تبليغاتX
دلاویزترین اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات
دلاویزترین
عكس تماس آرشیو صفحه نخست
  روزهای یکی مونده به اخر     پنجشنبه 21 آبان1388-11:5 بعد از ظهر-دلاویزترین  
به همین زودی ترم داره تموم میشه.باز هم همون مساله همیشگی و سرعت گذر زمان در این جا.

هفته گذشته طرح اصلاح بهداشت آمریکا تصویب شد.ظاهرا با تصویبش یه رونق اساسی هم به رشته من داده میشه.حالا این تاثیری به حال من خواهد داشت یا نه رو نمی دونم .

امسال قراره سال ۲۰۱۰ رو با امدن چند تا از دوستان احسان از ایران به این شهر شروع کنیم.این که تعداد دوستانمون در اینجا زیاد میشه خیلی عالیه ولی می تونه نشانه بدی از اوضاع ایران باشه.

هفته گذشته سفری به واشنگتن دی سی داشتیم.مهم ترین  چیزی که نظر من رو جلب کرد شباهت زیادش به تهران وحتی بیشتر به اصفهان بود. پر از میدان و زیر گذر ُ چیزی که من توی شهرهایی که رفتم ندیده بودم.خلاصه هر جا رو می دیدم یاد ایران می افتادم.


لینک به نوشته  |   
 
  ۸۸/۸/۸     شنبه 9 آبان1388-11:7 بعد از ظهر-دلاویزترین  
۸۸/۸/۸ هم گذشت.اصلا تصور اینکه در این روز ایران نباشم رو نمی کردم.تصویری که از چنین روزی برای خودم داشتم با چیزی که امروز هستم خیلی متفاوت بود.یه جورایی تصویری که در ۸ ۹ سال پیش از خودم و شرایطم  در ۸۸/۸/۸ ساخته بودم خیلی بیشتر از اینها زمان می بره و من در اون سال حساب دو  دو تا چهار تا نکرده بودم و به نظرم این زمان برای خیلی اتفاقات کافی بود.

امروز به ۹۹/۹/۹ فکر می کردم.این که در ۱۱ سال بعد چه سرنوشتی دارم برام خیلی جالبه.امروز هم نمی تونم خودم رو در ۹۹/۹/۹ اینجا تصور کنم.این که در اون روز دوستانی که امروز در نزدیک ما هستند و خاطرات بخش مهمی از زندگیمون با اون ها شکل گرفته کجای این دنیا هستن می تونه خیلی هیجان انگیز باشه.این که آیا می تونم دوباره در ۱۱ سال دیگه دوستای عزیزی که باهاشون قرار ۸۸/۸/۸ را گذاشتیم ببینم برام خیلی مهمه.



لینک به نوشته  |   
 
  امید دوباره     جمعه 18 اردیبهشت1388-2:24 بعد از ظهر-دلاویزترین  
چند روزی هست که روال به حالت قبل برگشته و باز من و احسان تنها شدیم.ولی امروز با قبل از اومدن مامان و بابا یه تفاوت اساسی داره و اون اینه که من روحیه ام خیلی بهتره،انگیزم برای ادامه دادن راهی که توش پا گذاشتیم بیشتره و یه جورایی خوشحالم و منتظر آینده،منتظر ویزا و شروع درس دویاره، منتظر دیدن بقیه عزیزانمون و منتظر خیلی چیزهای دیگه.

هوا هم که داره یاری می کنه تا این خوشحالی فعلا ادامه داشته باشه.با وجود اون سرمای زمستون من این تنوع آب و هوایی رو دوست دارم و الان بیشتر از اومدن بهار و تابستان لذت می برم.من همیشه دوست داشتم با دوچرخه زندگی کنم و الان همین کار رو می کنم.علاقه زیادی به چمن داشتم که اینجا چمن نقش اساسی در طبیعتش ایفا می کنه،همیشه دوست داشتم یه جایی روی یه صخره ای بشینم و فقط به دریا نگاه کنم و خدا رو شکر الان می تونم این کار رو بکنم.

مرحله به مرحله جوونه زدن درخت ها رو دیدم و ثبت کردم و لذت بردم و خدا رو شکر کردم.

دوستان شمالی و جنوبی  ایران قدر دریا و طبیعتشون رو بدونن.اینجا همون چیزهایی هست که توی ایران هم داریم ولی ما ازش دور بودیم.طبیعت و چمن و دریا تو ایران هم هست و من از اینجا لذت می برم چون تو تهران به این اندازه ندیدم.


لینک به نوشته  |   
 
  سلام دوباره     شنبه 22 فروردین1388-11:5 بعد از ظهر-دلاویزترین  
هی من اومدم.
اول از همه اینکه سال نوی همه مبارک.

دوم اینکه من خیلی هم تنبل نیستم ولی چون فونت فارسی ندارم هر وقت خواستم بنویسم حسش رو از دست دادم.

سوم اینکه این چند وقت حسابی سرم شلوغ بوده از نوع خوبش و خیلی هم اشتیاقی به نوشتن در اینجا نداشتم چون به اندازه کافی در جاهای دیگه می نوشتم.

چهارم اینکه برای اولین بار کل زمان عید رو مسافرت بودم.

پنجم اینکه برای اولین بارچند روزی از همسر عزیز دور بودم و تازه حس دوستانی رو که بالاجبار ماه ها و یا سال ها از هم دور بودند رو درک کردم.

ششم اینکه کلی از سریال ماه عسل خوشم اومد و کل اون رو در 2 روز دیدم.کلاه قرمزی هم خیلی با مزه بود یه جورایی یاد دوران دبستانم افتادم,ولی به نظرم مرد دو هزار چهره خیلی بی مزه بود.

هفتم هم گزارش هواشناسی:اینجا همچنان خنک هست یه چیزی حدود 3, 4 درجه بالای صفر و برای دوچرخه سوار شدن همچنان نیاز به کلاه و شال گردن و دستکش هست.هنوز اثری از شکوفه و چمن سبز نیست.هفته دوم عید  رو در یکی از شهرهای جنوبی بودیم که دما حدود 95 درجه فارنهایت بودجالب اینجاست که در همون زمان میلواکی نیم متر برف اومده  و دما زیر صفر بود.

این هم به گزارش کامل از این مدت.


لینک به نوشته  |   
 
  اسنو استورم.     سه شنبه 19 آذر1387-4:59 بعد از ظهر-دلاویزترین  

از ديشب تا حالا بدون وقفه داره برف مياد.ظاهرا بيرون حدود ١٢ اينچ برف اومده،ديروز همه آماده استقبال از اسنو استورم بودند.من كه از ترس سرما  امروز اصلا بيرون نرفتم.فقط اين چند تا عكس مقايسه اي رو داشته باشيد تا من يه كم يخم آب بشه.


زمان به سرعت مي گذره و من همچنان در باورش مشكل دارم يك سال پيش توي همين روزا پدر عزيزم مهمونمون بودن و حالا زمستان اينجا با خاطره بودن پدرم در كنارمون در اولين زمستانمون در اينجا عجين شده.لحظه لحظه اين روزها رو به ياد سال قبل هستم و اميدوارم كه بتونم به زودي دوياره در اينجا ببينمشون.



لینک به نوشته  |   
 
  روز اول مدرسه     شنبه 30 شهریور1387-1:26 قبل از ظهر-دلاویزترین  
به بازي وبلاگي هست در مورد خاطره روز اول مدرسه،چون براي من روز خيلي به خصوصي بوده گفتم كه توي اين بازي شركت كنم.
من كلا هميشه به مدرسه رفتن علاقه داشتم و براي اول مهر لحظه شماري مي كردم.روزهاي اول مدرسه رفتنم مصادف شده بود با يه اتفاق مهم ديگه توي خانوادمون.از مدت ها قبل كيف و كتاب و روپوش و مقنعه و اينا خريداري شد.روي كيفم عكس سند باد و اون كلاغه بود.خيلي از كيفم خوشم ميومد.شب قبل از شروع مدرسه با مامان و بابام و برادر كوچكم براي ديدن آتش بازي به مناسبت هفته دفاع مقدس به پارك لاله رفتيم.دور اون حوض گرد وسط پارك همه جمع بوديم و مراسم شروع شد كه يهو به خاطر شرايط خاص مادرم مجبور شديم به خانه برگرديم و از بالاي پشت بام آتش بازي رو تماشا كنيم اما باز هم شرايط اجازه نداد و مامان به همراه بابام به بيمارستان رفتند و بابا و مادربزرگم سعي مي كردن به من روحيه بدن .بابام مي گفتن كه بگير بخواب صبح كه بيدار شدي ميام دنبالت ،هم مي ريم مدرسه و هم  بعدش مي ريم و داداش كوچولوي جديدت رو مي بيني.من از ذوقم تا صبح نخوابيدم.صبح كه شد بابام اومدن و با برادرم يه عكس يادگاري از روز اول مدرسه من گرفتيم و به سمت مدرسه حركت كرديم.خانه ما در خيابان ١٦ آذر بود و سرويس مدرسه قرار بود كه از چند روز بعد جلوي در دانشگاه در خيابان قدس من رو سوار كنه.خلاصه بابام براي اينكه مسير رو به من ياد بدن من رو به دانشگاه بردن و از دريان دانشگاه خواهش كردن كه  اجازه بدن من هر روز از در ١٦ آذر برم داخل و از در قدس بيام بيرون  و به سرويسم برسم كه امنيت داشته باشه و چون اون زمان پدرم دانشجو بودن اون آقا قبول كرد.بعد از اون به همراه پدرم به مدرسه رفتيم.شايد من از معدود كساني باشم كه اين روز رو بدون مادرم به مدرسه رفتم و اصلا هم ناراحتي و گريه نكردم.(بچه هاي اين دوره زمونه در اين شرايط چشم ديدن بچه جديد رو نخواهند داشت)ظهر بابام اومدن دنبالم و با هم به بيمارستان رفتيم و من دومين برادر كوچولوي خودمو ديدمو كلي هم ذوق داشتم.البته اين برادرهاي كوچولو الان ديگه براي خودشون مرد شدن و اوني كهاول مهر اون سال به دنيا اومد از اول مهر امسال دانشجو ميشه.اين هم داستان من.

لینک به نوشته  |   
 
  شب آرزوها     پنجشنبه 28 شهریور1387-6:50 بعد از ظهر-دلاویزترین  
١)به نظر من خدا شب قدر رو گذاشته براي يه كسايي مثل من كه اگه تو كل ماه رمضون هم دعا و مناجات نكردن لا اقل يه چند شبي فرصت داشته باشن كه جبران كنن.جالبه الان اينجا شب قدره،يه ١٣ ١٤ ساعت ديگه ايران شب قدره،چند ساعت قبل هم شب قدر چيني ها و واون وريا بوده.ظاهرا فرشته ها هم براي اينكه توي ماه رمضون بهشون فشار نياد شيفتي و نوبتي كار مي كنن و در اين شب ،دور دنيا رو در چند ساعت مي چرخن.
يادش به خير زماني كه دبيرستان بودم به معلم آزمايشگاه شيمي داشتيم كه خيلي خانم خوب و مهربوني بودن و چون جوون هم بودن با بچه ها بهتر ارتباط برقرار  مي كردن.شب هاي قدر نزديك بود و معلممون به همه التماس دعا گفتن.فرداي شب قدر كلاس داشتيم ،وقتي اومدن سر ميز ما پرسيدن كه دعاشون كردم يا نه.من هم چون ايشون رو به كلي يادم رفته بود ،عذر خواهي كردم و گفتم نه من يادم رفت.انگار ايشون تا اون روز همچين چيزي نشنيده بودن كه كسي اين طور جواب بده.حالا بعد از اين همه سال يكي از دوستان رو جايي ديدن و بهش گفتن كه يكي از هم كلاسي هات بود كه فلان و فلان ،من هر وقت فضاي دعا و اين چيزاست اون رو يادم نميره.خلاصه اين شب ها شب قدره و ما هم دستمون از شماها كوتاهه.من رو يادتون نره.

٢)من تقريبا هر شب چند تا سريال در خواب مي بينم.به قول احسان عزيز ديگه نيازي به سريال هاي ماه رمضون ندارم و خودم خودكفا توليد سريال مي كنم.
براي ديگران هم خواب زياد مي بينم.مثلا خواب رتبه كنكوري ها كه با واقعيت خيلي تفاوت نداره و يا خواب عروسي اين و اون.گاهي اوقات هم توي خواب آسمون و ريسمون رو به هم مي بافم.مثلا تازه از سفر مينياپوليس برگشته بوديم كه خواب ديدم عروسي يه بنده خدايي هست و اسم عكاسيشون مينياپوليسه .گاهي اوقات اين قدر تو خواب كانال عوض مي كنم و تا صبح اين بساط ادامه داره كه تمام روز رو احساس خستگي مي كنم.
ديشب هم خواب ديدم پيك نيك رفته بوديم كنار درياچه كه در همون موقع ها رعد و برق شديدي زد،نگاه به آسمون كرديم و ديديم هواپيمايي كه از بالاي سرمون رد مي شد دچار آتش سوزي شده و ارتفاعش در حال كم شدنه.چند دقيقه بعد مسافراش شروع به بيرون پريدن كردن و خود هواپيما هم توي درياچه سقوط كرد.البته هم زنده موندن .حالا توي اين اوضاع من مشغول گرفتن عكس از اين صحنه ها بودم كه بيام اينجا بگذارم و شماها ببينيد.اين هم از ذهن فيلم ساز من. خواب هاي من معمولا خوبن و كابوس نيستن.بيشتر رويا هستن.مثلا هر چند وقت يه بار خواب مي بينم اومدم ايران و يا نصف فاميل(خانم ها)اومدن اينجا ديدن من.اين هم از اوضاع ماست ديگه دلم رو به خوابش خوش كردم.



لینک به نوشته  |   
 
  اين روزها     پنجشنبه 21 شهریور1387-5:6 قبل از ظهر-دلاویزترین  
حس نوشتن ندارم.براي من ماه رمضان و روزه مثل يه قرص آرام بخشه خواب آوره.وقتي هم كه مي خوابم عذاب وجدان نمي گيرم ولي مجبورم ساعت كار و زندگيم رو تغيير بدم كه لااقل از ساعت هاي بدون روزه بتونم بهترين استفاده رو بكنم.اينكه اين ماه تقريبا توي تابستونه براي من كه بد نميشه،چون مي تونم كل شب رو بيدار بمونم و به كارهام برسم و نصف روز رو هم با خوابيدن بگذرونم تا افطار بشه.
شنبه با چند تا از دوستان به بهانه افطار  در منزل ما دور هم هستيم و تقريبا بيشتر روزهاي هفته رو هم به افطاري دانشگاه مي ريم.


لینک به نوشته  |   
 
  رمضاني ديگر در ديار غربت     سه شنبه 12 شهریور1387-10:3 بعد از ظهر-دلاویزترین  
دومين ماه رمضان ما در ديار غربت با بازشدن مدارس و دانشگاه ها و شروع ماه سپتامبر مصادف شد.از شواهد پيداست كه امروز گرم ترين روز اين شهر در تابستان امسال بود،دماي هوا توي اين ٣ ماه از ٣٠ درجه بيشتر نشده بود ولي امروز به ٣٥ هم رسيد.اينجا اذان صبح ساعت ٤.٣٠ هست و اذان مغرب ٧.٥٠.معمولا در ايران در ساعت هاي اوليه ماه رمضان موج دعوت براي افطاري ها شروع ميشه وتقريبا به سرعت تمام پنج شنبه جمعه ها پر مي شن ولي اينجا كه از اين خبرها نيست و دور هم جمع شدني به شكل ايران وجود نداره البته در دانشگاه هر روز بساط افطار به راهه و سريال هاي ماه رمضان هم قابل پيگيري.


لینک به نوشته  |   
 
       یکشنبه 27 مرداد1387-0:8 قبل از ظهر-دلاویزترین  
هر سال با اومدن نيمه شعبان بيشتر ياد مدرسه ميفتم و بعد هم چراغاني خيابان ها كه شنيدم امسال خبري نبوده.
مدرسه ما پررنگ ترين و بهترين مراسمي كه برگزار مي كرد همين نيمه شعبان بود.هر سال دانش آموزان سال سوم دبيرستان مسئول برگزاري مراسم بودند.يادش يه خير سالي كه نوبت ما بود چند باري تا شب توي مدرسه مونديم و به رسم هر سال هديه براي كل مدرسه درست كرديم.گروه سرود و نمايش و پذيرايي و ... هم كه واقعا عالي بود.
هر سال اين موضوع تكرار ميشد زمان ما فارغ التحصيل ها رو هم اون روز دعوت مي كردند ولي از بعد از ما كه هيچ خبري از مدرسه نشد.حتي براي سرزدن به مدرسه هم قوانين مسخره اي گذاشتن كه در واقع اكثر هم دوره اي هاي من ترجيح دادن كه ديگه به اونجا نرن،ولي من خيلي دلم براي اون روزها و فضاي مدرسه و معلم ها تنگ شده.ياد حياط پايين به خير چه روزهايي اونجا داشتيم.
عيد همه مبارك.فردا يه دوست خوب با همسرش ميان پيشمون.بعدا بيشتر مي نويسم.
پ.ن:از ذوستي كه كامنت خصوصي گذاشتن و تذكري دادن تشكر مي كنم ولي كاش يه آدرسي چيزي از خودشون مي گذاشتن كه نظر من رو هم بشنوند.

لینک به نوشته  |   
 
  از اين در و اون در     چهارشنبه 23 مرداد1387-8:31 بعد از ظهر-دلاویزترین  
اين دو هفته سرمون تا حد زيادي شلوغ بود.اسباب كشي هم عجب پر دردسره ها.با اينكه ما اينجا از اول قصد كرديم كه جز وسايل ضروري چيزي تهيه نكنيم با اين حال همون وسايل زيادن و اين ور اون ور كردنشون مشكل.
از طرفي هم بايد از يكي از اجزاي اصلي خانوادمون كه توي اين ٦ ماه بهش عادت كرده بوديم و جز چند روزي كه مسافرت بوديم هر روز در كنار هم به سر مي برديم خداحافظي مي كرديم.بله اون چيزي نبود جز دوچرخه هاي دانشگاه.
راستي چند وقتيه ما از هر چيزي كه تعريف مي كنيم يه بلايي سرش مياد.البته همه اون چيزها مربوط به خودمونه و در مورد ديگران تعاريف ما بي اثره نگران نباشيد.مثلا وقتي دوستان از شهرستان اومده بودن پيشمون از قيمتهاي خوب ميوه و سبزيمون براشون تعريف كرديم و با هم به خريد رفتيم و كلي پز قيمت ها رو داديم.درست به ١٠ روز نكشيده بود كه اون فروشگاه به اون بزرگي در منطقه ما تعطيل شد.مورد دوم تعريف زياد من و احسان از اتوبوس هاي مگا باس بود.همون هايي كه تا اكثر شهرهارو مي شد باهاش فقط با ٢ دلار رفت و برگشت .ماجرا از اونجا شروع شد كه ما چند باري يك دلاري به شيكاگو رفتيم و يه بار هم با هزينه كم به مينياپوليس اين بار هم تصميم گرفتيم با ٥٠ ذلار دو نفره به كيليولند و اكرون كه ١٠ ساعت با ما فاصله داره پيش دوستامون بريم وبرگرديم بليط تهيه شد و ما با همون اتويوس هاي دو طبقه به سفر رفتيم امااااا موقع برگشت كه ساعت ١٢ شب بود اتوبوس نيامد و ما دست از پا دراز تر در خيابان علاف تا ببينيم كه چه بر سرمون بريزيم. پس فرداي اون روز اسباب كشي داشتيم  وبايد خودمون رو به هر شكل به ميلواكي مي رسونديم.خلاصه با كمك دوستمون در ميلواكي تونستيم از يه شركت ديگه براي ساعت ٣ شب بليط گير بياريم و چند برابر اون مگاباس خدابيامرز هزينه كنيم.چشمتون روز بد نبينه  از هرچي اتوبوس توي ايران سوار شده بودم بدتر بود و ظاهرا اتوبوس مليشون همينه ولي كيفيت بسيار پايين بود و هر نيم ساعت يه بار يه ايستگاه نگه مي داشت . بليط هاش جاي مشخصي براي كسي فايل نيست و ما از اين بي خبر بوديم و سوار كه شديم دو تا جا تو كل اتويوس بود يكي سرش و يكي هم تهش و كل اين مسير ١٠ ساعته رو من و همسرم جدا نشسته بوديم.من كنار يه خانم سنگالي بودم كه مسلمان بود و از اون لباس هاي عجيب و غريب آفريقايي هم پوشيده بود و از  نيويورك به شيكاگو مي رفت براي ديدن خواهرش.
 ظاهرا به علت اينكه مگاباس فقط اينترنتي بليط مي فروشه ازش زياد استقبال نمي شه و توي چند تا ايالت تعطيلش كردن.اميدوارم اينجا تعطيل نشه.
مورد سوم هم همين دوچرخه هاي خدا بيامرز هستن.اين قدر ازشون تعريف كرديم كه دانشگاه تا سال بعد كه نمي ده و اگريك روزه هم بده ظاهرا اجاره مي گيره.
عكس خداحافظي من با دوچرخه:




به بركت المپيك من تلويزبون نگاه مي كنم.مسابقات شنا و شيرجه و ژيمناستيك و واليبال و بسكتبال و دوچرخه سواري رو دوست دارم و مي بينم.شناگر آمريكايي هم كه المپيك رو تركوند و فعلا ٥ تا مدال طلا گرفته .يه فيلمي از زندگيش نشون مي دادن كه مي گفت من كارم خوردن و خوابيدن و شنا كردنه و روزي ٥ ساعت شنا مي كنه.

اين دفعه چون تاخيرم زياد بود نوشته ام طولاني شد.



لینک به نوشته  |   
 
  سرنوشت ما را به كجا خواهد كشاند؟     دوشنبه 31 تیر1387-5:36 بعد از ظهر-دلاویزترین  
سكانس ١:
ساعت ١١ شبه ،توي بزرگراه در حركتيم،هيچ حرفي رد و بدل نميشه ،من به آرامي مشغول گريستن هستم  طوري كه كسي متوجه نشه.
ماشين پشت سري با بوق زدن هاي متوالي سعي در روحيه دادن به من را دارد.به خيال خودشان من را به سمت خانه جديدم بدرقه مي كنند.

سكانس ٢:
خانه پدر همسر عزيزم،گوسفندي قرباني مي شود،عكس هاي يادگاري گرفته مي شود و لحظه سخت خداحافظي با پدر بزرگ و مادربزرگش فرا مي رسد.هنوز هم نگاه خداحافظي پدربزرگش در ذهنم جاري ست و رفتنش باورنكردني.

سكانس ٣:
فرودگاه مهرآباد.ترمينال شماره ١."مسافرين محترم پرواز تركيش به مقصد استانبول لطفا براي تحويل بار و دريافت كارت پرواز به گيت فلان مراجعه فرماييد".

سكانس ٤:
چند نفر دوربين به دست اشك هاي ريخته رو ثبت مي كنن.از اولويت كمتر ،خداحافظي شروع ميشه.حضور اشك هاي من در تمام سكانس ها مستدام است.اما احسان همچنان مردي است كه اشك نمي ريزد.
ديدن اشك هاي عزيزانم كه به ندرت اشكي از آنها ديده بودم دلم را لرزاند.

سكانس ٥:
خداحافظي ما از روي پله هاي برقي وسط سالن با تكان دادن دست و غليان شديد احساسات تكميل  مي شود.

سكانس ٦:
در سالن ،منتظر پرواز هستيم و من مشغول خواندن نامه خداحافظي پدرم و ديگران متعجب از اين همه دلتنگي من.

سكانس ٧:لحظه جداشدن چرخ هاي هواپيما از زمين وطن را به اميد روز بازگشت در ذهنم ثبت مي كنم.

سكانس ٨:
 Ladies and Gentlemen،We are arriving to O Hare airport about 10 minutes. Please keep your seat belt fastened. The local time is 1:30 PM and the temperature is 75F.captain X and his assistants wish you enjoy your time
سكانس ٩:
يك سال گذشت ،سرنوشت ما رو تا اينجا كشاند.و من هنوز دلتنگم و متعجب ازسرعت گذر زمان.

سكانس ١٠:(مخاطب خاص دارد)
خيلي خيلي خوشحالم ها.

اين مطلب و اين مطلب رو در اين وبلاگ بخونيد.من رو كه خيلي تحت تاثير قرار داد.

لینک به نوشته  |   
 
  دور كانتي     سه شنبه 25 تیر1387-11:44 بعد از ظهر-دلاویزترین  
چند روز قبل با دوستان ايرانيمون در ميلواكي و يك خانواده آمريكايي به سه ساعتي شمال شهر رفتيم.اگر در نقشه امريكا دقت كنيد ايالت ويسكانسين مثل دستكش يك انگشتي دست چب هست.اينجايي كه ما رفتيم هم نقش همون تك انگشت دستكش بود.يعني جايي كه قسمتي از خشكي وارد درياچه ميشيگان شده بود،به اين منطقه دور كانتي(Door county)گفته ميشه.يكي از دوستان آمريكايي به اسم ركسانا ويلاي خودش رو در اختيارمون گذاشته بود.علت اينكه اسم اين خانم يه اسم ايراني است بر مي گرده به زمان تحصيل مادرشون كه يه هم كلاسي ايراني به اسم ركسانا داشته و مادره به دليل علاقه به دوستش اسم دخترش رو مي گذاره ركسانا.
جمعا ١٤ نفر بوديم و يك شب هم اونجا مونديم.جاي بسيار زيبا و توريستي اي هست،دوستاني كه اين ورا زندگي مي كنند اگه يه سر به اونجا بزنن ضرر نمي كنن.فكر مي كنم بهترين فصلش بهار و پاييز باشه.ولي هواي تابستونش حرف نداره.اين هم چند عكس :
اريكFبچه دوست امريكاييمون:


آندرو بچه ديگش:







لینک به نوشته  |   
 
  رامكال     جمعه 21 تیر1387-8:6 بعد از ظهر-دلاویزترین  
چند هفته پيش بعد از فروكش كردن توفان و گردبادي كه براتون نوشتم در حال دوچرخه سواري بوديم كه به صحنه جالبي برخورديم.
اونهايي كه ٤ ،٥ سالي از من بزرگ ترند حتما كارتون رامكال رو با جزيياتش به ياد دارن و هم سن و سال هاي من هم قطعا يه چيزهايي يادشونه.مثلا خود رامكال كه يه راكن بود و صاحبش استرلينگ و...،چيزي كه من يادم نبود شهر ميلواكي توي اين كارتون بود كه ظاهرا خواهر استرلينگ اينجا زندگي مي كرده.(اگه چيزي از اين كارتون يادتونه كامنت بگذاريد و تكميلش كنيد).
در هر صورت در راه بوديم كه ييهو يه راكن و چند تا بچش رو ديديم كه روي ديوار بودن و تلاش مي كردن كه برن توي لونشون.فكر مي كنم نوه نتيجه هاي رامكال بودن،عين سيبي كه از وسط نصف شده باشه.براي ما خيلي جالب بود كه چنين حيواناتي رو بيرون از باغ وحش و توي خود شهر ببينيم.اين هم چند تا عكس و فيلم:













لینک به نوشته  |   
 
  توت فرنگی     دوشنبه 10 تیر1387-11:37 بعد از ظهر-دلاویزترین  
چند روز ‍ پیش با چند تا از دوستان برای چیدن توت فرنگی به خارج شهر رفتیم.حدود ۱۰  پ‍وند چیدیم و فکر کنم به همین اندازه هم خوردیم.
توت فرنگی هاش خیلی خوش مزه و شیرین بود.بارون هم اومده بود و قشنگ برای خوردن آمادشون کرده بود.نکته اینه که هر چقدر بخوری مجانیه ولی هر چقدر بخوای ببری از مزرعه به مزرعه قیمتش فرق می کنه.بعضی مواقع از مغازه گرون تر هم میشه ولی مردم بیشتر به عنوان تفریح به این موضوع نگاه می کنند و معمولا استقبال خوبی هم میشه.
من و احسان به یاد سال قبل افتادیم که تا وقتی ایران بودیم کارمون شده بود میوه چیدن.تفاوتش این بود که من فقط می چیدم و خیلی کم می خوردم چون بیشتر آلو و گوجه سبز بود که من دوست نداشتم.
این هم چند تا عکس:









پ ن: امسال یعنی توی این ۶ ماه ایالت ما ۲۶ تا تورنیدو داشته که هر سال به طور متوسط نرمالش  ۲۱ بوده . امسال هنوز تابستان و ‍ پاییزش هم نیومده و در راهه  ُ خدا به خیر بگذرونه.

لینک به نوشته  |   
 
  این نیز بگذرد     شنبه 8 تیر1387-10:33 بعد از ظهر-دلاویزترین  
سال گذشته در چنین روزی جلسه دفاع تزم برگزار شد.عجب روزهایی بود.همه چی با هم قاطی شده بود.چقدر خسته و مضطرب بودم.از تموم کردن درس گرفته تا جمع و جور کردن وسایل برای یه سفر طولانی و همچنین دلداری دادن به خودم برای همه اینها به خصوص تغییر بزرگی که در مسیرمون بود.احسان اون روزا می گفت نگران نباش یه روزی می رسه که به این روزت که نگاه می کنی خنده ات می گیره که چرا اینقدر نگران همه چیز بودی.حالا فکر می کنم اون روز رسیده.نمی خندم ولی نگران خیلی چیزهای دیگه هستم که سال دیگه در مورد اونها هم همین طور خواهم نوشت که حتی بدون نگرانی هم این مسیر طی و تبدیل به یه خاطره می شه.

لینک به نوشته  |   
 
  مجلس عيش و نوش     پنجشنبه 26 اردیبهشت1387-3:43 بعد از ظهر-دلاویزترین  
مي خواستم قسمت دوم سفر نامه رو بگذارم ولي خيلي حال و حوصله ندارم.ديشب به بركت مجلس عيش و نوش اين همسايه هاي جهان خوار كه تا صبح صداي غش غش و خنده و موزيك به دردنخور جازشون تا اين ور ميومد تاخود طلوع صبح نخوابيدن و نگذاشتن كه من هم بخوابم.خلاصه الان هم از سردرد دارم مي ميرم.


لینک به نوشته  |   
 
  از اين در و اون در     چهارشنبه 18 اردیبهشت1387-10:43 بعد از ظهر-دلاویزترین  
ديشب يه جكي شنيدم كه يه آقاي اصفهاني براي خريد كفش مي ره همون فروشگاهي كه يك بار ٣٠ سال قبل ازش خريد كرده بوده و وقتي وارد ميشه ميگه من باز هم اومدم.حالا اين حكايت دوستان وبلاگ نويسي شده كه بعد از ١ سال ميان يه پست مي گذارن و مي گن من باز هم اومدم.
يه هم كلاسي كلمبيايي دارم كه ليسانس عمران خونده و چند روز پيش امتحان GREداده بود و چند روز ديگه هم تافل داره.پرسيدم كه امتحانش رو چطور داده،با يك اعتماد به نفسي گفت كه خيلي خوب شده و ايشالا زودتر براي فوق پذيرش مي گيره.حالا نمره اش چند شده باشه خوبه؟وربال :٣٠٠،رياضي:.٤٠٠.تازه مي گفت رياضيش چقدر آسون بود.حالا ما با نمره هاي خيلي خيلي بالاتر نگران گرفتن پذيرش در رشته هاي غير از مهندسي هستيم كه قاعدتا نمره GRE پايين تري هم لازمه.
مشكل دانشجوهايي كه از ايران اپلاي مي كنن چيزي نيست جز معدل.چقدر ايراني مي شناسم كه به خاطر پايين بودن معدل ريجكت مي شن.تبديل معدل هم دغدغه خيلي از ايراني هاست.چون معدل هاي ما از ٢٠ و اينجا از ٤.اگر همين طور بخوايم تقسيم بر ٥ بكنيم يه مقدار زيادي بي انصافيه.حالا تا ايراني ها بيان اثبات كنن كه نمره دهي توي ايران مشكل داره و معدل ١٥ ١٦ يعني معدل خوب و ١٣ ١٤ يعني متوسط و در حد ٢.٨ و ٣ حساب ميشه ريجكت شدن رفته.
اداره هوا شناسي(دلاويزترين) هم يه چند روز بي خيال هوا شد.خوشبختانه درختا سبز شدن و شكوفه ها در اومدن.هوا هم بالا پايين داره.
دارم لحظه شماري مي كنم كه اين يه هفته هم تموم بشه و يه شاپينگ درست حسابي برم.حدود ٢ ماه ميشه كه نرفتم.همسر عزيز هم پروژه هاشو تحويل داده و هفته ديگه هم امتحان ميده و خلاص.
يه ذره كه سرم خلوت تر بشه مي خوام كلي عكس براتون بگذارم.
راستي خدا همه مريض ها رو شفا بده(مخاطب خاص دارد).اين رو گفتم كه يه كم كمتر فكرم رو مشغول كنه.


لینک به نوشته  |   
 
  مسابقه     جمعه 13 اردیبهشت1387-11:27 بعد از ظهر-دلاویزترین  
اول از همه كسي مي دونه فردا يعني ١٤ ارديبهشت چه روزيه؟
دوم اينكه كسي مي دونه كه صاحب عكس هاي زير چه كساني هستن و چه نسبت و شباهتي به هم دارن؟






تا ساعت ٦.٥ بعد از ظهر ١٤ ارديبهشت به وقت ايران مي تونيد در مسابقه شركت كنيد.به كسي كه به هر ٣ سوال جواب صحيح بده جايزه ارزنده اي پست خواهد شد.جايزه اش واقعيه ها.بشتابيد بشتابيد.
پ.ن:تا ١٢ شب به وقت ايران تمديد شد.كسي نبود؟
پ.ن ٢: مناسبت بين المللي نيست.
پ.ن ٣: لگد به بخت خودتون نزنيد،جايزه اش بين الملليه.

جواب مسابقه:
١: ٢ سال پيش در چنين روزي من رسما شدم خانم قطبي.از اونجايي كه علاقه خاصي به آقاي خاتمي دارم و اون رو آدم با اخلاقي(نه سياست مدار) مي دونم ايشون مارو به عقد هم در آوردن.
٢:عكس اول كه خودمم.
٣:ديشب منزل اين دوست هاي آمريكايي يكي اين عكس دوم را آورد و با چه شور و هيجاني اصرار داشت كه اين عكس خيلي به من شباهت داره.اين خانم هم كسي نيست جز مادر اوباما نامزد رياست جمهوري آمريكا.
خلاصه همه دوستان هم نظر ايشون رو تاييد مي كردن.
حالا با اين حساب هر جور شده اين اوباما بايد يه كاره اي بشه كه لااقل ما يه ويزاي مولتيپل ازش بگيريم .
جايزه هم كه مال خودم شد.


لینک به نوشته  |   
 
  روز معلم     پنجشنبه 12 اردیبهشت1387-10:49 بعد از ظهر-دلاویزترین  
امروز خواستم يه يادي از معلم هاي خوب زندگيم بكنم كه چيزهاي زيادي ازشون يادگرفتم.
١)معلم كلاس اولم خانم بنكدار بود.يادش به خير.چه خانم خوبي بود.خاطره اي كه ازش يادمه اين بود كه من هميشه تا زنگ خونه زده مي شد سريع بساط رو جمع مي كردم و مي زدم به چاك،اصلا هم كاري به اين نداشتم كه حرف معلممون تموم شده يا نه.يه بار به خاطر همين جلوي من رو گرفت و نگذاشت كه برم و گفت تا كل راهرو خالي نشده بايد همين جا تو كلاس بموني.(اگه بدونين اون ١٠ دقيقه ١ ربع چقدر براي من تنبيه بزرگي بود).
٢)معلم كلاس دومم خانم طباطبائي بود،خونشون هم نزديك خونمون بود و چند باري توي صف نون بربري ديده بودمش.هميشه من رو يا مسئول ديكته گفتن به بچه ها مي كرد( ولي هيچ وقت خود من رو پاي تخته نمي برد كه ديكته بگه)،يا نماينده كلاس.
٣)معلم كلاس سومم خانم زنديه بود .خيلي براي خوش نويسي اهميت قائل بود.بعد از هر بار ديكته، مي گفت كه خودتون بگرديد و خوش خط ترين لغتي كه نوشتيد دورش خط بكشيد و هميشه به خوش خط ترين فرد هم امتيازات خوبي مي داد كه من هم امتيازات زيادي گرفته بودم.
٤)معلم جغرافي كلاس اول راهنماييم رو خيلي دوست داشتم خانم مهرايي.همچنين خانم عفيف نژاد معلم هنرمون رو.
٥)توي كلاس دوم راهنمايي يه معلم علوم داشتيم به اسم خانم عرب زاده .امتحانات سختي مي گرفت و معمولا صفر گرفتن روال عادي كلاسش بود.من هم چون توي اون مدرسه تازه وارد بودم و خيلي اطلاعي در اين زمينه ها نداشتم يه بار صفر شدم و نشستم كلي گريه كردم بعد اومد بهم گفت اشكال نداره تازه واردي حق داري گريه كني،يه چند تا امتحان ديگه كه بدي ديگه پوستت كلفت ميشه.
٦)سوم راهنمايي يه معلم املا داشتيم به اسم خانم حيدرنياز.خيلي من رو قبول داشت و من هم احترام خاصي براش قائل بودم.توي تاليف كتاب فارسي و پيك نوروزي هم يه دست هايي داشت و املا رو هم خيلي سخت مي گرفت،مثلا آنها رو غلط نيم نمره اي مي گرفت(آن ها)خلاصه يك بار در حين املا من كه اصلا اهل تقلب نبودم خواستم زيرچشمي يه لغت رو از رو دست بغل دستيم ببينم و در خين ارتكاب جرم خانم حيدرنياز متوجه شد انگار كه آب سردي روم ريخته باشن ديگه احساس مي كردم از اون به بعد من رو به چشم يه آدم متقلب نگاه مي كنه و خبر هم نداره كه دفعه اولم بوده و از بس ناشي بودم لو رفتم.
٧)كلاس اول دبيرستان يه معلم ورزش خيلي باحال داشتيم به اسم خانم خوش شانس يادش بخير.
٨)دوره دبيرستان كلا معلم هاي خوبي داشتيم ولي خانم سلطاني دبير فيزيكمون براي من يه چيز ديگه اي بود.
بهترين و آروم ترين و خوش اخلاق ترين و با سواد ترين معلمي كه داشتم.دوران دانشجويي هم توي دانشگاه مي ديدمش.خيلي دلم براش تنگ شده.
٩)خانم حق شناس دبير شيميمون هم خانم باحالي بود چه خاطراتي كه تو اين كلاس نداشتيم.كاري به روزمون آورده بودن كه شاعر هم شده بوديم.حيف كه شعري كه گفتيم اينجا نياوردم.
١٠) در همين جا از ديگر معلم هاي خوب دوران دبيرستانمون خانم صالحي دبير رياضي،خانم حاج قديمي دبير ادبيات،خانم پهلوان دبير زيست ،خانم پابرجا دبير هندسه،خانم نشوي دبير زبان و خانم رسولي معلم ورزش ،
مدير دبستانم خانم طاهري.مدير اول راهنمايي خانم فرقاني،مدير دبيرستانم خانم نظري ،ناظم راهنمايي خانم ايوبي،ناظم دبيرستان خانم ذاكري و خانم بوستاني تشكر مي كنم.
١١)در ضمن از آقاي كاظم و امير اسكندري هم كه من رو به فيزيك و رياضي علاقه مند كردند كمال تشكر رو دارم.
روز معلم رو به تمام اين عزيزان تبريك مي گم.از خيلي هاشون بي خبرم.اميدوارم هر جا هستند سالم و شاد باشند.

لینک به نوشته  |   
 
  بدون عنوان     چهارشنبه 11 اردیبهشت1387-10:3 بعد از ظهر-دلاویزترین  
آخر ترمه وهمسر عزیز  کلی کار داره به خاطر همین می خواست تا دیروقت توی آفیسش بمونه اینه که من هم اومدم آفیس که تنها نباشم و در عین حال به درس و مشق خودم هم برسم ولی چه رسیدنی.من نمی دونم چرا جایی که همه می تونن توش درس بخونن اصلا حس درسم نمیاد.مثلا کتابخونه.حسرت به دل شدم که یه بار برم کتابخونه و درس بخونم.اگه راهکاری دارید دریغ نفرمایید.

لینک به نوشته  |   
 
  اداره هوا شناسي     سه شنبه 10 اردیبهشت1387-0:42 قبل از ظهر-دلاویزترین  
٣ هفته ديگه كلاس و امتحانات تمومه و رسما تابستون ميشه.يعني ٢٧ ارديبهشت.و تا حدوداي هفته اول شهريور اين تعطيلي ادامه داره.اين ٣ ماه جون ميده واسه اين كه پدر مادرمون بيان و ببريم بگردونيمشون اما امان از دست اين ويزا گرفتن.بايد ٦ ماه قبل اقدام كنن كه به تابستون برسن تازه اگر بتونن ويزا بگيرن.الان هم كه اوضاع سفارت خانه هايي كه ايراني ها بيشتر مي رفتن يه جورايي قاراشميشه.اينه كه ما امسال رو ناچارا بي خيال شديم اميد است كه تا سال بعد خبر اومدنشون رو همين جا بنويسم.
امروز زمستوني داشتيم كه نگو.استادمون سر كلاس عذر خواهي مي كرد مي گفت:"واقعا ببخسيد،شرمنده كه هواي اينجا اين قدر گنده.شرمنده كه هر روز صبح كه مي خواين بياين دانشگاه مجبوريد اول دماي هوا رو چك كنيد بعد هم چتر و باروني و كلاه و شال گردن بياريد و يه ساك دستي كه وقتي گرم شد و بارون قطع شد اين هارو توش بگذاريد.واقعا شرمنده كه دماي هوامون از صبح تا عصر ٤٠ درجه فارنهايت تغيير مي كنه, راستي بچه ها دقت كرديد درخت ها دارن شكوفه مي زنن ،فكر كنم ديگه اوايل ماه جون هوا ديگه خوب ميشه".اين رو كه گفت ديگه همه از خنده مرده بودن،آخه با يه حالت شعف و ذوقي مي گفت كه آدم  هم دلش مي سوخت(به حال خودمون و اون بنده خدا)و هم خنده دار بود.ماه جون يعني لا اقل يك ماه ديگه.ما كه به همون ٧ ٨ درجه بالاي صفر هم راضي هستيم ولي اميدوارم مثل امروز ديگه صفر نشه.
پ،ن: ببخشيد كه اين وبلاگ تازگي ها شده اداره هوا شناسي.آخه خيليه كه بيش از يك ماه از عيد بگذره و از شكوفه و هواي بهاري خبري نباشه.از اون جايي كه من علاقه خاصي به دوچرخه سواري دارم و اين هوا يه جورايي داره حالم رو مي گيره دوست دارم اينجا بنويسم كه سال بعد زيادي منتظر بهار نباشم .

لینک به نوشته  |   
 
  از اين در و اون در     شنبه 7 اردیبهشت1387-10:15 قبل از ظهر-دلاویزترین  
ديروز اينجا تابستون شد.دماي هوا مثل دماي وسط مرداد  حدود ٨٠ درجه فارنهايت بود و تازه يه كمي هم شرجي شده بود ،اما امروز دوباره زمستون شد و دما الان در حدود ٤٠ درجه فارنهايته.اينجا ميشه معناي هواي غير قابل پيش بيني و بي ثبات رو در بهاردرك كرد.يه ربع بارون مياد يهو آفتابي ميشه بعد باد شروع ميشه بعدش شرجي ميشه يهو شكوفه مي زنه فرداش زمستون ميشه.ديشب حدود ٤٥ دقيقه منتظر اتوبوس بودم .اولش هوا آفتابي و گرم بود.در عرض ٣ دقيقه باروني گرفت كه نگو. شانس آوردم ايستگاهي كه توش بودم سقف داشت.

اينجا بنزين شده گالني ٤ دلار و قراره كه تابستون گرانترهم بشه.طبيعت زندگي در هر كشوري اينه كه شرايط اقتصادي اون كشور اثر مستقيم روي زندگي افرادي كه در اون كشور اقامت دارند داره.اقتصاد آمريكا دچار ركود شده و گراني در مواد غذايي و ميوه و... قابل لمسه و در طولاني مدت روي زندگي تك تك ما دانشجويان هم اثر داره.حالا ما دغدغه ايران برامون كم بود اين هم اضافه شده.

لینک به نوشته  |   
 
  ياد ايام     پنجشنبه 5 اردیبهشت1387-11:45 بعد از ظهر-دلاویزترین  
اول اين مطلب و اين يكي رو بخونيد.
يك سال گذشت از روزي كه ويزامون رو گرفتيم و آماده اين سفر سخت و طولاني شديم. به همين زودي و سختي.من هنوز به دوري و جدايي و نديدن عادت نكردم هنوز چهره همه اطرافيان و دوستان جلوي چشمم هست.گاهي اوقات كه تمركز مي كنم مي تونم اون هارو درست در كنار خودم حس كنم.(اين كار رو هم مديون كسي هستم كه هم برام خيلي عزيزه و هم اينكه مي دونم اينجا رو  مي خونه و مي فهمه كه منظورم اونه)ولي فكر مي كنم بعضي هاديگه چهره ام هم فراموششون داره ميشه.هر چقدر هم كه سعي مي كنم تا با خيلي ها در ارتباط باشم نمي شه.وقت محدوده و نا خودآگاه يه سري ها از دايره ارتباطيم خارج شدن.ايران كه بوديم لااقل اتفاقي هم كه شده همديگر رو مي ديديم و تماس برقرار بود.راستي ياد اس ام اس به خير.چقدر وسيله خوبي بود براي با خبر بودن از وجود ديگران.الان  ديگه فقط اين صفحه مانيتوره و يه سري بلاگ و سايت و مسنجر كه من رو به ديگران نزديك مي كنه و چقدر بده كه بعضي ها كه دلم براشون  خيلي تنگه زياد كاري به اين دنياي مجازي ندارن و تمام ارتباطمون با هم يه تلفن چند ماه يك باره.
فكر مي كردم بهار مياد و خيلي چيزا عوض ميشه،نه كه نشده باشه ولي اون قدر نيست كه مانع دلتنگي باشه.امشب اينجا يه بارون حسابي اومد.من هم امشب مثل ابر بهار شده بودم.بلاخره ياد گذشته كردن بعضي وقت ها خطرناكه از جهت سيل و اينا مي‌گم.

لینک به نوشته  |   
 
  اجاره خانه     یکشنبه 1 اردیبهشت1387-10:7 بعد از ظهر-دلاویزترین  
امروز اينجا يكشنبه بود و معمولا روز هاي يكشنبه اپن هاوس دارن.يعني در خانه هاي اجاره اي بازه و ملت در يه ساعت مشخصي مي تونن برن و بازديد كنند.ما هم چون ٣ ماه ديگه قرارداد خونمون تموم ميشه و مي خوايم جا به جا بشيم رفتيم ببينيم چه خبره و اوضاع و احوال اجاره در چه حاله.
فكر مي كنم اگر اشتباه نگفته باشم حدود ١٥ ١٦ تا خونه رفتيم ديديم كه هيچ مزيتي نسبت به خونه خودمون نداشتن و حدود ١٠٠ يا ٢٠٠ دلار هم گرون تر بودن.
اينجا همون طور كه خيلي ها شنيديد مي گن خانه ها مبله است يعني گاز و يخچال و كابينت و در بعضي موارد ماشين ظرف شويي روي  اجاره خود خونه به حساب مياد.معمولا هر ساختمان يه لاندري داره كه محل همون ماشين لباس شويي و خشك كن هست و بعضي خونه ها هزينه اجاره با آب و گاز و گرمايش و سرمايشه و اينترنت پر سرعته و بعضي هم اين طور نيست.پاركينگ براي ماشين هم جداست كه معمولا اگر سرپوشيده باشه بين ٥٠ تا ٧٥ دلار و اگر نباشه ٢٠ تا ٤٥ دلاره.بعضي خونه ها اتاق ورزش دارن و استخر و اتاق مهمان و خيلي ها هم اين هارو ندارن.خونه هاي نزديك داون تاون و دانشگاه معمولا الكي گرونن .بعضي خونه ها بدجوري بو ميدن و ميگن علتش هم چوبي بودن ساختمان هاست.اكثر ساختمان هاي منطقه نزديك دانشگاه قديمي هستن و توي بعضي هارو بازسازي كردن و مثل خونه نو و تر و تميز به نظر ميان و بعضي ها هم نه مثل خونه هاي  زمان جنگ جهاني هستن.كلا هزينه اجاره يك آپارتمان١ خوابه خيلي خيلي كوچك در فاصله ٣ ٤ كيلومتري دانشگاه از  ٥٥٠ شروع  ميشه و اگر يه كم فقط يه كم بزرگتر و جادار تر بخواي با همين اجاره همون جنگ جهاني ها رو بهت ميدن.يه دانشجو هم اينجا توي دانشگاه اگه ‏TA باشه فوقش ٧٠٠ دلار ميدن.خلاصه خودتون يه حساب كتاب بكنيد و ببينيد كه اوضاع اينجا نه تنها بهتر از ايران نيست بلكه از جهاتي بدتر هم هست.ممكنه يه عده اي فكر كنن كه وضعيت زندگي دانشجويي در اينجا خيلي خوب و بي دغدغه است و دانشجو ها هم كاري جز خوش گذروني ندارن ولي واقعيت ها چيزهاي ديگري است كه هر كس خودش بايد تجربه بكنه.
خلاصه سال قبل در عرض يه روز تونستيم يه خونه پيدا كنيم كه براي شروع قابل تحمل باشه و كارمون رو راه بندازه.آب وگرمايش روي اجاره بود و پاركينگ هم نداشت.توش هم خيلي قديمي به نظر نميومد.پول برق را بايد مي پرداختيم يول گاز جدا.خدا رو شكر اين ٩ ماهه اول زندگيمون رو اينجا بوديم ولي چون جامون خيلي كوچكه مي خواستيم يه جاي بهتر بريم كه امروز حال من كه خيلي گرفته شد.
اجاره ها زياد و خانه ها به دردنخور.پول آب و برق و گاز و تلفن را بايد بدهيم لاندري وتلفن و اينترنت و پاركينگ جدا.قيمت ها بدون هيچ قانون مشخصي متفاوت و زياد بودن.
خلاصه ما مونديم و همين خونمون،اميدوارم تا ٣ ماه ديگه يه جاي مناسب پيدا كنيم.

لینک به نوشته  |   
 
  روزمرگي ها     چهارشنبه 28 فروردین1387-6:15 بعد از ظهر-دلاویزترین  
دماي هواي امروز با ديروز فكر مي كنم لا اقل ١٥ درجه سانتيگراد فرق داشت.من هم خوشحال با دوچرخم راه افتادم كه ييهو نزديك خونه زنجير چرخ در اومد و من موندم و دوچرخه و كلاسي كه نيم ساعت بعدش شروع مي شد.توي ايستگاه اتوبوس نشستم و سعي كردم زنجير رو درست كنم ولي نمي شد كه نمي شد.تمام دستم و لباسم كه كرم رنگ هم بود سياه و روغني شده بود.حتي نمي تونستم گره روسريم رو سفت كنم كه باد نبره.كساني هم كه تو ايستگاه بودن مثل بوق وايساده بودن و نگاه مي كردن،اين اينديويژوال بودنشون منو كشته.خلاصه به هر زور و ضربي  كه بود اومدم خونه و دستام رو شستم و لباسم رو عوض كردم ،تازه اون موقع فهميدم كه زنجيره درست شده بوده و من فكر مي كردم درست جا نرفته.خلاصه روز از نو و روزي از نو.(اين مساله دوچرخه هم دردسري شده براي ما.از اونجايي كه سال قبل دو تا دوچرخمون رو از توي پاركينگ دزديدن،امسال مي ترسيم و ٣ طبقه دوچرخه ها رو مياريم بالا و توي خونه نگه مي داريم).وقتي رسيدم كلاس درست ساعت ١ بود.

مساله دست دادن هم مساله اي است اينجا براي ما.اما امروز يه چيزي فهميدم كه كلي كارم رو راحت كرد.ظاهرا در فرهنگ آمريكايي بزرگتر به كوچكتر و زن به مرد دستش رو دراز مي كنه براي دست دادن.البته توي روابط دوستانه و صميمي ديگه ترتيب خاصي وجود نداره.در روابط رسمي تر بايد اينگونه رفتار كرد و هر كس هم كه غير از اين عمل كنه حمل بر بي ادب بودنش ميشه.نكته اينه كه اينجا در خيلي از موارد آقايون خواستن كه دست بدن و من دست ندادم و تازه طرف يه نگاهي كرده و علت رو متوجه شده.اما  امروز فهميدم كه اون آقايون آداب معاشرت بلد نبودن و به قول استادمون مامانشون خوب تربيتشون نكرده.اصولا اگر من دستم رو دراز نكنم اون ها مودبانش اينه كه دستي دراز نكنن.بعضي از مراجع تقليد هم در اسلام دست دادن مرد مسلمان رو با زن غير مسلمان از همين جهت صحيح مي دونن كه مي گن  با زني كه خودش دستش رو دراز مي كنه دست دادن جايز هست.ولي مثلا من كه اين كار رو نمي كنم اون مرد بايد متوجه بشه كه من يه حريم خصوصي دارم كه به هر دليلي نمي خوام بشكنمش.

پ.ن:راستي كسي مي دونه چطور مي تونم لكه هاي سياه روغني رو از روي لباسم پاك كنم؟

لینک به نوشته  |   
 
  هنر زندگي كردن     شنبه 24 فروردین1387-1:15 قبل از ظهر-دلاویزترین  
چند روز پيش منتظر اتوبوس بودم كه يه صحنه قشنگ بهاري ديدم.بين يه عالمه خار و خاشاك اين گل هاي جوونه زده اي كه در زير مي بيند توجهم رو جلب كرد.دوربين عكاسي هميشه همراهمه مثل برق گرفته ها سريع درش آوردم و با هيجان آماده عكس گرفتن كردمش.آدم هايي كه مثل من منتظر اتوبوس بودن يه نگاه غريبي بهم كردن كه بابا اين چهارتا برگ و گل اينقدر برات قشنگه كه مي خواي ثبتش كني؟حتما برام ارزش داشته كه اين كار رو كردم.از اون جهت كه با اين كار سرماي زياد هوا و باران شديدي كه سر تا پام رو خيس كرده بود تحت الشعاع اين صحنه قشنگ قرار دادم و در طي روز هم با چند بار ديدن عكس ها به خودم گفتم اين هم بهار كه منتظرش بودي،اومد.برو خوشحال باش.





هر كسي توي زندگيش لحظه هاي سخت و خسته كننده و آزار دهنده اي داره كه اين شرايط از فردي به فرد ديگر متفاوته.هم از نظر جنس اون لحظه هاي سخت و هم از نظر چگونگي كنار امدن با چنين شرايطي.
ما هم ٩ ماهي ميشه كه داريم يه زندگي سخت توام با لذت رو تجربه مي كنيم ولي كمتر شده از شرايط سخت زندگي در اينجا بنويسم.شايد يه دليلش روحيه اي هست كه دارم .دوست ندارم هميشه نيمه خالي ليوان رو ببينم.دوست دارم زندگي كنم هرچند اون زندگي پر از سختي و مشقت باشه.دوست دارم چيزهاي قشنگ خيلي خيلي كوچكي كه در اطرافم مي بينم سهم بزرگي در روحيه دادن به من داشته باشن.دوست دارم همين اتفاقات كوچك دور و برم من رو به زندگي كردن دور از خانوادم اميدوار كنند.دوست دارم مثبت بي انديشم و از اين لحظه هاي جووني و زندگيم لذت ببرم.دوست ندارم زندگي رو به خودم و همسرم جهنم كنم.
بعضي وقت ها شده كه نتونستم جنبه مثبت بعضي اتفاقات رو در نظر بگيرم و احساسات و دلتنگي بر من غلبه كرده ولي در كل فكر مي كنم اين آدم ها هستند كه لحظه هاي زندگي خودشون رو رقم مي زنن چه خوب و چه بد و من از روزي كه پامو توي اين سرزمين گذاشتم و زندگي مشتركم با احسان رو شروع كردم تصميم گرفتم كه با وجود همه سختي ها ،چند سالي كه از بهترين سالهاي زندگيمون كه همون جوونيمون باشد رو در اينجا هستيم به معناي واقعي زندگي كنيم .نيمه پر ليوان رو ببينيم.و به اين هم افتخار مي كنيم كه داريم خودمون رو با شرايط زندگي در اينجا وفق مي ديم .
پ.ن: به به ديروز برف اومد.١٢ آوريل،٢٤ فروردين.خوشم مياد از اين هوا شناسيشون.


لینک به نوشته  |   
 
  از اين در و اون در     دوشنبه 19 فروردین1387-4:39 بعد از ظهر-دلاویزترین  
١)ديروز و پريروز هوا اتفاقي خوب شده بود.خوب كه مي گم حدود١٠ يا ١٢ درجه بالاي صفر بود.همون طور با اغاز فصل بهار همه چيز سبز و زنده ميشه ما آدم ها هم زنده و پر انرژي مي شيم.هفته گذشته از دانشگاه ٢ تا دوچرخه گرفتيم،٣ روز هم سعي كردم باهاش برم دانشگاه ولي اينقدر سرد بود كه فعلا تا بهتر شدن هوا بي خيال شدم.هنوز خبري از گل و شكوفه نيست ولي هفته پيش اولين اثر بهار رو ثبت كردم كه عكسش رو در پايين مي بينيد.اينجا ٤ فصل رو به صورت خيلي خيلي پررنگ لمس مي كنيم.از زمستان برفي و سرد و طولاني گرفته تا بهار پر شكوفه و باراني و كوتاه مدت.



٢)روز شنبه باغ وحش ميلواكي رايگان بود،ما هم از فرصت استفاده كرديم و يه سري به اونجا زديم.بزرگ بود از باغ وحش هاي ايران كه خيلي بهتر.حيوان هايي رو ديديم كه animal kingdom ديزني هم اونارو نداشتند،مثلا خرس قطبي ،پاندا، كانگورو ، كوآلا،يا گوزن شمالي .در كل بد نبود،فكر كنم ديگه حالا حالاها باغ وحش نريم.










لینک به نوشته  |   
 
  فرودگاه امام     سه شنبه 13 فروردین1387-10:35 بعد از ظهر-دلاویزترین  
اين چند روزه حسابي سرم شلوغ بود،يه چيزي پيش اومده بود كه مي خواستم تا قطعي نشده خبرش رو ندم.امروز ديگه قطعي شد،روز ٣١ مي كه فكر مي كنم ١١ خرداد باشه دارم ميام ايران.امروز بليطمو كانفرم كردم.دوري سخته و تحملش سخت تر،من كه ديگه كم آوردم.حالا اميدوارم برگشتنم خيلي طول نكشه.احسان هم به خاطر سربازي نمي تونه بياد،كاش مي شد با هم بر مي گشتيم ايران.در هر صورت وعده ما فرودگاه امام.دلم براي همه حسابي تنگ شده.
پ.ن: از همه دوستان عذرخواهي مي كنم كه با احساساتتون بازي كردم. هرچند دروغ به اين مهمي روي احساسات خودم هم اثر داشت.دلم ايران رو خواست.كاش حالا واقعا مي تونستم لااقل سالي يه بار بيام يه سري بزنم ولي حيف.ماييم و اين آمريكاي جهان خوار.آش كشك خاله شده برامون.ببخشيد من آدم خوبي بودم دروغ نمي گفتم سرم به كار خودم بود ولي جو گير شدم و ديگر هيچ.

لینک به نوشته  |   
 
  زمستان را در بهار تجربه كنيد     پنجشنبه 8 فروردین1387-3:5 بعد از ظهر-دلاویزترین  
برف برف برف.آخه با اين همه سرما و برف چه طور ميشه موج مثبت فرستاد؟؟؟
نيازمند انرژي هاي مثبتتان هستيم.عكس شكوفه و گل هم مي پذيريم.

لینک به نوشته  |   
 
  عيد نبوت     دوشنبه 5 فروردین1387-10:5 قبل از ظهر-دلاویزترین  
ميلاد پيامبر اكرم رو تبريك مي گم،اينجا كه اومديم نسبت به بعضي چيزهاي مذهبي تعصب بيشتري پيدا كردم.مثلا يكيش همين اهميت دادن به مراسم هاي مذهبيمون هست.اين مسيحي ها رو مي بينم كه براي كوچك ترين مناسبتشون كلي اهميت قائلند طبيعي مي دونم كه تو كشور ما هم براي ١٧ ربيع و مبعث و نيمه شعبان و عيد غدير و عيد فطر و محرم و...ارزش هايي قائل باشن.فقط كاش اين اهميت دادن ها در كشور ما در جهت استفاده ابزاري نبود.در هر صورت من و احسان با بيشتر اين مناسبت ها خاطرات شيرين و سرنوشت سازي داشتيم كه اهميت موضوع رو برامون دو چندان مي كنه.
پ.ن:جاي ما رو هم توي عروسي خالي كنيد.

لینک به نوشته  |   
 
  Norouz     شنبه 3 فروردین1387-0:6 قبل از ظهر-دلاویزترین  
امروز همان طور كه قبلا گفتم طبق معمول بيشتر جمعه ها رفتيم خونه تام و گلندا .سفره هفت سين رو هم برديم و يكي از بچه ها هم يه پرزنتيشن در مورد نوروز اجرا كرد و توضيحاتي در مورد قدمت تاريخ ايران،تخت جمشيد، مراسم مربوط به سال نو (خانه تكاني ،٤ شنبه سوري، سفره هفت سين ،تحويل سال، ١٣ به در)در ايران و برخي كشور هاي ديگه توضيح داد.من هم دو تا كتاب از مناظر ايران بردم كه تا تنور داغه يه چيزهايي رو بچسبونيم مثلا اينكه يه تصوير درست از ايران داشته باشن و فكر نكنن كه طبيعت ايران منحصر به صحراهاي سوزانه.چقدر هم كل اين مراسم خوب و موثر بود.يكي ديگه از دوستان ايراني هم كه پيانيست ماهري هست چند قطعه موزيك زد و براي اين دوست هاي آمريكايي فال حافظ هم گرفتيم.در آخر هم با آجيل هاي مشكل گشاي چهارشنبه سوري كه براشون پرزنت كرده بوديم از خودشون پذيرايي كردن.
پ.ن١:نكته جالب اين بود كه امروز ٢ فروردين مصادف بود با گود فرايدي يعني روزي كه معتقدند كه حضرت مسيح كشته شده ، ١ شنبه عيد پاكه و دو شنبه هم ميلاد پيامبر ما حضرت محمد (ص) كه ما(مسلون ها و مسيحي ها) هر كدوم از ظن خودمون جشنمون رو گرفتيم.
پ.ن٢:امروز از صبح برف سنگيني اومد كه اينجارو مثل كريسمس سفيد پوش كرده.اين دومين برف سنگيني بود كه امسال تجربه كرديم.در عرض چند ساعت عمق برف به بيشتر از نيم متر در بعضي قسمت هاي شهر رسيد.
خيابان ها بسته شدند و كار اتوبوسراني هم مختل شد.اين هم اولين برف بهاري ما بود.به شكوفه ها به باران برسانيد سلام مارا.






اون دو تا كه از همه سنشون بيشتره تام و گلندا هستند.


لینک به نوشته  |   
 
  هفت سين     پنجشنبه 1 فروردین1387-11:52 بعد از ظهر-دلاویزترین  
ديشب به مناسبت تحويل سال ١٣٨٧، دوستان ايراني منزل ما بودند.جاي خانواده هامون و دوستاي ايرانمون خيلي خالي بود.٣ تا متاهل بوديم و ٤ نفر هم مجرد بودند كه ايشالا به زودي يكي ديگه هم به جمع متاهلين خواهد پيوست.احسان در مورد جزئيات برنامه ديشبمون توضيحات خوبي داده.جمع خوبي بود ،درسته كه دوريم ولي لااقل ٤ تا دوست درست و حسابي اينجا داريم كه دلمون بهشون خوش باشه.
اين هم چند تا عكس از ٧ سين ما:







لینک به نوشته  |   
 
  خداحافظ ٨٦     چهارشنبه 29 اسفند1386-0:29 قبل از ظهر-دلاویزترین  
١)امروز يكي از دوستان  آمد دنبالمون و با هم به ٤شنبه سوري ايراني ها رفتيم.پات لاك بود و هر كسي يه چيزي آورده بود.بيرون از ساختمان هم آتش روشن كرده بودن و موزيك هم به راه بود.شب خوبي بود جاي همه هم خيلي ي ي ي  خالي بود.پارسال در چنين روزي كيش بوديم .يادش بخير اراذل و اوباش كيش همه در اسكله تفريحي جمع شده بودندو چه سر و صدايي هم راه انداخته بودن.شايد امسال اولين ٤ شنبه سوري بي سر و صدا و امن رو تجربه كرده باشيم.
٢)فردا شب به وقت ما ساعت ١٢.٤٨ شب سال تحويله،يعني به عبارتي درست زمان سال تحويل ايران.ما هم اينجا با دوستان ايراني در منزل ما دور هم هستيم.ديشب هم تا نصفه شب مشغول شيريني درست كردن بودم .
٣)پيشاپيش عيد همه مبارك.دوستان و بستگاني كه وبلاگ رو مي خونند بدانند كه حتما باهاشون تماس مي گيريم ولي ممكنه يه كمي ديربشه چون اينجا از فردا تلفن زدن تقريبا غير ممكنه.خط ها اشغال و ملت هم مشتاق.
٤)سال ٨٦ هم خوب بود و هم بد. هر چند كه ما رو از خانواده و دوستاي عزيزمون دور كرد ولي در هر صورت بدي هاشو به خوبي هاش مي بخشيم و حلالش مي كنيم.اميدواريم ٨٧ از خجالتمون در بياد.

لینک به نوشته  |   
 
  از اين در و اون در     یکشنبه 26 اسفند1386-8:22 بعد از ظهر-دلاویزترین  
١)چند روز پيش براي كاري به شيكاگو رفتيم.جمعا ٥ يا ٦ ساعت اونجا بوديم.هوا بسيار عالي بود. بهار به شيكاگو هم رسيد كه به ميلواكي نرسيد.ديروز اينجا هوا خوب شده بود .مي خواستم بيام و خبر رسيدن بهار رو بدم كه امروز دوباره زمستوني شد .ترجيح مي دم حالا حالاها از اين هوا تعريف نكنم.
٢)تعطيلات بهاره از جمعه شروع شد.طبق روال هر هفته رفتيم منزل تام و گلندا.بهشون پيشنهاد سفره هفت سين داديم و كلي هم استقبال كردند.قراره هفته ديگه سفره هفت سينمون رو اونجا هم پهن كنيم و فرهنگ خودمون رو تا جايي كه ميشه معرفي كنيم.بعد از خانه آقاي ماير با دوستان ايراني منزل يكي ديگه از بچه ها جمع شديم و تقريبا تا ٢ شب اونجا بوديم.اينجا  هم دور هم جمع شدن روحيه دهنده و مثبته.
٣)با چند تا از بچه هاي جديد قرار گذاشتيم كه بريم مال.در همون يكي دو ساعتي كه اونجا بوديم همه دانشجوهاي ايراني مقيم ميلواكي رويت شدند.در يكي از فروشگاه ها چند نمونه لباس عروس گذاشته بودند كه اون روز شوي عروس و داماد داشتند.چند تا دختر لباس عروس ها رو با آرايش كامل مو و صورت پوشيده بودن و مشغول رقص با اقايون داماد كت و شلواري بودند.اين هم يه جور تبليغ براي كالاهاشون.
٤)براي ٤ شنبه سوري هم همه ايراني هاجايي خارج از شهر قرار دارند ولي ما به علت نداشتن ماشين فكر نمي كنم كه بتونيم بريم.
٥)عيد نوروز هم كه طبق معمول هميشه، ايراني ها جشن دارند و به قول خودشون بزن و بكوب.كيه كه از شاد بودن خوشش نياد ولي كاش زنونه مردونه رو جدا مي كردن كه ما هم راحت باشيم و بتونيم بريم و خوش باشيم.به قول رضا مارمولك حيف كه اسلام دست و بال مارا بسته است.
٦)امروز مشغول پياده روي بوديم كه احسان مي گفت بو كن ببين بوي چي مياد؟ هي تلاش كردم ولي هيچ بوي خاصي حس نكردم.گفت بابا بوي عيد مياد،حس نمي كني؟؟؟ گفتم نه ه ه ه ه .آخي ببين مجبوريم بوي عيد رو به خودمون تلقين كنيم.آخه كجاي اينجا بوي عيد ميده؟تپه هاي برف؟هواي سرد؟؟؟؟؟؟خداييش فقط اگه خلوتي خيابون ها و تميزي هوا رو در نظر بگيري ميشه شبيه عيدهاي تهران.
٧)امروز رفتيم سنجد و سمنو خريديم ١٠٠ گرم سمنو با ١٠ تا دونه سنجد شد ٥ دلار.امان از دست اين گروني ايران كه به اينجا هم سرايت كرده.
٨)الان در آنتراكت وسط خانه تكاني هستم كه دارم اين مطالب رو مي نويسم. خوبي خونه نقلي و جمع و جور با چند تا وسيله ضروري زندگي موقع خانه تكاني معلوم ميشه.يه روزه ميشه خونه رو حسابي تكوند.

لینک به نوشته  |   
 
  پت و مت     سه شنبه 21 اسفند1386-9:8 قبل از ظهر-دلاویزترین  
١)ديروز بعد از ناهار با احسان تصميم گرفتيم كه به mayfair mall بريم.تا اونجا حدود ١ ساعت با اتوبوس راه هست.ما ساعت ٤ حركت كرديم،وسط هاي راه كه بوديم يادمون اومد كه امروز يك شنبه است و معمولا همه جا ساعت ٥ تعطيله.خلاصه كلي حالمون گرفته شد و گفتيم اشكال نداره مي ريم اگه بسته بود بر مي گرديم.يه ذره ديگه كه رفتيم چشمم به بالاي صفحه مانيتور افتاد و ديدم كه ساعت ٥.٣٠ هست.تازه اون موقع يادمون اومد كه مثلا قرار بود ساعتمون رو از ديشب يه ساعت بكشيم جلو.خلاصه ديگه مطمئن شديم كه برسيم همه جا تعطيله اما خوشبختانه تا ٧ باز بودن و تونستيم يه چرخي بزنيم.

٢)دلم مي خواست اين روزا ايران بودم.دلم براي ترافيك هاي شب عيد يه ذره شده.يادش به خير هر سال نزديك هاي عيد كه مي شد با برادرهاي عزيزم مي رفتيم دنبال وسايل سفره هفت سين.معمولا سبزه رو هم آماده مي خريديم.اما امسال همه چيز كار دست خودمه.از سبزه گرفته تا شيريني.اينجا از حال و هواي شب عيدش فقط تعطيليش(اسپرينگ برك) هست و سفره هفت سين خودمون و البته پيك نوروزي.نمي دونم اينجا كسي عيد ديدني مي ره يا نه.ولي برنامه ٤ شنبه سوري و ١٣ به در به راهه.

لینک به نوشته  |   
 
  ما آدم ها     سه شنبه 14 اسفند1386-4:11 بعد از ظهر-دلاویزترین  
چند روز پيش يه ميل از يه دوست دريافت كردم كه متنش رو در زير ميارم:

دكتر علي شريعتي انسان ها رو به ٤ دسته تقسيم كرده است:
١-آناني كه وقتي هستند هستند و وقتي نيستند هم نيستند.
٢-آناني كه وقتي هستند نيستند و وقتي نيستند هم نيستند.
٣-آناني كه وقتي هستند هستند و وقتي نيستند هستند.
٤-آناني كه وقتي هستند نيستند و وقتي نيستند هستند.

خيلي دوست دارم بدونم كه من در كدوم يك از اين گروه ها هستم.از كليه كساني كه اين مطلب رو مي خونن و من رو هم مي شناسن تقاضا دارم كه نظرشون رو بنويسند.توضيح هر كدوم رو بعد از اينكه نظر داديد مي نويسم.
  

لینک به نوشته  |   
 
  از آبعلي تا نمايشگاه پوشاك بهاره     یکشنبه 12 اسفند1386-11:40 بعد از ظهر-دلاویزترین  
١)جمعه با احسان و بچه هاي دپارتمان رفتيم اسنو تيوبينگ (همون ليز بازي خودمون).ياد سال پيش دانشگاهي افتادم كه با استاد زمين شناسي مدرسه رفتيم از سد لتيان ديدن كنيم در راه برگشت از آبعلي رد مي شديم و كلي با بچه ها روي مخ معلممون كار كرديم كه بخشي از اردو همين بازديد از پيست اسكي آبعلي باشه و كارمون نتيجه دادو بقيه كلاس هاي اون روز رو هم كنسل كرديم و به پيست آبعلي رفتيم و كلي سورتمه سواري كرديم.خدا رو شكر اتفاقي براي كسي نيفتاد چون مدرسه خيلي نگران رضايت نامه هاي نداشتمون براي اسكي بود و مي گفت اگر اتفاقي بيفته جواب پدر مادرهاتون رو كي مي خواد بده.وقتي برگشتيم مدرسه كلي دل بچه هاي رياضي رو سوزونديم كه دلتون بسوزه ما رفتيم اسكي و خلاصه صداي اون هارو هم در آورديم وقرار شد هفته بعدشم دوباره بريم.يادش به خير چه قدر خوش گذشت.اما دفعه دوم يكي از بچه هاي رياضي افتاد و عينكش شكست و صورتشم يه مقدار زخمي شد و خدا رو شكر مشكل جدي اي نبود .چند تا عكس مي خواستم بذارم كه آپلود نشد.انشاالله بعدا مي ذارمشون.

٢)ديروز باز هم با دپارتمان ما رفتيم بيرون اين بار ،نمايشگاه دائمي پوشاك بهاره(outlet).معمولا در اخر هر فصل تخفيف هاي خيلي خوبي مي خوره.ما هم به نيت زمستان سال بعد رفتيم و چند تا چيزي كه نياز داشتيم رو تهيه كرديم.مثلا يه كيفي كه قيمت واقعيش ١٥٠ دلار بود با ٢٠ دلار مي شد خريد و يا پليوري كه قيمت واقعيش ١٠٠ دلار بود ٥ دلار بله درست ديديد پنج دلار قيمت خورده بود.اينجا همون طور كه قبلا هم گفتم قيمت واقعيشون ساختگي نيست.من خودم در خيلي از موارد چند بار قبل و بعد از تخفيف چك كردم و ديديم كه مثل ايران خودمون خالي بندي نيست و واقعا تخفيف اساسي خورده.اينجا براي آدمي مثل من كه تو ايران اصل اهل چونه زدن براي پايين آوردن قيمت نبودم خيلي خوبه.خودشون مثل بچه آدم قيمت ها رو مي شكنن و ما هم ازش استفاده مي كنيم.لذت خريد بعد از اين تخفيف ها وصف نا كردنيه ،اون هم براي من كه يه اصالت اصفهاني هم دارم واز زرنگي كردن خوشم مياد.مي تونم با يه ذره برنامه ريزي اجناس مورد نياز رو با ١٥ تا ٢٥ درصد قيمت اوليه تهيه كنم و از اين زرنگي كلي خوشحال باشم.البته خود امريكايي ها هر چيزي رو به فصل خودش مي گيرند و خيلي تو كار تخفيف نيستن.خارجي هاي ديگه هم به اندازه ما ايراني ها حواسشون جمع نيست.حالا ما تازه ظاهرا هنوز كاركشته نشديم.دوستاني كه سابقه بيشتري دارن خريد هاي بهتري هم مي كنن.

لینک به نوشته  |   
 
  جشن تولد     دوشنبه 22 بهمن1386-0:33 قبل از ظهر-دلاویزترین  
امروز تولدمون به خوبی و خوشی برگزار شد.این هم چند تا عکس

 

کیک تولدی که درست کردم.(با تشکر از نوشین عزیز که راهنمایی خوبی به من کرد)


دسته گلی که ناتی عزیز برامون فرستاد:


(این هم خود جشن تولد)

 


لینک به نوشته  |   
 
  White Birthday     شنبه 20 بهمن1386-0:43 قبل از ظهر-دلاویزترین  
يه سال ديگه گذشت.اما امسال با سال هاي قبل خيلي فرق داشت.احساس مي كنم به اندازه چند سال بزرگ تر شدم. زندگي مشترك بزرگ ترين تجربه زندگيم در ٧ ماه از اين سال پر تجربه رخ داد و تجربه بزرگ ديگه دوري از ايران، خانواده و دوستانم بود ، همون هايي كه امسال به جاي خودمون با عكسمون برامون جشن تولد گرفتن.همون هايي كه از راه دور من رو شرمنده خودشون كردن و به يادم بودن.همون دوستاي دبيرستانم كه بعد از دانشجو شدنمون هر سال تولدم رو برام جشن مي گرفتن(يه سال مشهد‏، يه سال خونه هانيه ، يه سال خونه الهام ‏، يه سال خونه منا ‏‏ ، يه سال هم خانه خودمون )يادش به خير.پارسال نوشتم هوار تا تولد همين هارو مي گفتم.

در اين جا از همه تشكر مي كنم :از احسان عزيزم همسفر من در مسير پر پيچ و خم زندگي، از خانواده هامون، از ناتي عزيزم كه دسته گل قشنگي كه برام فرستاده بود واقعا سورپرايزم كرد،از عمه ها و عمو هام و بر و بچشون .از مهتا و فيروزه ، منا ‏ و لي لاي عزيز ‏ ، مهناز و ليلا دوستاي خوبم در اين ديار غربت ، بنفشه و طاهره و همه كساني كه به يادم بودن و با تبريكشون شروع يه سال ديگه رو برام قشنگ تر كردن.

كم كم دارم به ربع قرن زندگي نزديك مي شم.چه زود مي گذره.انگار همين ديروز بود كه به دنيا اومدم.اون روز هم به گفته شاهدان ماجرا ،برف سنگيني اومده بود .فكر كنم اصطلاح "وايت كريسمس" رو د ميشه به "وايت برث دي "در مورد من تغيرش داد.

اما نكته مهم اينه كه ما هنوز جشن تولد نگرفتيم علتش هم اينه كه من و احسان تولدمون ٣ روز با هم فرق داره و مي خوايم بين اين دو روز رو جشن بگيريم وهم اينكه مي خواستيم آخر هفته باشه كه گرفتار درس و دانشگاه نباشيم.خلاصه يك شنبه تولد داريم ، هر كي دوست داشت مي تونه تشريف بياره .مي خوام يه كيك خامه اي درست كنم اگه خوب از آب در اومد حتما عكسش رو مي گذارم.



لینک به نوشته  |   
 
  بارش برف بي سابقه در آمريكا     پنجشنبه 18 بهمن1386-11:1 قبل از ظهر-دلاویزترین  
از پريشب بارش برف شروع شده و ديروز به اوج خودش رسيد.مدارس و دانشگاه ها تعطيل شد.اتوبوس راني هم ساعت ٥.٣٠ بعد از ظهر تعطيل كرد.به هيچ عنوان از در خونه نمي شد بيرون رفت.همون برف هاي افقي و بادهايي كه قبلا گفتم حضورشون مستدام بود.به اندازه ٥ دقيقه براي گرفتن عكس و فيلم از خونه خارج شديم ولي چه خارج شدني...كاملا باد آدم رو از جاش بلند مي كرد و اصلا نمي شد چشم هارو باز نگه داشت ،تا خونه رو با احسان مثل عزيزان روشن دل آمديم بااين تفاوت كه موقع از خيابان ردشدن تقلب مي كرديم و يه كوچولو چشم هامون رو باز مي كرديم.دوستانمون كه سابقه چندين زمستون رو اينجا دارند مي گفتن تا حالا همچين چيزي نديده بودن.اين هم از شانس ماست.ارتفاع برف در كنار خانه ما امروز به نيم متر رسيد.اينجا به محض اينكه برف مي اومد سطح خيابان رو پاك مي كردن ولي اين دو روزه نتونستن .هر كار مي كنن دوباره اضافه ميشه.الان مرز پياده رو و خيابان رو نميشه تشخيص داد.
فيلم گرفتم كه ببينيد چه خبر بوده ولي توي گوگل پيج آپلود نميشه.غير از يوتيوب كه براي ايران فيلتره كجا ميشه فيلم قرار داد؟
اين هم خبر مرتبط :تابناك
اين هم متن خبر براي فيلتري ها.


لینک به نوشته  |   
 
  از اين در و اون در     جمعه 12 بهمن1386-0:43 قبل از ظهر-دلاویزترین  
١) يه دو هفته اي هست كه كلاس هام شروع شده.تا حالا از آنچه كه فكر مي كردم بهتر بوده .تجربه همكلاسي بودن با كره اي ها ‏ و فرانسوي ها و مكزيكي ها و تركيه اي ها و تايواني ها خيلي ارزشمنده.
يه استاد آمريكايي داريم كه قبل از انقلاب به ايران سفر كرده بوده و يه چند تا لغت گزينش شده فارسي هم به خاطرش سپرده .مثلا براي تشكر كردن ميگه متشكرم و سلام رو هم زياد به كار مي بره.خداحافظي رو هم من يادش دادم.
ديروز اين استادم مي گفت سال ١٩٧٢ كه به ايران سفر كرده ، شيراز و پرسپوليس (تخت جمشيد) و اصفهان رو ديده.مي گفت چقدر اصفهان شهر زيبايي بود .در حال حاضر سينماهاي اينجا فيلم پرسپوليس رو اكران مي كنند و اين استاد مي گفت كه ديده و ما هم شايد به ياد جشنواره فجر سال قبل كه هر روز با احسان به سينما مي رفتيم امسال هم همين فيلم رو بريم و ببينيم.

٢)امروز ظهر هم خونه يه دوست آمريكايي به صرف چاي دعوت بودم كه اسمش كلي هست.هم سن مامانمه و بچه هاش دبستاني هستند اهل ايالت آلاباماست.يه دو ساعتي با هم گپ زديم.خيلي به ايراني ها علاقه منده و غذاهاي ايراني رو هم خيلي دوست داره . يه جاي جواهري خاتم كاري شده هم بهش هديه دادم و كلي ذوق زده شده بود و مي گفت ااااا چقدر قشنگه.اسمش چيه؟گفتم صنايع دستي اصفهانه و بهش مي گن خاتم.به كسي هم كه اين رو درست مي كنه مي گن خاتم كار.اون هم سعي مي كرد خوب اين هارو ياد بگيره تا به بچه هاش و همسرش توضيح بده كه اين چيه ولي خ رو نمي تونست درست تلفظ كنه.خلاصه از اين ٢ ساعتي كه با هم حرف زديم تقريبا ١.٥ ساعتش رو فهميدم چي مي گه كه در نوع خودم پيشرفت بزرگي بود.

لینک به نوشته  |   
 
  آنتراکت     چهارشنبه 10 بهمن1386-10:23 قبل از ظهر-دلاویزترین  

آب و هوای اینجا جالبه.دوستان می گن اینجا این قابلیت رو داره که کافیه از هوا خوشت نیاد یه ساعت بعد همون میشه که می خوای.البته به این خوبی که می گن نیست.ولی خوبیش اینه که وسط اون سرمای وحشتناک یه انتراکت میده که می تونی یه صبح تا عصر اگه کار و درس نداشته باشی از خونه بیرون بری و به کارهای عقب افتادت برسی. دیروز صبح تا عصر دما حدود ۷ درجه بالای صفر بود وامروز درست در حال حاضر ۳۰ درجه زیر صفره. ماه پیش هم همین اتفاق افتاد و من گول هوای خوب صبح رو خوردم ولباس کم پوشیدم و تغییر دمای عصر اون روز باعث شد که یه سرمای حسابی بخورم و در طول سفری که رفته بودیم همش مریض باشم.علت تغییر ناگهانی هوا بادهایی هست که میاد و چون شهر ما در کنار دریاچه میشیگانه و کوهی هم نداریم ،سوز و سرمای کانادا روی اینجا اثر بسیار زیادی مي گذاره به اصطلاح اینجا به یك باد بنده.

 

اين هم تصوير پنجره يخ زده خانه:



لینک به نوشته  |   
 
  كيفت كوكه؟     سه شنبه 2 بهمن1386-10:49 بعد از ظهر-دلاویزترین  

چند وقت پیش توی خونه تام داشتم با یه دوست ایرانی صحبت می کردم که یه چینی پرید وسط حرفمون که ااااا شما از یه کشورید و ما هم گفتیم بله .بعد این آقا گفتش که به زبان شما Hello چي ميشه ؟ گفتم ميشه سلام .گفت شما به professor چي ميگيد؟گفتيم استاد .بعد گفت مثلا ميگيد :استاد،سلام؟(البته لهجه چيني هم خودتون بهش اضافه كنيد)گفتيم رسمي ترش اينه كه بگي سلام استاد.بعد يهو دو زاري من افتاد كه اين آقا براي استاد ايراني دانشكدشون كه خيلي هم خرش ميره مي خواد پاچه خاري بفرمايد.قضيه رو به اين دوستم گفتم و خلاصه تصميم بر اين شد كه درست حسابي يادش بديم چي بگه.در مورد احوال پرسي كردن هم سوال كرد دوستم گفت بگو :خوبي ؟من گفتم نه بده بگو حالتون خوبه ؟اين چيني بيچاره هم گيج شد و ترجيح داد همون خوبي را به كار ببره.حالا تلفظش ديگه آخره خنده بود.در همين گير و دار يكي ديگه از بچه هاي ايراني اومد و فهميد كه موضوع از چه قراره گفت براي اينكه استادت متوجه بشه كه فارسي رو خوب ياد گرفتي آخر همه اين احوال پرسي ها بگو : كيفت كوكه؟اين چيني بيچاره هم كلي خوشحال شدو ما هم به صورت فينگليش براش نوشتيم تا بتونه درست تلفظ كنه و اون هم هي تمرين مي كرد با همون لهجه چيني : سلام استاد خوبي ؟كيفت كوكه؟غافل از اينكه با گفتن اين حرف احتمالا پاچه خواري كه اثر نداره هيچ پذيرشش هم ...از اون ماجرا ٣ هفته اي مي گذره .فكر كنم الان طرف بايد چين باشه.

پ.ن: دیشب این بنده خدا رویت شد ولی اصلا به روی خودش هم نیاورد که یه روزی بهش فارسی یاد دادیم.دریغ از یه تشکر خشک و خالی.


لینک به نوشته  |   
 
  این هم از هالیدی ما...     یکشنبه 30 دی1386-7:17 بعد از ظهر-دلاویزترین  

تا حالا شنیدید که آدم از شدت سرما خسته بشه؟ من شنیده بودم ولی درک نکرده بودم.امروز خیر سرمون با احسان تصمیم گرفتیم یه ویندو شاپینگ بریم آخه از صبح نتونستیم به تفاهم برسیم که برای ناهار !!!خونه مامان من بریم یا خونه مامان احسانُ اینه که همون ویندو شاپینگ رو ترجیح دادیم.دمای هوا هم -۲۲ درجه سانتیگراد بود.خلاصه بعد از اینکه به مال رسیدیم اصلا حس و حال ویندو شاپینگ هم نداشتیم.اینقدر هوا سرد بود که تمام عضلات بدنمون خسته شده بود.خلاصه یه نیم ساعت چرخ زدیم و برگشتیم .اما چه برگشتنی .من که تا آخر آخر زمستون ترجیح می دم تو خونه بشینم و خیلی چیزا رو تحمل کنم تا اینکه یه ربع منتظر این اتوبوس های لعنتی باشم و خدای نکرده زبونم لال از سرما یخ بزنم.الان هم اینقدر خسته ام که انگار از صبح تا حالا داشتم کوه می کندم.


لینک به نوشته  |   
 
  اان شاالله آمریکایی     جمعه 28 دی1386-5:18 بعد از ظهر-دلاویزترین  

امروز یه اتفاق با مزه افتاد.مشغول صحبت کردن با یه خانم آمریکایی بودم داشتم با اطمینان تمام از آینده نزدیک صحبت می کردم که مثلا یه ماه دیگه من در فلان مرحله هستم.خانم آمریکایی با دقت تمام به حرف من گوش کرد و با یه نگاهی گفت :ان شاء الله .من و احسان از تعجب داشتیم شاخ در می آوردیم و تا چند ثانیه بدون هیچ حرفی به هم نگاه می کردیم و خانم آمریکایی هم می خندید.تا جایی که من زبان بلدم لغتی معادل همین ان شاءالله ما وجود نداره و خانم آمریکایی هم از همین اصطلاح عربی رایج بین ما استفاده کرد.


لینک به نوشته  |   
 
  از این در و اون در     چهارشنبه 26 دی1386-10:9 بعد از ظهر-دلاویزترین  

۱)بلاخره امتحانات من هم تموم شد و منتظرم ببینم که خدا در این مرحله برام چی در نظر گرفته.قابل توجه دوستانی که در ایران از شرایط بد برخی امتحانات زبان صحبت می کنند اینجا هم دست کمی از ایران نداره listening رو با یه ضبط درب و داغون پخش می کردند و در اندازه گرفتن وقت امتحان هم اصلا دقت نمی کردن و یه ۵ دقیقه ای از وقت مارو خوردن یه آب هم روش.

۲)من همیشه فکر می کردم که خواب انگلیسی دیدن برای یه فردی که زبان مادریش انگلیش نبوده امکان نداره و خیلی هم مسخره است ولی جاتون خالی یکی دو هفته پیش خودم چند شب پشت سرهم خواب انگلیش دیدم .خدمتتون عرض کنم که چیز عجیب و غریبی نیست .یه نوع خواب ناشی از افکار روزانه آدم هاست که خوب طبیعبه که کسی که در طول روز تمام فکر و ذکرش زبان انگلیش باشه میتونه توی خواب هم همون اتفاقات روز مره رو ببینه .البته این رو هم بگم که توی خواب در قدرت speaking هیچ تفاوتی با واقعیت وجود نداره و این ضرب المثل که می گن: تو خواب ببینی ُ اینجا وجود خارجی نداره .در هر صورت درست مثل واقعیت این صحبت کردن و شنیدن این زبان بیگانه آنقدر از من انرژی گرفت که جا داشت تا بعد از ظهر هم بخوابم.و یه اعتراف اینکه توی این شش ماه به اندازه این چند شب خواب ُ حرف نزده بودم.

۳)اینجا برای گرفتن گواهینامه رانندگی مثل ایران امتحان آیین نامه باید داده بشه و جزوه اش هم ۶۲ صفحه ای هست و ریز به ریزش هم انگلیش نوشته که به نظر من اصلا ارزش خوندن و وقت گذاشتن را نداره.بعد از امتحان آیین نامه و پاس شدنش یه گواهینامه موقت صادر میشه که بهش پرمیت رانندگی می گن و باهاش میشه در کنار کسی که گواهینامه اصلی رو گرفته رانندگی کرد.برای امتحان شهر هم فرد ماشین رو خودش باید بیاره و ادعاشون هم اینه که ماشینی که راه دستتون هست بیارید و باهاش امتحان بدید . تا محل برگزاری این امتحانات حدود ۱.۵ ساعت با اتوبوس از خانه ما راه هست و و این باعث شده بود که تا امروز فکر گرفتن گواهینامه نباشیم.اما بلاخره رفتیم و امتحان دادیم قسمت اول بخش علائم رانندگی بود که ۱۵ سوال داشت و همه را درست زدم و قسمت دوم هم ۵۰ سوال در رابطه با قوانین و مسائل مربوط به حق تقدم بود که ۴۰ تا رو درست زدم.و در نهایت پرمیت رانندگی گرفتم .

۴) اینجا هوا فعلا خوب شده و برای این ترم هم فعلا ۳ تا ایرانی اومده.

 


لینک به نوشته  |   
 
  بهترين من!!!     یکشنبه 23 دی1386-2:26 بعد از ظهر-دلاویزترین  
اي جدايي تو بهترين بهانه گريستن!
بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام.



لینک به نوشته  |   
 
  سرما     دوشنبه 17 دی1386-4:2 بعد از ظهر-دلاویزترین  

خبر سرما و برف شدید در تهران رو شنیدیم.تازه هنوز مونده که سرمای این چند روز که می گن بی سابقه است به سرمای چند روز آخر پاییز اینجا برسه.ما توی این مدت چند شب دمای حدود ۲۴ درجه زیر صفر داشتیم و بقیه شب ها حدود ۱۴ ۱۵ درجه زیر صفر بوده ولی خدا رو شکر ۲ روزه که به شدت هوا گرم شده و به ۱۵ درجه بالای صفر رسیده که همه برف هارو هم آب کرده.اینجا با وجود این سرما که مدتش هم طولانیه و اوجش بهمن ماهه زندگی مردم تعطیل نمی شه بلکه با تدابیری که از قبل فکرش رو کردن شرایط رو عادی جلوه می دن و زندگی در جریانه.امیدوارم این بحران در تهران و ایران به زودی حل بشه.

الان که دارم این مطالب رو می نویسم تلویزیون داره اخطار یک گردباد وحشیانه میده .خدا به خیر بگذرونه هوای اینجا جنبه تعریف کردن هم نداره.


لینک به نوشته  |   
 
  بدون شرح     یکشنبه 16 دی1386-12:1 بعد از ظهر-دلاویزترین  
اگه يادتون باشه يه پستی شب یلدا گذاشتم و در مورد دوستم يلدا مطلبي نوشتم . يه هفته از اون نوشته نگذشته بود كه دوست عزيز قديمي خودم يلدا رو به طور كاملا اتفاقي پيدا كردم.اين كه مي گن دل به دل راه داره يه چيزي مي دونن كه مي گن .من از يلدا نوشتم و اون خودش با من تماس گرفت.ياد دوران كودكي و دبستان به خير چه روزهايي داشتيم.

لینک به نوشته  |