اين دو هفته سرمون تا حد زيادي شلوغ بود.اسباب كشي هم عجب پر دردسره ها.با اينكه ما اينجا از اول قصد كرديم كه جز وسايل ضروري چيزي تهيه نكنيم با اين حال همون وسايل زيادن و اين ور اون ور كردنشون مشكل.
از طرفي هم بايد از يكي از اجزاي اصلي خانوادمون كه توي اين ٦ ماه بهش عادت كرده بوديم و جز چند روزي كه مسافرت بوديم هر روز در كنار هم به سر مي برديم خداحافظي مي كرديم.بله اون چيزي نبود جز دوچرخه هاي دانشگاه.
راستي چند وقتيه ما از هر چيزي كه تعريف مي كنيم يه بلايي سرش مياد.البته همه اون چيزها مربوط به خودمونه و در مورد ديگران تعاريف ما بي اثره نگران نباشيد.مثلا وقتي دوستان از شهرستان اومده بودن پيشمون از قيمتهاي خوب ميوه و سبزيمون براشون تعريف كرديم و با هم به خريد رفتيم و كلي پز قيمت ها رو داديم.درست به ١٠ روز نكشيده بود كه اون فروشگاه به اون بزرگي در منطقه ما تعطيل شد.مورد دوم تعريف زياد من و احسان از اتوبوس هاي مگا باس بود.همون هايي كه تا اكثر شهرهارو مي شد باهاش فقط با ٢ دلار رفت و برگشت .ماجرا از اونجا شروع شد كه ما چند باري يك دلاري به شيكاگو رفتيم و يه بار هم با هزينه كم به مينياپوليس اين بار هم تصميم گرفتيم با ٥٠ ذلار دو نفره به كيليولند و اكرون كه ١٠ ساعت با ما فاصله داره پيش دوستامون بريم وبرگرديم بليط تهيه شد و ما با همون اتويوس هاي دو طبقه به سفر رفتيم امااااا موقع برگشت كه ساعت ١٢ شب بود اتوبوس نيامد و ما دست از پا دراز تر در خيابان علاف تا ببينيم كه چه بر سرمون بريزيم. پس فرداي اون روز اسباب كشي داشتيم وبايد خودمون رو به هر شكل به ميلواكي مي رسونديم.خلاصه با كمك دوستمون در ميلواكي تونستيم از يه شركت ديگه براي ساعت ٣ شب بليط گير بياريم و چند برابر اون مگاباس خدابيامرز هزينه كنيم.چشمتون روز بد نبينه از هرچي اتوبوس توي ايران سوار شده بودم بدتر بود و ظاهرا اتوبوس مليشون همينه ولي كيفيت بسيار پايين بود و هر نيم ساعت يه بار يه ايستگاه نگه مي داشت . بليط هاش جاي مشخصي براي كسي فايل نيست و ما از اين بي خبر بوديم و سوار كه شديم دو تا جا تو كل اتويوس بود يكي سرش و يكي هم تهش و كل اين مسير ١٠ ساعته رو من و همسرم جدا نشسته بوديم.من كنار يه خانم سنگالي بودم كه مسلمان بود و از اون لباس هاي عجيب و غريب آفريقايي هم پوشيده بود و از نيويورك به شيكاگو مي رفت براي ديدن خواهرش.
ظاهرا به علت اينكه مگاباس فقط اينترنتي بليط مي فروشه ازش زياد استقبال نمي شه و توي چند تا ايالت تعطيلش كردن.اميدوارم اينجا تعطيل نشه.
مورد سوم هم همين دوچرخه هاي خدا بيامرز هستن.اين قدر ازشون تعريف كرديم كه دانشگاه تا سال بعد كه نمي ده و اگريك روزه هم بده ظاهرا اجاره مي گيره.
عكس خداحافظي من با دوچرخه:

به بركت المپيك من تلويزبون نگاه مي كنم.مسابقات شنا و شيرجه و ژيمناستيك و واليبال و بسكتبال و دوچرخه سواري رو دوست دارم و مي بينم.شناگر آمريكايي هم كه المپيك رو تركوند و فعلا ٥ تا مدال طلا گرفته .يه فيلمي از زندگيش نشون مي دادن كه مي گفت من كارم خوردن و خوابيدن و شنا كردنه و روزي ٥ ساعت شنا مي كنه.
اين دفعه چون تاخيرم زياد بود نوشته ام طولاني شد.