تبليغاتX
دلاویزترین اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات
دلاویزترین
عكس تماس آرشیو صفحه نخست
   باز هم سياه و سفيد      دوشنبه 27 آبان1387-7:41 بعد از ظهر-دلاویزترین  

يادش يه خير يه زماني از پنجره كه بيرون رو نگاه مي كرديم سبزه سبز بود.يه مدتي هم وقتي چشممون  به بيرون ميفتاد فرمز و زرد و نارنجي بود تا هفته پيش لا اقل وقتي بيرون مي رفتيم و  به زمين نگاه مي كرديم باز هم يه چند تا رنگ قهوه اي و سبزي كه زرد شده مي ديديم ،الان وقتي از پنجره بيرون رو نگاه مي كنيم همه چيز سياه و سفيده و از يكي دو هفته ديگه به هر طرف كه نگاه كني سفيد و سياهه.مي ترسم توي ٥ ماه آينده فراموش كنم كه يه روزي اينجا رنگارنگ بود.يعني باز هم اون روزا مي رسه؟
سال گذشته روز قبل از تنكس گيوينگ اولين برف زمستاني آمد.امسال تا امروز چند سري برف اومد ولي اصلا روي زمين چيزي ننشست ولي امروز در عرض ١٥ دقيقه بارش برف داشتيم كه كمي هم روي زمين و برگ هاي جمع نشده و ماشين ها نشست و بلافاصله بعدش هم قطع شد و آسمون شد آبي آبي.اين تغيير سريع آب و هوا هنوز كه هنوزه من رو متعجب و غافلگير مي كنه.
از نظر من ديگه وقتشه كه اون كاپشن هاي زمستونيمون را رو كنيم.تا حالا روم نمي شد.
مي گويند : سالي كه نكوست از بهارش پيداست

لینک به نوشته  |   
 
  بيان احساسات و نظرات     پنجشنبه 23 آبان1387-2:24 بعد از ظهر-دلاویزترین  
ا حالا شده دوستتون رو تو خيابون ببينيد و متوجه لباس تازه اش بشيد و يا به خونه آشنايي بريد و تغيير دكوراسيون خونه اش رو متوجه بشيد و يا دوستي موهاش رو كوتاه كرده و شما به سرعت متوجه بشيد ولي به روي خودتون نياريد.شايد اين به روي خود نياوردن  هايعني اينكه مي خواين بگيد كه من اصلا فضول نيستم و يا اينكه براي من مهم نيست كه شما چي كار مي كنيد و با خودتون رو به كوچه علي چپ مي زنيد كه ااااا من اصلا متوجه نشدم.گاهي اين قدر اين تغيير بزرگه و يا اون چيز جديد اين قدر  جلب توجه مي كنه  و يا جيغه كه اگر متوجه نشده باشيد يه جورايي به چشم يا آي كيوتون بايد شك كرد.من توي ايراني ها اين مورد رو زياد ديدم.ولي چي ميشه اگر يه كم ادما خودشون باشن و اگر دكوراسيون يا مدل مو و يا لباس كسي رو مي بيننند و خوششون مياد لا اقل يه تحسين كوچولو بكنند.اين خيلي طبيعي تر از اينه كه مثلا اصلا نديدند.
حالا اينجا ملت از اون ور افتادن.كوچكترين تغيير و يا لباس جديد و يا هر چيزي رو نه تنها متوجه مي شن بلكه به رو هم ميارن و كلي تعريف و تحسين مي كنند.حتي آدم هايي كه توي كوچه و خيابون و فروشگاه و دانشگاه و ...  براي اولين بار مي بينيم هم از اين قضيه مستثنا نيستند.مثلا من يه كلاه و شال گردني دارم كه سال قبل مادربزرگ عزيزم برام فرستادن.هر بار كه من اين رو مي پوشم از پير و جوون و زن و مرد ،آشنا و غبر اشنا حتي توي خيابون به اون ابراز علاقه مي كنند و سفارش بافتش رو بهم مي دن.اين خيلي براي من جالبه كه اصلا لحظه اي در مورد سوال كردن با نكردن و يا اينكه بگن چقدر از يه چيزي خوششون مياد شك نمي كنند.حتي يه مورد ديدم كه توي اتوبوس يك خانمي سوار شد وخانم ديگري هنوز مهلت نداده بود كه طرف بشينه بهش گفت كه من چقدر كفش هاي تو رو دوست دارم.و يا ديدم كه به كساني كه اصلا نمي شناسن مي گن واي  ي ي اين رنگ چقدر به شما مياد و اينها رو هم از ته دل مي گن نه براي فريب طرف مقابل و با از روي حسادت.
از اونجايي كه اينا تعارف اينا حاليشون نميشه ،وقتي به يه چيزي ابراز علاقه مي كنند آدم بايد حواسش باشه كه يه وقت تعارف نكنه.
به نظرم اين گاهي اوقات مي تونه راه خوبي براي ارتباط بيشتر و بهتر با ديگران باشه و يا اينكه آدم مي تونه احساساتش رو نشون بده و اون هارو پنهان نكنه.

لینک به نوشته  |   
 
  آتش سوزي     جمعه 17 آبان1387-6:25 بعد از ظهر-دلاویزترین  
ديشب با احسان مشغول خوردن شام بوديم كه يكي به شكل پر سر و صدايي در وردوي خونه رو باز كرد و وارد ساختمان شد.براي من خيلي عجيب بود رفتم كه از چشمي نگاه كنم ببينم كي بوده كه اين طوري وارد ساختمان شده،ديدم همسايه طبقه پايين با چه سرعتي از پله ها اومد بالا و كوبيد به در خونمون و داد زد آتش آتش.ما اول باورمون نشد گفتيم شايد يه چيزي خورده چون صداي بوقي چيزي هم در نيامده بود.من محض احتياط لباس هام رو پوشيدم و به احسان گفتم يه نگاه كنه ببينه چه خبره.تا در خونه رو باز كرد دود سياه بود كه ميومد توي خونه.سريع آماده شديم و از در آشپزخونه رفتيم پايين و به ٩١١ زنگ زديم و گفتيم كه اينجا آتش سوزي شده و زمان گرفتيم ببينيم كي ميان.ظرف ٢ دقيقه دم در خونه بودند.٥ تا ماشين آتش نشاني اومد.ما آتشي نمي ديديم  و فقط دود بودولي با اين تعداد ماشين باورمون شده بود كه حتما خيلي اوضاع خرابه.توي چند دقيقه اي كه آماده شديم فقط فرصت كردم به چيز رو بردارم و اون هم چيزي نبود جز دوربين.:D
نيم ساعتي توي سرما بيرون ايستاديم و من هم عكس و فيلم گرفتم.ظاهرا همسايه مشغول آشپزي بوده كه يه چيزي ميوفته توي سطل آشغال و شعله ور ميشه و شعله اون به كابينت ها مي گيره و خلاصه نصف كابينت هاش كاملا سوخته بودند.من نمي دونم شعله از كجا درست شده بود چون گازهاي ما برقي هستند و شعله ندارند،مگر اينكه كسي با كبريت كاري بكنه.
وقتي اومديم خونه بوي دود همه جا رو گرفته بود.مجبور شديم پنجره ها رو باز كنيم تا بو بره.
اين هم فيلمش:



اين هم عكس كابينت سوخته:



فيلم پست قبل هم بالاخره اپلود شد ببينيد.

لینک به نوشته  |   
 
  yes ,they can     چهارشنبه 15 آبان1387-11:33 قبل از ظهر-دلاویزترین  
بالاخره اوباما اولين رئيس جمهور سياه پوست امريكا شد.با احسان تصميم گرفتيم كه براي ديدن عكس العمل مردم به داون تاون بريم.تمام خيابان ها رو يكي يكي گشتيم تا لونشون رو پيدا كرديم.هتل Hyatt .جمعيتي بود كه وارد ساختمان مي شد.حضور در چنين فضايي برام خيلي جالب بود.ديدن اشك جوون هايي كه نامزد مورد نظرشون راي آورده بود ديدني بود.حضور تيپ هاي مختلف در جمع هم جالبي خودش رو داشت از سياه و سفيد و پير و جوون و مسلمون و....به محض ورود ما سخنراني اوباما شروع شد.فرياد اوباما اوباما بود كه سالن رو پر كرده بود.ياد خاتمي خاتمي گفتم ها افتادم . چند دقيقه اي فيلم گرفتم كه هنوز از ديشب تا حالا آپلود نشده .حتما دوياره سر بزنيد و فيلم رو ببينيد.
براي ديدن عكس ها به ادامه مطلب بروبد.
پ.ن:فيلم هم گذاشتم.در ادامه مطلب مي تونيد ببينيد.

ادامه مطلب

لینک به نوشته  |   
 
  هالووين     دوشنبه 6 آبان1387-4:47 بعد از ظهر-دلاویزترین  
ظاهرا ماه در منطقه ما  ديروز رويت شده بود و عده اي مراسم هالووين خودشون رو شروع كردند.
امسال خانه ما در منطقه اي هست كه به ندرت آپارتمان و دانشجو ميشه پيدا كرد و تقريبا بيشتر ،خانواده هاي بچه دار ديده ميشن.ديروز بچه ها لباس هاي مخصوص هالوويينشون رو پوشيده بودند و مثل رسم فاشق زني خودمون به خانه هاي اطراف مي رفتند و از صاحب خانه شكلات و آب نبات مي گرفتند.ما سال قبل توفيق ديدين اين مراسم رو نداشتيم  چون در محلمون بچه ناياب بودولي امسال با مهمون هامون هم كه از يه شهر ديگه اومده بودند راه افتاديم و از اين بچه ها عكس گرفتيم.
اين هم چند تا عكس:









لینک به نوشته  |   
 
  تولد     چهارشنبه 1 آبان1387-6:40 بعد از ظهر-دلاویزترین  
امروز سومين سالگرد آشنايي من و احسان عزيز بود.سرعت گذر زمان باورنكردنيه،فقط مي دونم كه بايد از لحظه ها و كنار هم بودن ها لذت برد.
همچنين امروز تولد دو سالگي دلاويزترين بود.اين دويست و پنجمين پست دلاويزترينه يعني به طور متوسط هر ٣/٥ روز يك بار يه پست گذاشتم ،فكر نمي كنم كه اين نشانه خوب بودن  وبلاگم باشه، فقط به عنوان به آمار مطرحش كردم.وقتي شروع كردم قرار نبود كه كسي جز احسان ازش خبر داشته باشه،قرار بودفقط جايي باشه  براي ثبت لحظه هام و عقايدم،البته مخفي هم نبود،با اسم و فاميل و هويت واقعيم شروع كردم ولي در واقع فكر نمي كردم آشنايي به وبلاگم برسه كه رسيد و الان در خدمت دوست و آشنا و فاميل و  هم كلاسي و هم مدرسه اي خودم و همچنين احسان ،شاگردهاي احسان وهمسايه و هم شهري و دوست هاي وبلاگي رويت شده و رويت نشده و خيلي ها كه نمي دونم كين هستم.خوشحالم از اينكه مي تونم از اين طريق با همين ها كه نوشتم ارتباط داشته باشم و  همچنين خوشحالم از اينكه تونستم دوستاي خوب وبلاگي پيدا كنم و از اين طريق تجربياتمون رو به اشتراك مي گذاريم.و ناراحت از اينكه خيلي چيزا هم هست كه دلم مي خواد بنويسم ولي نمي تونم.نمي دونم اين چيزهايي كه تا امروز نوشتم به درد كسي خوره يا نه،ولي مي دونم همين خواننده هايي كه دارم بي دليل به اينجا سر نمي زنند اميدوارم اگه تا حالا خوندن اينجا براتون جذابيت داشته از اين به بعد هم همين طور باشه.اولش كه شروع كردم فكر نمي كردم آمار بازديدكنندگان و كامنت هاي وبلاگ  برام اهميت خاصي داشته باشه ولي الان وقتي كامنت ها رو مي بينم خوشحال مي شم .البته اعتراف مي كنم كه خودم در كامنت گذاشتن به شدت تنبلم.

لینک به نوشته  |