من پا به پای موکب خورشید
یک روز تا غروب سفر کردم
دنیا چه کوچک است
وین راه شرق و غرب چه کوتاه
تتها دو روز راه میان زمین و ماه
اما من و تو دور...
امروز درست 2 سال از روزی که بار سفر بستیم و به اینجا اومدیم می
گذره.باورم نمیشه که دو ساله که از ایران دورم،هیچ وقت فکر یک چنین
روزهایی رو نمی کردم.اصلا فکرش رو هم نمی کردم که بتونم برای این مدت
طولانی خیلی از کسانی رو که دوستشون دارم نبینم.ولی الان این اتفاق افتاده
و من دارم با سرنوشتی که برام رقم خورده تا می کنم،این دو سال ولی
خوشبختانه خیلی زود گذشت،جز در مواقعی کوتاه ،گذر زمان رو حس نکردم.
اما دو سال زمان زیادی است برای خیلی
چیزها.وقتی از آرمان می شنوم یادم میاد وقتی که من میومدم 2 ماه بیشتر
نداشت ولی الان برای خودش کلی بزرگ شده و راه میره و حرف می زنه و شیطونی
می کنه،یادم میاد که اون موقع نه سارا،نه هانیه،نه نونا،نه دینا ، نه
مهدیاری وجود داشت ولی الان این همه بچه به اطرافیانم اضافه شده و من هیچ
کدام رو ندیدم.چقدر عروس تازه به فامیل اضافه شدن و من یاز هیچ کدام رو
ندیدم ،در این دو سال شاید در زندگی من تغییرات زیادی رخ نداده که گذر
زمان رو لمس کنم ولی اطرافم اتفاقاتی افتاده که برای من یادآور مدت طولانی
دور از وطنه.
این دو سال چه زود گذشته باشه چه دیر پر از تجریه بود.
دلم خیلی تنگه ولی تمام دلخوشیم به روزیه که بر می گردم.