاطره اي كه ازش يادمه اين بود كه من هميشه تا زنگ خونه زده مي شد سريع بساط رو جمع مي كردم و مي زدم به چاك،اصلا هم كاري به اين نداشتم كه حرف معلممون تموم شده يا نه.يه بار به خاطر همين جلوي من رو گرفت و نگذاشت كه برم و گفت تا كل راهرو خالي نشده بايد همين جا تو كلاس بموني.(اگه بدونين اون ١٠ دقيقه ١ ربع چقدر براي من تنبيه بزرگي بود).
٢)معلم كلاس دومم خانم طباطبائي بود،خونشون هم نزديك خونمون بود و چند باري توي صف نون بربري ديده بودمش.هميشه من رو يا مسئول ديكته گفتن به بچه ها مي كرد( ولي هيچ وقت خود من رو پاي تخته نمي برد كه ديكته بگه)،يا نماينده كلاس.
٣)معلم كلاس سومم خانم زنديه بود .خيلي براي خوش نويسي اهميت قائل بود.بعد از هر بار ديكته، مي گفت كه خودتون بگرديد و خوش خط ترين لغتي كه نوشتيد دورش خط بكشيد و هميشه به خوش خط ترين فرد هم امتيازات خوبي مي داد كه من هم امتيازات زيادي گرفته بودم.
٤)معلم جغرافي كلاس اول راهنماييم رو خيلي دوست داشتم خانم مهرايي.همچنين خانم عفيف نژاد معلم هنرمون رو.
٥)توي كلاس دوم راهنمايي يه معلم علوم داشتيم به اسم خانم عرب زاده .امتحانات سختي مي گرفت و معمولا صفر گرفتن روال عادي كلاسش بود.من هم چون توي اون مدرسه تازه وارد بودم و خيلي اطلاعي در اين زمينه ها نداشتم يه بار صفر شدم و نشستم كلي گريه كردم بعد اومد بهم گفت اشكال نداره تازه واردي حق داري گريه كني،يه چند تا امتحان ديگه كه بدي ديگه پوستت كلفت ميشه.
٦)سوم راهنمايي يه معلم املا داشتيم به اسم خانم حيدرنياز.خيلي من رو قبول داشت و من هم احترام خاصي براش قائل بودم.توي تاليف كتاب فارسي و پيك نوروزي هم يه دست هايي داشت و املا رو هم خيلي سخت مي گرفت،مثلا آنها رو غلط نيم نمره اي مي گرفت(آن ها)خلاصه يك بار در حين املا من كه اصلا اهل تقلب نبودم خواستم زيرچشمي يه لغت رو از رو دست بغل دستيم ببينم و در خين ارتكاب جرم خانم حيدرنياز متوجه شد انگار كه آب سردي روم ريخته باشن ديگه احساس مي كردم از اون به بعد من رو به چشم يه آدم متقلب نگاه مي كنه و خبر هم نداره كه دفعه اولم بوده و از بس ناشي بودم لو رفتم.
٧)كلاس اول دبيرستان يه معلم ورزش خيلي باحال داشتيم به اسم خانم خوش شانس يادش بخير.
٨)دوره دبيرستان كلا معلم هاي خوبي داشتيم ولي خانم سلطاني دبير فيزيكمون براي من يه چيز ديگه اي بود.
بهترين و آروم ترين و خوش اخلاق ترين و با سواد ترين معلمي كه داشتم.دوران دانشجويي هم توي دانشگاه مي ديدمش.خيلي دلم براش تنگ شده.
٩)خانم حق شناس دبير شيميمون هم خانم باحالي بود چه خاطراتي كه تو اين كلاس نداشتيم.كاري به روزمون آورده بودن كه شاعر هم شده بوديم.حيف كه شعري كه گفتيم اينجا نياوردم.
١٠) در همين جا از ديگر معلم هاي خوب دوران دبيرستانمون خانم صالحي دبير رياضي،خانم حاج قديمي دبير ادبيات،خانم پهلوان دبير زيست ،خانم پابرجا دبير هندسه،خانم نشوي دبير زبان و خانم رسولي معلم ورزش ،
مدير دبستانم خانم طاهري.مدير اول راهنمايي خانم فرقاني،مدير دبيرستانم خانم نظري ،ناظم راهنمايي خانم ايوبي،ناظم دبيرستان خانم ذاكري و خانم بوستاني تشكر مي كنم.
١١)در ضمن از آقاي كاظم و امير اسكندري هم كه من رو به فيزيك و رياضي علاقه مند كردند كمال تشكر رو دارم.
روز معلم رو به تمام اين عزيزان تبريك مي گم.از خيلي هاشون بي خبرم.اميدوارم هر جا هستند سالم و شاد باشند.

لینک به نوشته  |   
 
  بدون عنوان     چهارشنبه 11 اردیبهشت1387-10:3 بعد از ظهر-دلاویزترین  
آخر ترمه وهمسر عزیز  کلی کار داره به خاطر همین می خواست تا دیروقت توی آفیسش بمونه اینه که من هم اومدم آفیس که تنها نباشم و در عین حال به درس و مشق خودم هم برسم ولی چه رسیدنی.من نمی دونم چرا جایی که همه می تونن توش درس بخونن اصلا حس درسم نمیاد.مثلا کتابخونه.حسرت به دل شدم که یه بار برم کتابخونه و درس بخونم.اگه راهکاری دارید دریغ نفرمایید.

لینک به نوشته  |   
 
  اداره هوا شناسي     سه شنبه 10 اردیبهشت1387-0:42 قبل از ظهر-دلاویزترین  
٣ هفته ديگه كلاس و امتحانات تمومه و رسما تابستون ميشه.يعني ٢٧ ارديبهشت.و تا حدوداي هفته اول شهريور اين تعطيلي ادامه داره.اين ٣ ماه جون ميده واسه اين كه پدر مادرمون بيان و ببريم بگردونيمشون اما امان از دست اين ويزا گرفتن.بايد ٦ ماه قبل اقدام كنن كه به تابستون برسن تازه اگر بتونن ويزا بگيرن.الان هم كه اوضاع سفارت خانه هايي كه ايراني ها بيشتر مي رفتن يه جورايي قاراشميشه.اينه كه ما امسال رو ناچارا بي خيال شديم اميد است كه تا سال بعد خبر اومدنشون رو همين جا بنويسم.
امروز زمستوني داشتيم كه نگو.استادمون سر كلاس عذر خواهي مي كرد مي گفت:"واقعا ببخسيد،شرمنده كه هواي اينجا اين قدر گنده.شرمنده كه هر روز صبح كه مي خواين بياين دانشگاه مجبوريد اول دماي هوا رو چك كنيد بعد هم چتر و باروني و كلاه و شال گردن بياريد و يه ساك دستي كه وقتي گرم شد و بارون قطع شد اين هارو توش بگذاريد.واقعا شرمنده كه دماي هوامون از صبح تا عصر ٤٠ درجه فارنهايت تغيير مي كنه, راستي بچه ها دقت كرديد درخت ها دارن شكوفه مي زنن ،فكر كنم ديگه اوايل ماه جون هوا ديگه خوب ميشه".اين رو كه گفت ديگه همه از خنده مرده بودن،آخه با يه حالت شعف و ذوقي مي گفت كه آدم  هم دلش مي سوخت(به حال خودمون و اون بنده خدا)و هم خنده دار بود.ماه جون يعني لا اقل يك ماه ديگه.ما كه به همون ٧ ٨ درجه بالاي صفر هم راضي هستيم ولي اميدوارم مثل امروز ديگه صفر نشه.
پ،ن: ببخشيد كه اين وبلاگ تازگي ها شده اداره هوا شناسي.آخه خيليه كه بيش از يك ماه از عيد بگذره و از شكوفه و هواي بهاري خبري نباشه.از اون جايي كه من علاقه خاصي به دوچرخه سواري دارم و اين هوا يه جورايي داره حالم رو مي گيره دوست دارم اينجا بنويسم كه سال بعد زيادي منتظر بهار نباشم .

لینک به نوشته  |   
 
  از اين در و اون در     شنبه 7 اردیبهشت1387-10:15 قبل از ظهر-دلاویزترین  
ديروز اينجا تابستون شد.دماي هوا مثل دماي وسط مرداد  حدود ٨٠ درجه فارنهايت بود و تازه يه كمي هم شرجي شده بود ،اما امروز دوباره زمستون شد و دما الان در حدود ٤٠ درجه فارنهايته.اينجا ميشه معناي هواي غير قابل پيش بيني و بي ثبات رو در بهاردرك كرد.يه ربع بارون مياد يهو آفتابي ميشه بعد باد شروع ميشه بعدش شرجي ميشه يهو شكوفه مي زنه فرداش زمستون ميشه.ديشب حدود ٤٥ دقيقه منتظر اتوبوس بودم .اولش هوا آفتابي و گرم بود.در عرض ٣ دقيقه باروني گرفت كه نگو. شانس آوردم ايستگاهي كه توش بودم سقف داشت.

اينجا بنزين شده گالني ٤ دلار و قراره كه تابستون گرانترهم بشه.طبيعت زندگي در هر كشوري اينه كه شرايط اقتصادي اون كشور اثر مستقيم روي زندگي افرادي كه در اون كشور اقامت دارند داره.اقتصاد آمريكا دچار ركود شده و گراني در مواد غذايي و ميوه و... قابل لمسه و در طولاني مدت روي زندگي تك تك ما دانشجويان هم اثر داره.حالا ما دغدغه ايران برامون كم بود اين هم اضافه شده.

لینک به نوشته  |   
 
  ياد ايام     پنجشنبه 5 اردیبهشت1387-11:45 بعد از ظهر-دلاویزترین  
اول اين مطلب و اين يكي رو بخونيد.
يك سال گذشت از روزي كه ويزامون رو گرفتيم و آماده اين سفر سخت و طولاني شديم. به همين زودي و سختي.من هنوز به دوري و جدايي و نديدن عادت نكردم هنوز چهره همه اطرافيان و دوستان جلوي چشمم هست.گاهي اوقات كه تمركز مي كنم مي تونم اون هارو درست در كنار خودم حس كنم.(اين كار رو هم مديون كسي هستم كه هم برام خيلي عزيزه و هم اينكه مي دونم اينجا رو  مي خونه و مي فهمه كه منظورم اونه)ولي فكر مي كنم بعضي هاديگه چهره ام هم فراموششون داره ميشه.هر چقدر هم كه سعي مي كنم تا با خيلي ها در ارتباط باشم نمي شه.وقت محدوده و نا خودآگاه يه سري ها از دايره ارتباطيم خارج شدن.ايران كه بوديم لااقل اتفاقي هم كه شده همديگر رو مي ديديم و تماس برقرار بود.راستي ياد اس ام اس به خير.چقدر وسيله خوبي بود براي با خبر بودن از وجود ديگران.الان  ديگه فقط اين صفحه مانيتوره و يه سري بلاگ و سايت و مسنجر كه من رو به ديگران نزديك مي كنه و چقدر بده كه بعضي ها كه دلم براشون  خيلي تنگه زياد كاري به اين دنياي مجازي ندارن و تمام ارتباطمون با هم يه تلفن چند ماه يك باره.
فكر مي كردم بهار مياد و خيلي چيزا عوض ميشه،نه كه نشده باشه ولي اون قدر نيست كه مانع دلتنگي باشه.امشب اينجا يه بارون حسابي اومد.من هم امشب مثل ابر بهار شده بودم.بلاخره ياد گذشته كردن بعضي وقت ها خطرناكه از جهت سيل و اينا مي‌گم.

لینک به نوشته  |   
 
  اجاره خانه     یکشنبه 1 اردیبهشت1387-10:7 بعد از ظهر-دلاویزترین  
امروز اينجا يكشنبه بود و معمولا روز هاي يكشنبه اپن هاوس دارن.يعني در خانه هاي اجاره اي بازه و ملت در يه ساعت مشخصي مي تونن برن و بازديد كنند.ما هم چون ٣ ماه ديگه قرارداد خونمون تموم ميشه و مي خوايم جا به جا بشيم رفتيم ببينيم چه خبره و اوضاع و احوال اجاره در چه حاله.
فكر مي كنم اگر اشتباه نگفته باشم حدود ١٥ ١٦ تا خونه رفتيم ديديم كه هيچ مزيتي نسبت به خونه خودمون نداشتن و حدود ١٠٠ يا ٢٠٠ دلار هم گرون تر بودن.
اينجا همون طور كه خيلي ها شنيديد مي گن خانه ها مبله است يعني گاز و يخچال و كابينت و در بعضي موارد ماشين ظرف شويي روي  اجاره خود خونه به حساب مياد.معمولا هر ساختمان يه لاندري داره كه محل همون ماشين لباس شويي و خشك كن هست و بعضي خونه ها هزينه اجاره با آب و گاز و گرمايش و سرمايشه و اينترنت پر سرعته و بعضي هم اين طور نيست.پاركينگ براي ماشين هم جداست كه معمولا اگر سرپوشيده باشه بين ٥٠ تا ٧٥ دلار و اگر نباشه ٢٠ تا ٤٥ دلاره.بعضي خونه ها اتاق ورزش دارن و استخر و اتاق مهمان و خيلي ها هم اين هارو ندارن.خونه هاي نزديك داون تاون و دانشگاه معمولا الكي گرونن .بعضي خونه ها بدجوري بو ميدن و ميگن علتش هم چوبي بودن ساختمان هاست.اكثر ساختمان هاي منطقه نزديك دانشگاه قديمي هستن و توي بعضي هارو بازسازي كردن و مثل خونه نو و تر و تميز به نظر ميان و بعضي ها هم نه مثل خونه هاي  زمان جنگ جهاني هستن.كلا هزينه اجاره يك آپارتمان١ خوابه خيلي خيلي كوچك در فاصله ٣ ٤ كيلومتري دانشگاه از  ٥٥٠ شروع  ميشه و اگر يه كم فقط يه كم بزرگتر و جادار تر بخواي با همين اجاره همون جنگ جهاني ها رو بهت ميدن.يه دانشجو هم اينجا توي دانشگاه اگه ‏TA باشه فوقش ٧٠٠ دلار ميدن.خلاصه خودتون يه حساب كتاب بكنيد و ببينيد كه اوضاع اينجا نه تنها بهتر از ايران نيست بلكه از جهاتي بدتر هم هست.ممكنه يه عده اي فكر كنن كه وضعيت زندگي دانشجويي در اينجا خيلي خوب و بي دغدغه است و دانشجو ها هم كاري جز خوش گذروني ندارن ولي واقعيت ها چيزهاي ديگري است كه هر كس خودش بايد تجربه بكنه.
خلاصه سال قبل در عرض يه روز تونستيم يه خونه پيدا كنيم كه براي شروع قابل تحمل باشه و كارمون رو راه بندازه.آب وگرمايش روي اجاره بود و پاركينگ هم نداشت.توش هم خيلي قديمي به نظر نميومد.پول برق را بايد مي پرداختيم يول گاز جدا.خدا رو شكر اين ٩ ماهه اول زندگيمون رو اينجا بوديم ولي چون جامون خيلي كوچكه مي خواستيم يه جاي بهتر بريم كه امروز حال من كه خيلي گرفته شد.
اجاره ها زياد و خانه ها به دردنخور.پول آب و برق و گاز و تلفن را بايد بدهيم لاندري وتلفن و اينترنت و پاركينگ جدا.قيمت ها بدون هيچ قانون مشخصي متفاوت و زياد بودن.
خلاصه ما مونديم و همين خونمون،اميدوارم تا ٣ ماه ديگه يه جاي مناسب پيدا كنيم.

لینک به نوشته  |   
 
  روز زمين     یکشنبه 1 اردیبهشت1387-0:6 قبل از ظهر-دلاویزترین  
امروز روز زمين بود و توي پارك هاي شهر يه سري برنامه داشتن كه من و احسان هم در جهت شاد بودن با هر چيزي رفتيم كه ببينيم چه خبره.
در همون ابتداي پارك ديوار بلندي بود براي صخره نوردي كه بچه ها مي تونستن ازش بالا برن و استفاده كنند كه عكسش رو در زير مي بينيد.



در قسمت بعدي پارك مراسم آكروبات بازي بود كه يه آقايي با وسايل مختلف سعي مي كرد كه اين كار رو انجام بده.


يه قسمت ديگه پارك هم درشكه اي بود كه به جاي اسب آدم ها درشكه رو حمل مي كردن.


در خود ساختمان پارك هم برنامه هايي بود.در طبقه اول ،انجمن هاي مرتبط با حفظ محيط زيست ميز و بند و بساطي چيده بودن.



در طبقه پايين نمايشگاه عكس محيط زيست و همچنين محل كاردستي كودكان بود.


در طبقه بالا هم قسمت هاي علمي مربوط به زمين بود كه مثلا در يه قسمت همون طور كه در عكس مي بينيد شيشه اي بود كه زيرش جدولي قرار داشت و بچه ها بايد يه سري اسامي مربوط به محيط زيست و زمين رو توش پيدا مي كردن و دورش خط مي كشيدن.



و يا قسمتي بود كه به جاي استفاده از مواد شيميايي از مواد طبيعي براي كارهاي روز مره در خانه استفاده مي شد مثلا به جاي وسايل شيميايي براي پاك كردن گاز ،جوش شيرين رو معرفي كرده بود و...



در نهايت روز زمين در اين شهر هم جشن گرفته شد.

پ.ن:يه چيز با مزه اي كه امروز ديدم يه بچه ٣ ساله بود كه هي بالا و پايين مي پريد و مي گفت:We are happy.خيلي خوشم اومد.شايد حداقل ١٠ بار اين رو تكرار كرد اون هم با حالت فرياد.مثلا داشت به خودش و بقيه انرژي مثبت مي داد.

لینک به نوشته  |