امروز در آستانه Labor Dayتخفيف هاي مال ها شروع شده و من و يكي از دوستان از ٩ صبح تا ٧ بعد از ظهر به امر خطير خريد پرداختيم.سهم خودمون در اين خريد بسيار ناچيز بود ولي لذت خود خريد كردن رو كه قطعا نميشه انكار كرد.
ساعت مچي سواچم باتريش تموم شده بود و مدت ها بود كه مي خواستم باتري جديد بندازم ولي فرصت نشده بود.بلاخره قسمت شد و به قسمت تعميرات ساعت توي مال رفتم.از مسئول اونجا خواستم كه باتريو عوض كنه،گفت كه هزينش ميشه ٨ دلار.گفتم آقا نوش جونتون مردم از بي ساعتي.خلاصه بعد از چند دقيقه كلنجار رفتن گفت كه نميشه و بايد بفرستيم شركت اين كار رو انجام بده.من گفتم چرا ؟باتريشو نداريد؟گفت داريم ولي من نمي تونم در باتري رو باز كنم.گفتم من كه مي تونم.باز كنم مشكل حله؟گفت حله.خلاصه به قول بچه ها در ٣ سوت درش رو با انداختن ناخن به زير در باتري باز كردم.(دوستاني كه سواچ دارن منظور از اون در باتري رو متوجه ميشن)يارو هاج و واج و متعجب نگاه مي كرد و رفت باتري رو آورد و داد جا انداختم.بعد گفت :ما اينجا درخواست همكار براي كاركردن زديم بد نيست شما بيايد اينجا كار هارو راه بندازيد.در آخر هم فقط هزينه باتري يعني ٣ دلار رو دريافت كرد و گفت كه بقيش هزينه كاري بود كه خودتون انجام داديد.
اينجا بود كه ٢ تا مورد رو كه درباره آمريكايي ها شنيده بودم لمس كردم:
١)هزينه دريافت خدمات در آمريكا بسيار زياده و معمولا افراد ترجيح ميدن كه كاري كه خودشون مي تونن انجام بدن از كسي درخواست نكنن.(مثلا به جاي تعمبر وسايل، خريد نوي اونها به صرفه تره)
٢)اين كه مي گن مغز امريكايي ها رشد پيدا نكرده ،راست مي گن.هميشه يادشون دادن و ديدن كه براي رسيدن به يه چيزي يه راهي هست كه قبلا پيش بيني شده و نياز به اون نيست كه دوباره در موردش پيش بيني و فكر بشه براي همين در خيلي از موارد جلوي ما ايراني ها كم ميارن.چون مغزشون در هنگام بروز مشكلات پيش بيني نشده كاملا هنگ مي كنه.در حالي كه ما ايراني ها از بدو تولد با مشكلات پيش بيني نشده مواجه بوديم و اون زواياي پنهان مغزمون هم رشد كرده و در موارد مشكل مي تونه به شرعت يه راه جديد پيدا كنه.يه مثال خيلي ساده جا موندن از اتوبوسه.اگر يه امريكايي از يه اتوبوس جا بمونه صبر مي كنه تا بعدي بياد.ولي يه ايراني در يه لحظه تمام سيستم اتوبوسراني مياد جلوي چشمش و زودترين راه رو پيدا ميكنه.
يه مثال ديگه اينكه يه بار ما با اتويوس رفتيم باغ وحش شهر.وقتي مي خواستيم برگرديم ديديم كلي آدم توي صف جلوي ما هستن و همه هم از باغ وحش اومده بودن و قطعا جايي براي ما در اتوبوس نمي موند.چاره اي كه به ذهنمون رسيد اين بود كه پياده به سمت ايستگاه قبل بريم تا يه ايستگاه زودتر سوار شيم كه به اتوبوس بعدي نخوريم.جاتون خالي همين كار رو كرديم و به ايستگاه قبل رفتيم و به تنهايي سوار اتوبوس شديم.به ايستگاه باغ وحش كه رسيديم حدود ١٠٠ نفر توي صف بودن كه به مخ هيچ كدومشون نرسيده بود كه ١٠٠ قدم عقب تر مي تونستن سوار اتوبوس خالي بشن.