تبليغاتX
دلاویزترین اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات
دلاویزترین
عكس تماس آرشیو صفحه نخست
  شروع سومین سال زندگی در دیار غربت     چهارشنبه 31 تیر1388-2:9 بعد از ظهر-دلاویزترین  

من پا به پای موکب خورشید

یک روز تا غروب سفر کردم

دنیا چه کوچک است

وین راه شرق و غرب چه کوتاه

تتها دو روز راه میان زمین و ماه

اما من و تو دور...

امروز درست 2 سال از روزی که بار سفر بستیم و به اینجا اومدیم می گذره.باورم نمیشه که دو ساله که از ایران دورم،هیچ وقت فکر یک چنین روزهایی رو نمی کردم.اصلا فکرش رو هم نمی کردم که بتونم برای این مدت طولانی خیلی از کسانی رو که دوستشون دارم نبینم.ولی الان این اتفاق افتاده و من دارم با سرنوشتی که برام رقم خورده تا می کنم،این دو سال ولی خوشبختانه خیلی زود گذشت،جز در مواقعی کوتاه ،گذر زمان رو حس نکردم.

اما دو سال زمان زیادی است برای خیلی چیزها.وقتی از آرمان می شنوم یادم میاد وقتی که من میومدم 2 ماه بیشتر نداشت ولی الان برای خودش کلی بزرگ شده و راه میره و حرف می زنه و شیطونی می کنه،یادم میاد که اون موقع نه سارا،نه هانیه،نه نونا،نه دینا ، نه مهدیاری وجود داشت ولی الان این همه بچه به اطرافیانم اضافه شده و من هیچ کدام رو ندیدم.چقدر عروس تازه به فامیل اضافه شدن و من یاز هیچ کدام رو ندیدم ،در این دو سال شاید در زندگی من تغییرات زیادی رخ نداده که گذر زمان رو لمس کنم ولی اطرافم اتفاقاتی افتاده که برای من یادآور مدت طولانی دور از وطنه.

این دو سال چه زود گذشته باشه چه دیر پر از تجریه بود.

دلم خیلی تنگه ولی تمام دلخوشیم به روزیه که بر می گردم.



لینک به نوشته  |   
 
  بوی مدرسه     جمعه 19 تیر1388-2:0 بعد از ظهر-دلاویزترین  
به اواسط ماه جولای که می رسیم برای من تقریبا تابستان تمام شده است ولی البته هنوز میشه گفت که تابستانی نداشتیم،غیر از چند روزی که هوا بی سابقه گرم شد بقیه اش بویی از تابستان نداشت و خنکی شب های اینجا من و احسان رو یاد سرمای صبح زود پاییز و حتی زمستان های ایران می اندازه که آماده رفتن به مدرسه می شدیم. تابستان امسال برای من بوی مدرسه میده،نمی دونم این مدرسه رفتن چی داره که من دوستش دارم و این سر دنیا هم دست از سرش برنداشتم.در هر صورت بلاخره ویزای من امد و از این ترم می تونم درسم رو شروع کنم ولی شیرینی اومدن ویزا دوامی نداشت و تلخی اتفاقات اخیر بیش از چیزی است که حتی شروع درسم باعث شادی من بشه.وقتی می شنوم که هنوز دوست عزیزم سمیه در بنده چطور می تونم خوشحال باشم؟وقتی می بینم و می شنوم که با جوون های هم سن و سال من چگونه با خشونت رفتار میشه نمی تونم خوش یاشم و بی خیال.و وقتی می بینم که مصلحت پرستی جلوی چشم یه عده قلیل رو که از قضا حاکم امورند گرفته بیشتر دلم می سوزه.از اول تصمیم داشتم که در مورد مسایل سیاسی اینجا مطلبی ننویسم ولی مگه میشه وضع کنونی جامعه رو دید و سکوت کرد؟اتفاقات اخیر درسته که خشونت زیادی به همراه داشت ولی شعور و رشدیافتگی مردم ایران رو به دنیا نشون داد و حساب مردم ایران از حکومت ایران جدا شد،حکومتی به ظاهر اسلامی که در اون مسلمانی دیده نمیشه،یه اسم دین به مردم ظلم میشه و به وسیله دین این بی عدالتی ها توجیه میشه،حکومتی که روز به روز مردم رو از اسلامی که بهشون نشون میدن متنفر تر می کنه.

برادر، چراغ ها را باید روشن کرد.
من از تو برای طلوع، بی تاب ترم .
بگذار این مذهب جادو، در روشنی بمیرد.
تا « مذهب وحی » را ببینم .
چهره ی « علی» در روشنایی ، زیبا و خدایی است .
به تو و منبی مذهب و مذهبیهر دو ،
علی را در تاریکی نشان داده اند.

به امید روزی که شاهد بی عدالتی در لباس اسلام و تدین نباشیم.



لینک به نوشته  |