تبليغاتX
دلاویزترین اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات
دلاویزترین
عكس تماس آرشیو صفحه نخست
  سرنوشت ما را به كجا خواهد كشاند؟     دوشنبه 31 تیر1387-5:36 بعد از ظهر-دلاویزترین  
سكانس ١:
ساعت ١١ شبه ،توي بزرگراه در حركتيم،هيچ حرفي رد و بدل نميشه ،من به آرامي مشغول گريستن هستم  طوري كه كسي متوجه نشه.
ماشين پشت سري با بوق زدن هاي متوالي سعي در روحيه دادن به من را دارد.به خيال خودشان من را به سمت خانه جديدم بدرقه مي كنند.

سكانس ٢:
خانه پدر همسر عزيزم،گوسفندي قرباني مي شود،عكس هاي يادگاري گرفته مي شود و لحظه سخت خداحافظي با پدر بزرگ و مادربزرگش فرا مي رسد.هنوز هم نگاه خداحافظي پدربزرگش در ذهنم جاري ست و رفتنش باورنكردني.

سكانس ٣:
فرودگاه مهرآباد.ترمينال شماره ١."مسافرين محترم پرواز تركيش به مقصد استانبول لطفا براي تحويل بار و دريافت كارت پرواز به گيت فلان مراجعه فرماييد".

سكانس ٤:
چند نفر دوربين به دست اشك هاي ريخته رو ثبت مي كنن.از اولويت كمتر ،خداحافظي شروع ميشه.حضور اشك هاي من در تمام سكانس ها مستدام است.اما احسان همچنان مردي است كه اشك نمي ريزد.
ديدن اشك هاي عزيزانم كه به ندرت اشكي از آنها ديده بودم دلم را لرزاند.

سكانس ٥:
خداحافظي ما از روي پله هاي برقي وسط سالن با تكان دادن دست و غليان شديد احساسات تكميل  مي شود.

سكانس ٦:
در سالن ،منتظر پرواز هستيم و من مشغول خواندن نامه خداحافظي پدرم و ديگران متعجب از اين همه دلتنگي من.

سكانس ٧:لحظه جداشدن چرخ هاي هواپيما از زمين وطن را به اميد روز بازگشت در ذهنم ثبت مي كنم.

سكانس ٨:
 Ladies and Gentlemen،We are arriving to O Hare airport about 10 minutes. Please keep your seat belt fastened. The local time is 1:30 PM and the temperature is 75F.captain X and his assistants wish you enjoy your time
سكانس ٩:
يك سال گذشت ،سرنوشت ما رو تا اينجا كشاند.و من هنوز دلتنگم و متعجب ازسرعت گذر زمان.

سكانس ١٠:(مخاطب خاص دارد)
خيلي خيلي خوشحالم ها.

اين مطلب و اين مطلب رو در اين وبلاگ بخونيد.من رو كه خيلي تحت تاثير قرار داد.

لینک به نوشته  |   
 
  دور كانتي     سه شنبه 25 تیر1387-11:44 بعد از ظهر-دلاویزترین  
چند روز قبل با دوستان ايرانيمون در ميلواكي و يك خانواده آمريكايي به سه ساعتي شمال شهر رفتيم.اگر در نقشه امريكا دقت كنيد ايالت ويسكانسين مثل دستكش يك انگشتي دست چب هست.اينجايي كه ما رفتيم هم نقش همون تك انگشت دستكش بود.يعني جايي كه قسمتي از خشكي وارد درياچه ميشيگان شده بود،به اين منطقه دور كانتي(Door county)گفته ميشه.يكي از دوستان آمريكايي به اسم ركسانا ويلاي خودش رو در اختيارمون گذاشته بود.علت اينكه اسم اين خانم يه اسم ايراني است بر مي گرده به زمان تحصيل مادرشون كه يه هم كلاسي ايراني به اسم ركسانا داشته و مادره به دليل علاقه به دوستش اسم دخترش رو مي گذاره ركسانا.
جمعا ١٤ نفر بوديم و يك شب هم اونجا مونديم.جاي بسيار زيبا و توريستي اي هست،دوستاني كه اين ورا زندگي مي كنند اگه يه سر به اونجا بزنن ضرر نمي كنن.فكر مي كنم بهترين فصلش بهار و پاييز باشه.ولي هواي تابستونش حرف نداره.اين هم چند عكس :
اريكFبچه دوست امريكاييمون:


آندرو بچه ديگش:







لینک به نوشته  |   
 
  رامكال     جمعه 21 تیر1387-8:6 بعد از ظهر-دلاویزترین  
چند هفته پيش بعد از فروكش كردن توفان و گردبادي كه براتون نوشتم در حال دوچرخه سواري بوديم كه به صحنه جالبي برخورديم.
اونهايي كه ٤ ،٥ سالي از من بزرگ ترند حتما كارتون رامكال رو با جزيياتش به ياد دارن و هم سن و سال هاي من هم قطعا يه چيزهايي يادشونه.مثلا خود رامكال كه يه راكن بود و صاحبش استرلينگ و...،چيزي كه من يادم نبود شهر ميلواكي توي اين كارتون بود كه ظاهرا خواهر استرلينگ اينجا زندگي مي كرده.(اگه چيزي از اين كارتون يادتونه كامنت بگذاريد و تكميلش كنيد).
در هر صورت در راه بوديم كه ييهو يه راكن و چند تا بچش رو ديديم كه روي ديوار بودن و تلاش مي كردن كه برن توي لونشون.فكر مي كنم نوه نتيجه هاي رامكال بودن،عين سيبي كه از وسط نصف شده باشه.براي ما خيلي جالب بود كه چنين حيواناتي رو بيرون از باغ وحش و توي خود شهر ببينيم.اين هم چند تا عكس و فيلم:













لینک به نوشته  |   
 
  ...     چهارشنبه 19 تیر1387-12:30 بعد از ظهر-دلاویزترین  
همين الان از سايت هواشناسيمون براي من يك e-mailاومد كه قسمتي از اون ابنه:
Days like today are why we live in wisconsin
 همين كافيه براي اينكه بدون معطلي از خونه بزنم بيرون.

لینک به نوشته  |   
 
  آيوا گردي و عروسي در ديار غربت     دوشنبه 17 تیر1387-10:35 بعد از ظهر-دلاویزترین  
چند روز پيش به صرف عروسي رفتيم آيوا پيش دوستامون.به قول يكي از دوستان توي ايران خيلي بهمون ميدون نداده بودن كه خودي نشون بديم.هم اقايون و هم خانم ها كارهايي كردن كه عمرا توي ايران انجام مي دادند.از آرايش عروس و دسته گل و سفره عقد و شام عروسي گرفته تا تزيين ماشين عروس و فيلم برداري و عكاسي همه رو همه با هم انجام داديم،قرار نبود برنامه خاصي بشه كه شد و خيلي هم خاطره انگيز بود،مخصوصا براي عروس و داماد كه به دلايلي فرصت گرفتن عروسي در ايران رو از دست داده و ديگه از خيرش گذشته بودند.
چيزي كه از مراسم عروسي براي عروس و داماد مي مونه و خاطره انگيزه همون فيلم و عكس هاي يادگاريه.چون اين قدر حواشي در ايران زياده كه خود عروس و داماد هيچي از عروسي نمي فهمند و شايد يك ساعتي در مراسم جشن خودشون حضور دارند.اين مراسم هم چيزي از جهت يادگاري بودن كم نداشت و دست همه تدارك دهنده ها درد نكنه.چيزي كه خوشم اومد اتحاد و هماهنگي بچه هاي آيوا بود كه هر كسي هر كاري از دستش بر اومد انجام داد.
حالا هر كسي عروسي خواست مي تونه درخواست بده اين تيم بيان.
اين هم  عكس از سفره عقد و ماشين عروس:







پ.ن:راستي بادم رفت بگم كه عروس و داماد همون دوستاني بودن كه دو هفته پيش از شهرستان اومده بودن خونه ما و در موردش يه پست گذاشتم.


لینک به نوشته  |   
 
  فستیوال موسیقی     سه شنبه 11 تیر1387-10:44 بعد از ظهر-دلاویزترین  
از ‍ پنجشنبه گذشته فستیوال موسیقی میلواکی (بزرگترین فستیوال موسیقی دنیا)شروع به کار کرد.به مناسبت افتتاح این فستیوال حدود نیم ساعت آتش بازی کردندو قراره برای اختتامیه که شب چهارم جولای (روز استقلال آمریکا از انگلیس)میشه آتش بازی به یک ساعت افزایش ‍ پیدا کنه.
این هم فیلمی از آتش بازی افتتاحیه.اختتامیش رو در شهر نیستم که براتون فیلم بگیرم .






لینک به نوشته  |   
 
  توت فرنگی     دوشنبه 10 تیر1387-11:37 بعد از ظهر-دلاویزترین  
چند روز ‍ پیش با چند تا از دوستان برای چیدن توت فرنگی به خارج شهر رفتیم.حدود ۱۰  پ‍وند چیدیم و فکر کنم به همین اندازه هم خوردیم.
توت فرنگی هاش خیلی خوش مزه و شیرین بود.بارون هم اومده بود و قشنگ برای خوردن آمادشون کرده بود.نکته اینه که هر چقدر بخوری مجانیه ولی هر چقدر بخوای ببری از مزرعه به مزرعه قیمتش فرق می کنه.بعضی مواقع از مغازه گرون تر هم میشه ولی مردم بیشتر به عنوان تفریح به این موضوع نگاه می کنند و معمولا استقبال خوبی هم میشه.
من و احسان به یاد سال قبل افتادیم که تا وقتی ایران بودیم کارمون شده بود میوه چیدن.تفاوتش این بود که من فقط می چیدم و خیلی کم می خوردم چون بیشتر آلو و گوجه سبز بود که من دوست نداشتم.
این هم چند تا عکس:









پ ن: امسال یعنی توی این ۶ ماه ایالت ما ۲۶ تا تورنیدو داشته که هر سال به طور متوسط نرمالش  ۲۱ بوده . امسال هنوز تابستان و ‍ پاییزش هم نیومده و در راهه  ُ خدا به خیر بگذرونه.

لینک به نوشته  |   
 
  این نیز بگذرد     شنبه 8 تیر1387-10:33 بعد از ظهر-دلاویزترین  
سال گذشته در چنین روزی جلسه دفاع تزم برگزار شد.عجب روزهایی بود.همه چی با هم قاطی شده بود.چقدر خسته و مضطرب بودم.از تموم کردن درس گرفته تا جمع و جور کردن وسایل برای یه سفر طولانی و همچنین دلداری دادن به خودم برای همه اینها به خصوص تغییر بزرگی که در مسیرمون بود.احسان اون روزا می گفت نگران نباش یه روزی می رسه که به این روزت که نگاه می کنی خنده ات می گیره که چرا اینقدر نگران همه چیز بودی.حالا فکر می کنم اون روز رسیده.نمی خندم ولی نگران خیلی چیزهای دیگه هستم که سال دیگه در مورد اونها هم همین طور خواهم نوشت که حتی بدون نگرانی هم این مسیر طی و تبدیل به یه خاطره می شه.

لینک به نوشته  |   
 
  كنكور     چهارشنبه 5 تیر1387-1:51 بعد از ظهر-دلاویزترین  
فردا روز كنكور رياضيه و آخرين عضو خانواده ما هم بلاخره نوبتش رسيد.من در مورد كنكور و شدت رقابت در كشورمون كه براي اين خارجي ها توضيح مي دم يه جورايي هنگ مي كنند.خودم هم كه يه مقدار روش تمركز مي كنم و با اينجا مقايسه مي كنم در شرف هنگ كردن قرار مي گيرم.البته اينجا آموزش عالي رايگان در مقطع ليسانس وجود نداره و هر كسي كه بخواد وارد دانشگاه بشه بايد حداقل سالي ١٠٠٠٠ دلار در دانشگاه دولتي و ٣٠٠٠٠دلار در دانشگاه خصوصي هزينه بكنه.معمولا مسئول پرداخت اين هزينه هم خود دانشجو ها هستن و پدر و مادر ها حتي اگر مايه دار هم به حساب بيان حمايت زيادي نمي كنند.دانشجو ها براي كسب درآمد هر كاري هم ممكنه بكنندو اين موضوع هيچ ارتباطي به شغل پدر و مادرشون و چيزي كه در ايران ما به عنوان شان و شئون خانوادگي مطرح مي كنيم نداره.مطمئنا اگر قرار بود اينجا هم دانشگاه هاي دولتيشون رايگان باشه قطعا رقابتي برابر و يا حتي بيشتر از ايران به وجود مي اومد.
فقط چيزي كه در ايران خيلي آزار دهنده است عدم انگيزه دانشجوهاست.و اون به عدم اطمينان از آينده مرتبط است.
در هر صورت اميدوارم برادرم هم به اون چيزي كه دوست داره برسه و روز به روز انگيزه پيشرفتش بيشتر بشه.

لینک به نوشته  |   
 
  روز مادر     سه شنبه 4 تیر1387-2:13 قبل از ظهر-دلاویزترین  

اين آهنگ روبه مناسبت روز مادر تقديم مي كنم به مامان گل خودم و مادر احسان كه برامون زحمات زيادي كشيدن و موفقيت هاي امروزمون رو مديون اونها هستيم.خيلي دوستتون داريم و دلمون براتون تنگ شده.روزتون مبارك.

 

 

تـو که عاشـق ترین عـاشـقـایی
فرشته ای ز عرش کبریایی

تو ای مادر صفا و شـور خــونـــه
بـرکــت وجــودت نـــور خــونـــه

اگـه بـا این تـرانه حـقـیـرم
سر و پاتو من از طلا بگیرم
هنوز شرمندتم ای نازنینم
کـلام اولم ای بـهــتـریـنـم

 تـویـی بالا تـرین معراج یک زن
تو عـمـری و تـو جونی پـاره تن

به قربون دو دسـت مـهـربونـت
بکش دست نوازش بر سـر من

سرم رو باز بذار به روی شونت
بـخـون لالایـی های عاشقونت

بـگو بـا مـن خـدای مـا بــزرگــه
فــدای اون دعـاهای شبــونـت
 
خدا از خاک عشق تو رو سرشته
فـرســتـاده از آســمـون فـرشته


تـا در آغــوش امـن خـود بـگـیـرم
کـه ایـن یـک ذره جا مثـل بهشته

بـــمـیــرم مـن اگـر بـا غصـه وغـم
گـذاشتــم روی دوشـت کوله باری

بشه ای کاش نگاهم سایه ساری
که روی چـشــم مـن قـدم بـذاری

بمـون مادر که دل بی تو می گیـره
دل کـوچـیـک مـن پـیـش تو شیـره

نشه کم سایه تو از سر من
خدا هرگز تو رو از من نگیره

 


لینک به نوشته  |   
 
  اولين مهمون از شهرستان     دوشنبه 3 تیر1387-8:4 بعد از ظهر-دلاویزترین  
 دوست احسان و همسرش چند روزي رو از اربانا-شمپين اومدن پيش ما.جاي همه خالي يه تور دور شهر با ماشين و دوچرخه هامون براشون ترتيب داديم.هوا هم كه قربونش برم پاك آبروي ما رو برد.هر نيم ساعت يه بار خدا ،اين شلنگ آب رو باز مي كرد رو سرمون.ما هم همش به اين نكته آب و هواي اينجا اشاره مي كرديم كه اگر اين آب و هوا رو دوست نداريد"Just wait a minute"خدا رو شكر اين يكي هميشه صادقه.
مهمون از شهرستان هم تجربه خوبي بود(دو نقطه دي).شهرشون،شهر دانشجويي و بسيار كم جمعيته در ٢ ساعتي جنوب شيكاگوست.در مقابل اينجا يه جورايي همون شهرستان به حساب مياد.البته همين دانشگاه حدود ٢٠٠ دانشجوي ايراني داره و تفريح دانشجو ها بيشتر  شاپينگ و شيكاگو رفتنه.



لینک به نوشته  |